آرزوي يك پسر ديگر فقط به خاطر "هيچ كس" شدن
دنياي ديوانه را نگاه مي كنم و غمگين مي شوم. دلم مي خواهد دنيا ايمن باشد براي بچه ام. مي گويي :" هر جا كه بروي آسمان همين رنگ است". دلم مي خواهد آسمان آبي باشد. دلم مي خواهد به پسري كه دارمش ياد بدهم كه دنيا زيباست. ياد بدهم كه بايد انسانها را دوست داشت. ياد بدهم كه عشق تمام رنگهاي زندگي را پررنگتر مي كند. ياد بدهم كه "شاد بودن هنر است"*. دلم مي گيرد. خدايا ! من چرا اين بچه را به دنيا آوردم؟ چه دارم كه در مقابل اين همه ناامني به او بدهم؟ چطور ايمنش كنم؟ چقدر بايد بترسانمش ؟ مي ترسم . مي ترسم. مي ترسم. از تو كه جدا مي شوم مي روم بانك. زير نگاههاي مرد قد بلندي كه پيراهن آبي كمرنگ پوشيده است. تعقيبم مي كند. مي ترسم. مي دوم و در بانك پناه مي گيرم. مي ترسم. دسته چك پولهاي سبز را كه مي دهند دستم باز وحشت برم مي دارد. نگهبان بانك به من تذكر مي دهد. " خانم با وجه نقدتون مواظب باشين!" با قدمهاي تند كيفم را مي چسبانم به شانه ام و از انتهاي سمت راست پياده رو راه مي روم. تا برسم به بانك دوم دلم تند و تند مي زند. بانك دومي بانك بي نهايت خوشاينديست. مي توانم لم بدهم زير جريان خنك تهويه ها و طرح سقف كاذبش را بررسي كنم. نوبتم مي شود. پول را واريز مي كنم به حسابم و نفس راحتي مي كشم. از بانك كه بيرون مي آيم ديگر نمي ترسم. براي پسرم يك جوجه لپ لپ مي خرم و راه مي افتم طرف ماشين. هنوز غمگينم. از راديو سوييچ مي كنم به پخش صوت. "هيچ كس" گوش مي كنم. با آخرين صدايي كه مي توانم تحمل كنم. به چيزي ناآرام در وجودم جواب مي دهد. به چيزي بي نهايت غمگين از اين همه هياهو. ناامني. اضطراب. چه حرفهاي خوبي مي زنند. تنها نيستيم انگار در ناامني اين دنياي ديوانه. انگار هنوز اينقدر شادند كه بخوانند.اينقدر شاديم كه گوششان كنيم. دلم مي خواهد يك پسر ديگر به دنيا بياورم. اسمش را بگذارم "ميلاد" و به تمام قشنگيهاي دنيا با دو پسر داشته و نداشته ام لبخند بزنم.
شين ديوانه
شين ديوانه