من و زن همسایه - داستانگونه

در تراسش برای خودش بهشت کوچکی ساخته است. هر روز صبح وقتی پرده های اتاق را می کشم چشمم می افتد به بهشتش. به گلهایش. به تمیزی همیشگی اش. دلم می خواهد معجزه ای شود و تراس زشت و کثیف من هم تبدیل به بهشت شود. هر روز صبح به انتظار معجزه اول تراس خودم را نگاه می کنم. خبری نیست. خاک گرفته. کثیف. منقل در گوشه ای و دبه های ترشی و خیار شور در گوشه دیگر و دمپایی لنگه به لنگه. غمگین می شوم. بهشت کوچک از طبقه چهارم به من دهن کجی می کند. روی نرده های سیاه حتی ذره ای غبار نیست. هرگز ندیده امش در حال دستمال کشیدن نرده ها با این همه هیچ وقت روی نرده های تراسش غبار نیست. حتی رختهای شسته اش در باد با لذت بیشتری می رقصند تا لباسهای من! لباسهای من دامنهای بلندشان را جمع می کنند تا به خاک آغشته نشوند. گلدانی نیست که در رقص مستانه شان برگهایش را نوازش کنند برای همین آرام در غبار داغ بعد از ظهر تکان می خورند. اصلا رخت شستن او هم با سلیقه است. روی بند رختش همیشه رختها آزاد و رها و خوشحالند. من که تا آخرین حد ماشین لباسشویی ام را از لباس پر کرده ام و لباسهای از همه رنگ و اندازه را روی هم روی هم تلمبار می کنم با حسرت به رختهای شسته اش نگاه می کنم.
***
از من چند سالی بزرگتر است. گاهی می بینمش که در تراس رخت آویزان می کند. گاهی می بینم که پنجره ها را باز و بسته می کند. ما موازی با هم زندگی می کنیم. صبح پرده ها را کنار می زند. پرده ها را کنار می زنم. پنجره آشپزخانه را باز می کند. پنجره آشپزخانه را باز می کنم. سر دخترش داد می زند که عجله کند برای صبحانه. دختری ندارم که سرش داد بزنم پس نسکافه درست می کنم . پیاز داغش را می سوزاند. پیاز داغم را با هراس هم می زنم. من خورش کدو درست می کنم او قورمه سبزی پخته است. پسرش قهر می کند و در تراس گریه می کند. پسرم از پنجره پذیرایی نگاهش می کند. نگاهشان در هم گره می خورد. نگاه ما اما در هم گره نمی خورد. من از پشت پرده تور نگاهش می کنم که چه زنانه رختها را می آویزد و گلدانها را آب می دهد و سر بچه هایش داد می زند. حتی. احساس می کنم چیزی در وجود او هست که در من نیست و نمی دانم چیست.
***
شاید زنها تکرار موازی همدیگرند. مادرم نمی خواست که من تکرار او باشم. من تکرار مادرم نیستم. تکرار او هم نیستم. تکرار گمشده های اطرافم شاید باشم. تکرار زنهایی که به اندازه کافی زن نیستند. کمی کمتر. کمی مردانه تر. همانطور که نشسته ام و طراحی می کنم ، صدای پایش را می شنوم. آهنگی را زمزمه می کند، آرام و پیش از آنکه به تراس قدم بگذارد اطرافش را نگاه می کند تا مردی نباشد. چادرش روی شانه هایش سر می خورد.مردی نیست. این ساعت روز هیچ مردی خانه نیست. من هستم که هنوز خمیازه می کشم و هر روز حسودانه نگاهش می کنم. دلم می خواهد با نگاه کردن به او چیزی از زنانگیش در من حلول کند. دلم می خواهد آویزهای پیچکش را یواشکی به نرده های کثیف تراسم بیاویزم. دلم می خواهد با دل راحت پیاز داغم را بسوزانم و برای روزهای نیامده غصه بخورم. دلم می خواهد زن باشم. آرام و مطمئن. "ساده و کامل"*

شین

* برگرفته از "مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل" فروغ فرخزاد

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…