می نویسم که بدانی که می دانم

بهترین لحظه زندگی من ، لحظه ای بود که در آن صبح پاییزی چشمهای سبز تو را برای اولین بار دیدم. شاید ازخواندن این جمله خسته شده باشی. از این همه که نوشته ام اما باز هم چیزی مانده که باید امشب بنویسم. امشب قبل از اینکه آرام بخزم در کنارت.
عشق من! از اولین روز آشنایی ما تا امروز همیشه مرا از همه چیز حفظ کرده ای. مثل یک حفاظ ایمن و بزرگ و گرم. اگر بدترین چیز دنیا هم اتفاق می افتاد از پس حفاظ بلورین عشق تو آنقدر وحشتناک به نظر نمی رسید. نمی رسد. من دنیا و اخبار را باور نمی کنم. من فقط تو را باور می کنم. تو را با مهربانی بزرگت. با آغوش امنت. با عشق زیبایت. در روزهای سخت گذشته هیچ چیز آنقدر دشوار به نظر نمی رسید از پشت بازوهای تو. من بعدترها فهمیدم. می نویسم که یادم باشد که تو همیشه و هنوز آغوش امن منی. هنوز دستهایت را روی گوشهای من می گذاری تا نشنوم صداهای بلند را. می نویسم که یادت باشد که چقدر برایت می ترسم که نشکنی در هجوم این همه بدی که در درونت دفن می کنی. می نویسم که یادت باشد که می دانم چه می کنی و ممنونم عشق من!

شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…