Posts

Showing posts from June, 2007

دستهایم را در باغچه می کارم*

سوار قطار مسخره ای شده ایم. با واگنهای زرد و آبی و قرمز ... دو دور، دور خودمان می چرخیم و به آهنگ "منو نبرین به دکتر" چرا گوش می دهیم.فکر می کنم" چه بی مزه!" چشمهای درشت پسرم اما گرد شده است. انگار راست راستی در سرزمین عجایب باشد.نگاه می کند به عروسک سبز و کج و کوله ای که طبل می زند. نگاه می کند به نورهای آبی رقصان. نگاه می کند به بچه های خندان اطراف. یادم می آید که باید با چشمهای او اینجا را ببینم.آقای الف ایستاده است و برای ما دست تکان می دهد. مادرم ایستاده است و برایم دست تکان می دهد. من 8 ساله ام. سوار هر چیز وحشتناکی که در شهر بازی ببینم می شوم. رنجر ، رودخانه وحشی ، قطار وحشت. مادرم ایستاده است و نگاهم می کند. حالا بعد از 25 سال می گوید :" هر بار که سوار اون چیزهای وحشتناک می شدی دلم هری می ریخت پایین ولی بهت هیچی نمی گفتم." و من چیزی در نگاهش نمی خواندم. جز شادی و شعف و فقط دستهایش را می دیدم در رقصی موزون بالای سرش. به پسر کوچکم نگاه می کنم. یک روز او هم سوار بلندترین چرخ و فلک دنیا خواهد شد و برای من دست تکان خواهد داد. من که ایستاده ام در گوشه جه...

تبلیغ خانوادگی

مردم ایران در راستای سهمیه بندی بنزین ، اولین کاری که کردند بچه هایشان را زدند، بعد یادشان افتاد که زنشان را کتک بزنند، رفتند دم در به سرایدارشان فحش دادند، بعد سوار ماشین شدند و از عصبانیت با سرعت 50 کیلومتر کوبیدند به ستون پارکینگشان ، بعد ازآن که دیدند هنوز عصبانیتشان فروکش نکرده سی دی های ماشینشان را شکستند، بعد دیدند هنوز هم عصبانی هستند، لاستیک ماشین دومشان را پنچر کردند، بعد دیدند هنوز قاطیه قاطی هستند رفتند بقال سرکوچه شان را یک کتک سیر زدند ، بعد رفتند سوپر محله شان را ترکاندند، بعدش با 100 کیلومتر سرعت زدند به تیرچراغ برق و بعدش شست چپشان را گاز گرفتند و آخرش هم پمپ بنزینی را که هر روز دم خانه شان در آن بنزین می زدند آتش زدند که دیگر در آن بنزین نزنند و 10 کیلومتر آن ور تر بنزین بزنند! ادامه مطلب - وبلاگ آقای الف

ما کجای این جهان ایستاده ایم؟

چیزی هست که باید بنویسمش. اما ساعت 3 صبح است. یک ربع به 3 و من هنوز بیدارم. باید خوابیده باشم. نخوابیده ام. بیدارم. به نامه ای که خوانده ام فکر می کنم. دور می شوم از میز و می روم در حیاط قدیمی خانه عمو. کنار همان درخت شاتوت . فردا می خواهیم برویم سرزمین عجایب. سرزمین عجایب ما کجا بود دوستان من؟ آیا نداشتنش خوب بود یا بد؟ ما خوبیم یا بد ؟ والدین خوبی هستیم یا اینکه ننرترین بچه های تاریخ را تربیت می کنیم؟ پر از سوالم. با خواندن نامه ات ... مریم. خانم شین

زندگی دو گانه خانم شین

نشسته ام اینجا. خانه ام پشت سرم. از پنجره گلهایم پیدا هستند. اطلسیهای صورتی و بنفشم سرک کشیده اند از لابلای نرده های سیاهم. لای بوته های سبز ناز گلهای قرمز ریز در آمده و همه شان چون ستایشگران رو به معبد خورشید دارند. امروز پنجشنبه است. اینجا تهران است. صدای ما را از کنار کوه البرز می شنوید. همان گوشه کنارها. جلوی رویم خرابه ایست که تا چند ماه دیگر خانه ای خواهد بود. از آن خانه به جز در خیال من چیزی پیدا نیست. نشسته ام و گوش می کنم به صداهای خانه. آقای الف ، سینا ، خانم هنگامه یاشار و صدای انگشتهای من. تق تق تق. آرامش بی عجله ظهر پنجشنبه را احساس می کنم. از اینجا که نشسته ام گلهایم پیدا هستند. سه اطلسی صورتی ، چهار بنفش ، آقای الف و سینا . خانم شین پ.ن. ای خرداد ، خرداد ، خرداد!

این پست را نخوانید لطفا

نمی دانم مال هواست این موج کسالت یا ابرهای دیوانه که آسمان ششم تیر را مثل ششم فروردین کرده اند. از صبح نشسته ام زل زده ام بهشان و به کارگرها که هی بیل می زنند. بیل می زنند و بیل می زنند و لابد خدا را شکر می کنند که آفتاب نیست که داغشان کند و من در خانه خنکم زیر باد کولر نشسته ام و حسرت آفتاب را می کشم. دلم می خواهد شاد باشم. شادی را جایی از این روزها گم کرده ام. می خندم شاید. اما شاد نیستم. شادی رفته است و خزیده است زیر گنجه ها و بیرون نمی آید. دنبالش که می روم خاکی برمی گردم اما شاد نیستم. می گردم دنبال نشاط گمشده ام. می گردم و کمتر پیدا می کنم. از بازی کردن هم خسته می شوم. از نشستن پای این صفحه سفید و ولع عجیبش به کلمه هایم. ازفکر کردن به روزها و روزها و روزها. از ننوشتن. از نوشتن. از نخوابیدن. از ابروهایم. از ظرفهای شسته ام. امروز. دیروز. فردا. دلم می خواهد ساختار روزها را در هم بریزم. دلم می خواهد فردا، فردا نباشد. روز دیوانه ای باشد که در دامن کوههای درکه شروع شود و در بام تهران ختم. دلم می خواهد داد بزنم برای تمام کوچه ها. من آمده ام. دستهایم خالیست. چشمهایم غمگین و بی نهایت خسته...

نون و پنیر و گردو - قصه شهر جادو

صفحه سفید را باز می کنم. سفیدی صفحه داد می زند برای کلماتم. هنوز کلمه اول را ننوشته ام یک صدای تو دماغی ، خوابالود و کمی مضطراب به گوشم می رسد. کلمه جادویی را دو بار تکرار می کند. " مامان ، مامان " بلند می شوم. بعد می دوم. همین فاصله کوتاه بین دو اتاق را از همین جایی که نشسته ام تا روی تخت که او خوابیده است. تمام. کودکم بیدار شده است. جادوی روز ما شروع شده است. نوشتن باشد برای بعد. مادر شین جادویی

داستان زندگی ما در بهشت بدون کپی رایت

برای کم کردن وابستگی شبانه سینا به خودم سعی کردم از یه جایگزین استفاده کنم. به این ترتیب یک سری کامل از جک و جونورهای سینا - منظورم عروسکهاشه- رو آوردم تو رختخواب و سعی کردم که وقت خواب بدم بغلش. یه کتاب شعر تازه براش خریدم "مامان می خوام بخوابم" یا همچین چیزی ... آخر کتاب می خونه : " با خرس و موش و خرگوش می رم تو رختخوابم" شعر رو براش خوندم. خرس و موش و خرگوش رو بهش دادم و تشویقش کردم که بغلشون کنه ... افاقه نکرد که نکرد. خرس بزرگشو که در طول روز دوسش داره دادم بهش. نشد. عروسک کوچولوی خودمو دادم بهش. نشد. حالا دو سه شبه که با یه اسباب بازی می ره تو رختخواب ... عمرا اگه بتونین حدس بزنین...! اسباب بازی سینا که باهاش می ره تو رختخواب یه هلی کوپتره !! تا می ره بخوابه می گه : دون دون !* هلی کوپتر رو می دم دستش . شیرشو می خوره در حالیکه هلی کوپتر تو دستشه. بعد می ره توی تختش و پره هاشو می چرخونه تا خوابش ببره! تا قبل از خوابیدن هم هلی کوپتر سفت تو مشتشه اگه از دستش در بیارم بیدار میشه! آقای الف می گه : احتمالا با نگاه کردن به پره های هلی کوپتر خودشو هیپنوتیزم می کنه! خد...

بازی چیست ؟

وبلاگ بازی به بازی دوازدهم رسید. بازی دوازدهم بازی با لیوانها که مانا نوشته و بسیار جالبه . در ضمن من توضیحی رو که مدتها بود نوشتنش رو به تاخیر انداخته بودم - توضیح مقوله بازی- در پست سیزدهم نوشتم. سر بزنین خانم شین مبلغ

فنگ شويي يا رخت شويي ؟ مساله اين است

قبل از ازدواج هر وقت قاطي مي كردم همه اتاقم رو مي ريختم به هم. طوري كه هر كي مي ديد وحشت مي كرد. بعد يه روز كه حالم خوب مي شد دوباره سر حوصله مرتبش مي كردم . از وقتي ازدواج كردم اين بلا رو سر كل خونه ميارم. اگر كمي گرفته باشم محدوده اتاق خواب رو مي ريزم به هم. اگه مثل ديروز كلا سيمهام اتصالي كرده باشه كل خونه رو درهم و برهم مي كنم. اين كارو كامل غير ارادي انجام مي دم. خانمهاي متاهل مي دونن كه مرتب بودن و مرتب موندن خونه اي كه توش بچه هست چقدر سخته. بنابراين كافيه كه چند تا چيزي كه برداشتي رو برنگردوني سرجاش و يا يه سري ظرف و ظروف روي كابينتها ولو باشه اونوقت انگار كل زندگي درهم و برهمه. مرتب كردن آتشفشان خروشان خونه حداقل 2 ساعت از من وقت مي گيره و نتيجه اش هم خيلي دلچسب نيست. فكر كنم بايد يه فكر اساسي بكنم. ديروز به كمدهاي نامرتب و كشوهاي ميز توالت كه نگاه مي كردم فهميدم كه اون چيزي كه بهش احتياج دارم يه "فنگ شويي" درست و حسابيه. شايد بايد بگم مامانم بياد و به سينا برسه و من كل اتاق خوابم رو فنگ شويي كنم تا از شر اين مسدود كننده هاي انر‍ژي خلاص بشم. *** سينا ديروز عصر فقط يك...

مرا رها کن از این حس تنهایی*

بعضی وقتها چیزی که می خوام بگویم از من فاصله دارد. صفحه سفید را باز می کنم . نگاه می کنم به خطوط سیاه تا حرف دلم را بزنند. حرفی که گم شده در روزمرگیهای همیشگی. در "چه بخوریم" و" خانه خاله دعوتیم "و " بچه" و هزار چیز دیگر. حرفی که گمشده بین بادمجانهای پوست کنده و سیبهای شسته. حرفی که لای قابلمه های لعابی ام گیر کرده است. کشوها را باز می کنم و می بندم. چاقوها را مرتب می کنم. قاشقهای چوبی را مرتب می کنم. حرفم را پیدا نمی کنم. یخچال را باز می کنم. هویجها را پوست می کنم. پرتقال و سیبها را می شورم. نه ... اینجا هم نیست. قوری را آب می کشم و روی حوله قرمز می گذارم . پارچ شیر را می شورم و فکر می کنم به این که کجای آشپزخانه را بسابم شاید جرقه گمشده حرفهایم را پیدا کنم. اجاق؟ عقربه های دیوانه ساعت ، یک را نشان می دهند. به همین زودی یک ساعت است که تو خوابیده ای و من در آشپزخانه دور خودم می چرخم تا یادم بیاید حرف گمشده ای را که باید می گفتم.یا می شنیدم. هفته های شلوغیست ... خیلی شلوغ. تو خسته ای. گرمت است. می فهمم. یا اینکه سعی می کنم بفهمم. من از تابستان متنفرم. حتی ک...

تیک تاک غمگین ساعت

راست چپ، چپ راست. تاب می خورد آونگ ساعت. عقربه ها ساعت 8 را نشان می دهند. خانه در سکوت غرق است. کارگرهای ساختمان پشتی روی تختهای کهنه شان در حیاط ولو شده اند و نای حرف زدن ندارند. سینا خسته از تمام روز دویدن روی مبل خوابیده است. کولر را خاموش کرده ام و سرم از فریاد سکوت درد گرفته است. نشسته ام که بنویسم. گرمم است. پیشانیم خیس است. در این غروب داغ تنها هستم.غمگینم. * صدای قدمهای کوچکی سکوت خانه را می شکند. قدمهای کوچک می آیند و می آویزند به من. من تنها نیستم. کوچکم را در آغوشم می گیرم. می نشینم و بار دیگر با کودکی در آغوشم می نویسم . می نویسم که بهشت کوچکم را در این جهنم داغ تهران در آغوش دارم. مادر شین پ.ن. نظر به استقبال انجام شده از عکس سینا ، بهتر نیست من دیگه ننویسم فقط عکسای سینا رو بذارم؟! فکر کنم اینجوری همه بیشتر خوششون بیاد!! :( توی پرانتز اضافه می کنم : مادر شین حسود کهنه پ.ن. وبلاگ بازی با دو بازی جدید در خدمت شما

Life is beautiful

ساک زلزله – داستان گونه

فهرست را گرفته ام دستم و نگاه می کنم. لباسها را می چینم. دارو. گاز استریل. پنبه. دو سه کنسرو. یک بیسکوییت. یک شیشه آب معدنی. ده تا پوشک برای بچه. دستمال مرطوب. طلا.پول.شناسنامه. ساک کوچک قرمزم پر می شود. همه آنها را که چیده ام روی هم فشار می دهم تا جا باز کنم برای چراغ اضطراری که یادم می آید سوخته است. می گذارمش کنار. به جهانی فکر می کنم که اینها قرار است به کارم بیاید. جهانی بی تمدن. جهانی بی آب . بی برق. بی غذا. جهانی در ناکجای تهران. غصه ام می گیرد. به جهانی فکر می کنم بی خاطره. بی عکس. به جهانی بی عروسک. بی ماشین سبزسینا. به جهانی بی موسیقی. جهانی با دغدغه هایی ساده. آب. غذا. لباس. بهداشت. *** به زندگیم نگاه می کنم. دلم می خواهد کوسنهای قرمزم را بردارم. دستبندهای بدلیم را. آلبوم سبز عکسهایمان را. مچ بند وقت تولد سینا را. در ساک جا نمی شود. خاطره اولین دیدارمان را بردارم در دریای نور. برای جهانی بی تقویم. بی دیروز. جهانی بسیار ساده. اگر زنده باشیم. *** فکرمی کنم به جهانی بی تو و از درد کرخ می شوم. چیزی می پیچد در سینه ام. تنهایی. ناامنی . بی پناهی. به جهانی فکر می کنم بی خودم و گریه...

لرزیدم، لرزیدی، لرزید

نشسته ام پای کامپیوتر که احساس می کنم می لرزم. به اطرافم نگاه می کنم. در لرزشم تنها نیستم. چراغ و میز هم با من می لرزند. از آشپزخانه صدای افتادن چیزی به گوش می رسد. گیج از جا می پرم. بچه ام روی تخت خوابیده است. بغلش می کنم. چادر نماز گلدار را دستم می گیرم و راه می افتم. وسط خانه نرسیده ، گیج می ایستم. کجا بروم؟ چه کنم؟ چه چیزی با خودم ببرم؟ چادر آبی را می پیچم دور خودم . در را نیمه باز می کنم. صدای زنگ باز شدن در آسانسور می آید. فکر می کنم الف برگشته است. می لرزم و به در نگاه می کنم. سرایدارمان است با یک تی بلند و سفید. با تعجب به من نگاه می کند. می گویم :" علی آقا، زلزله شد. نفهمیدین؟" مرد جوان می خندد. "نه خانم." در را می بندم. بچه ام روی شانه ام ناله می کند. می خوابانمش روی تخت . شیرش می دهم. نگاهش می کنم که آرام و معصوم خوابیده است. نگاهش می کنم و می ترسم از این شهری که زیر پایم می لرزد. می ترسم از روزی که زیر و رو شود و من نتوانم از بچه ام حمایت کنم. می ترسم . یک لیوان چای شیرین خیلی پر رنگ برای خودم می ریزم. لیوان به نیمه نرسیده ، الف می آید. می پرسد: "تر...

وبلاگ بازی و بازی دوم

Image
بازی دوم وبلاگ بازی، سرسره بازی است. سربزنین خانم شین

بازی و اندیشه – قسمت سوم

دو سالگی نقطه عطفی در زندگی کودک است. کودک دو ساله راه می رود. حرف می زند و به تدریج در او حافظه و تخیل شکل می گیرد. *** 1- بازیهای تقلیدی – تخیلی ( نمادین یا سمبلیک) – دو سال به بالا مانند خاله بازی. این بازیها بازسازی زندگی هستند. بازیهای این گروه برای بچه ها واقعی نیستند، جدی هستند. بنابراین اگر از شما می خواهند که در بازیشان شرکت کنید سرهم بندی نکنید و بسیار جدی با آنها در نقشی که آنها از شما می خواهند همراهی کنید. کودک را جدی بگیرید. در این بازیها کودک رئیس است. ( کی کودک رئیس نیست؟ ) شوخی نکنید. تحقیر نکنید. تا نخواستند در بازی دخالت نکنید و وقتی خواستند عامرانه صحبت نکنید. بی قید و شرط هر چه گفتند بپذیرید. در این بازیها جنسیت مطرح است. یعنی پسر در نقش پسر بازی می کند و دختر در نقش دختر .به ندرت ممکن است در کودکان زیر 3 سال بچه بخواهد در جنسیت دیگری – غیر از جنسیت خودش – بازی کند که اشکالی ندارد چون بچه ها در 3 سالگی جنسیتشان را متوجه می شوند. اجازه بدهید بچه ها در این بازیها مکمل بودن را تمرین کنند ( نه اینکه بگوییم تو پسری نباید نی نی رو بغل کنی! تفکرات مرد سالارانه رو از ابتدا...

اطلاعیه تغییر آدرس و پست اول

Image
آدرس وبلاگ بازی عوض شد. بازی اول رو هم نوشتم . عکسشم می ذارم اینجا که تشویق بشین برین بخونین. در ضمن کسانی که مایل به همکاری هستن اسم و مشخصاتشونو برای من ایمیل کنن که من براشون پسورد رو بفرستم. ممنون می شم خانم شین Mrsshina@gmail.com

*میای بچه بشیم با هم دیگه بازی کنیم؟

امشب فکر مهیجی به ذهنم رسید. داشتم کتاب "بازیها و سرگرمیهای آموزشی کودکان پیش دبستانی "** رو می خوندم و همزمان فکر می کردم به حرفهای آقای سلطانی در مورد تلاش برای همگانی کردن فرهنگ بازی. فکرکردم که به سهم خودم می تونم کاری انجام بدم. کار من می تونه این باشه که بازیهایی که با برداشتهایم از کلاس با بچه می کنم بنویسم و نوع برخورد بچه را هم با آنها یادداشت کنم. به این ترتیب مادرهای دیگر هم می تونن از تجربه من استفاده کنن. بعد فکر کردم که خیلی بهتر می شه اگه چند تا مادر با هم این کار رو انجام بدیم. بهرحال همه ما فرصت خوندن همه کتابهای مربوط به بازی بچه ها و مراجعه به مراجع مختلف رو نداریم. هر کسی می تونه بازیهایی که با بچه انجام می ده رو بنویسه و به این ترتیب بقیه می تونن در تجربه اون شریک بشن. فکر کردم که بعضی از این بازیها رو می شه با تصاویر معرفی کرد. می شه احساس و هیجانات بچه رو توش گنجوند و با تاریخ و ذکر گروه سنی معتبرش کرد. بهرحال جای تمام اینها توی این وبلاگ نیست. برای این کار من یه وبلاگ جدید ایجاد کردم به اسم " بریم بازی " و می خوام که توی اون این تجربیات رو بن...

احوالات یک خانم شین عصبانی در سی و یکمین بیست و هفتم خرداد زندگیش

بعضی وقتها تعجب می کنم از سرعت تغییرات سینا. در عرض دو سه روز پیشرفت زیادی در به زبون آوردن کلمه ها به دست آورده. تقریبا بعد از 19 ماه و نیمگی. کلمات نصفه و نیمه اش به کلمات درسته و مرتب با گویش بچگانه تبدیل شدن. کلمه های ساده رو پشت سر ما تکرار می کنه و در مقابل عکس العمل ما لبخند می زنه. طوطی شده پسرم! شاهکار کلمه های جدیدش " مامان نوج " ه! به جای مامان جون و خیلی بامزه می گه. روز جمعه رو به طور کامل توی حیاط باغ زندگی کرد."آب بی فلسفه خورد" و "توت بی دانش چید"*و هزار کلمه گفت یکی از یکی بامزه تر! *** نیاز انسانها به تنهایی با نیازشون به داشتن همراه ، همزاده. امروز از صبح با سینا بیدار شدم. با سینا صبحانه خوردم. در حالی که به پای من آویزون بود غذا درست کردم. شیشه ادویه ها که شکست بچه به بغل جارو کردم. سینا یک لحظه هم از من دور نشد. عصر باهم خوابیدیم . قبل از من بیدار بود و آماده شروع ادامه شیطنتهاش. تاشب هر لحظه که چشم ازش برمی داشتم یه خرابکاریی می کرد. خداییش فکر کنین چقدر زحمت می خواد همه این کارها رو توی یه روز انجام دادن : 1- آب بازی 2- جیش کردن روی...

وظیفه مقدس اطلاع رسانی خانم شین

چلاق بشه این دستم! دیروز رفتم سایت نظام مهندسی و دیدم ای دل غافل دارن برای امتحان ثبت نام می کنن! در ضمن دوستانمون یه خورده هم زبل شدن . دیدن که تو ثبت نام اینترنتی نمی تونن خر ( با کسر خ ) اونایی که کارت نظام مهندسی رو تمدید نکردن بگیرن اینه که ثبت نام اینترنتی مشروط به مهر شدن ورقه ایه که از سایت پرینت می گیری. به عبارتی دیگر : حالا خر( با فتح خ) بیار و باقالی بار کن! مهلت ثبت نام تا 15 تیر بیشتر نیست. خدا خیرتون بده ملت. آیا کسی از این جماعت میلیونی خواننده های من می تونه به من یه کلاس تضمینی بی برو برگرد برای امتحان نظام مهندسی پایه سه رشته معماری معرفی کنه؟ مهندس شین مطلع پ.ن. مانا جون به خانم حجت خبر بده لطفا. همین سه شنبه ای از من سوال کرد و من گفتم نمی دونم. پ.ن. دوستان.عزیزان. آشنایان. من دیگه هیچ بازی اینترنتی شرکت نمی کنم . سر جدتون بی خیال! پ.ن. آدرس سایت جهنم نظام مهندسی لعنت ا.. علیه و جد و آبادش این است. پ.ن. من وظیفه خودم می دونم که هر پست چرندی که نوشتم از خواننده های فرهیخته ام عذر خواهی کنم

ماشين مشتي ممدلي نه بوق داره نه صندلي

اين كه چي شد كه ريوي نازنين ما به اين شكل دراومد خودش يه حكايت جداگانه است. خلاصه اش مي شه اولي ترمز كرد. دومي زد بهش. ما زديم به دومي. سومي زد به ما. چهارمي زد به سومي. پنجمي زد به چهارمي! لريش مي شه تصادف زنجيره اي. به هر حال ما مونديم با ماشيني كه جلوش و پشتش درب و داغون شده و به خاطر مشكلات بيمه اي و گواهينامه اي نفر جلويي حالا حالاها بايد بدويم تا بتونيم از بيمه استفاده كنيم. به هر حال قرار نبود ماشين رو بيارم خونه مامانم ولي فكر گرما رو كردم و برگشتنم رو كه وبال كي بشم نصفه شبي. به آقاي الف گفتم : حال عموميش چطوره؟ فرمودند : راه مي ره! گفتم : مي ره؟ فرمودند : تا حالا كه مي رفت. خلاصه به شرط اينكه ماشين را در پاركينگ بگذارم ماشين را برداشتم و آوردم. - كاپوت جلوي ماشين كلا نيست و نابود شده در نتيجه اگه بذارمش تو خيابون هر كي رد مي شه مي تونه هر قطعه اي كه كم داشته باشه برداره و راهشو بكشه بره - ولي رانندگي كردن باهاش با هميشه خيلي فرق داشت. راننده هاي دور و بر كه وضع ماشين رو مي ديدن و درك مي كردن كه ديگه اصولا چيزي براي از دست دادن ندارم با رعايت فاصله مطمئنه و ترس به من راه مي دا...

من و ساقه طلایی و کسالت شبانه ام

بعد از غذا دلم ضعف مي رود براي يك تكه شكلات. نمي خورم. مي روم دراز مي كشم و سرم را گرم مي كنم به كتابي كه مي خوانم. تمناي شيريني بيدار نگهم مي دارد. بلند مي شوم. يك بيسكوييت ساقه طلايي برمي دارم. نرسيده به تخت تمام شده و حالا بايد برگردم و دومي را بردارم. خواب رفته است. جاي پايش روي ملافه هايم مانده است. دلم باز هم بيسكوييت مي خواهد. مي روم آشپزخانه. سومي را مي خورم و يك ليوان هم آب رويش. بعد حساب مي كنم كه به قرار هر بيسكوييت 25 كالري 75 كالري خورده ام. يكي ديگر هم بخورم تا بشود 100 سر راست. چهارمي را هم مي خورم! *** صبحها كه سينا بيدار مي شود قبل از هر چيزي صدايم مي كند. مي روم بالاي سرش و مي گويم: سلام. ماماني. بيا. آن وقت غلت مي زند و پشتش را مي كند به من و بلند مي شود روي پاهاي لرزانش. مي چرخد و خودش را پرت مي كند در آغوش من. نيم ساعتي در آغوش من مي ماند. با كدام دست مي توان اين خاطره ها را در مجراهاي ذهن تازه نگه داشت؟ يا همين ديشب كه وقتي ديد من و پدرش كنار هم نشسته ايم با شيطنت نگاهمان كرد و بعد آمد كنار من و گونه اش را چسبانده بود به گونه من و آواز مي خواند براي خودش : سينا سي...

قمپلون در می کنیم

صدای ملایم بهار. خش خش نسیم در میان برگهای چنار که می آمیزد با صدای کلنگ. اولین بار است که عملیات تخریب را از این نزدیکی می بینم. ساختمان را با آرامش و ذره ذره لخت می کنن. آنقدر آرام کار می کنند که انگار می ترسند از این برهنگی آزرده شود. ساختمان مادر مرده. حالا از آن چیزی که یک خانه اعیانی بزرگ 500 متری بود تیرهای عیان مانده و دیوارهای باربر یک سمتش. نصف ساختمان هنوز زیر پوشش سقف است و نصف دیگرش برهنه. مالک اگر من بودم به جای تخریب بازسازیش می کردم. با آن ایوان بزرگ و شیشه های رنگی. با آن اتاقهای رو به حیاط و هزار جزئیات زیبا. حالا دیگر نیست. رفته است تا جای خود را بدهد به ساختمانی 4 طبقه که طراحش خائنانه برای دل خودش کشیده است! همین "شین" که می بینید! مهندس شین

آشنایی با طبیعت در چهار اپیزود

اپیزود اول – آشنایی با جنگل پسرم نگاه کن! اینجا جنگل است. این درختها طبیعی هستند. خزه روی تنه درختها طبیعیست. این برگها و علفها طبیعی هستند. نه ! نه ! دست نزن! این پوسته قرمز روی زمین طبیعی نیست! این پاکت خالی آنتی بیوتیک طبیعی نیست! این ماشین جیپ بزرگ که روی چمنها وسط جنگل است طبیعی نیست! این آدمهای عجیب با کلاههای سیاه و شلوارکهای آبی طبیعی نیستند! این آهنگ تند که می شنوی صدای جنگل نیست! پسرم خوب نگاه کن! این چیزیست که از جنگل برایت مانده است. اپیزود دوم – آشنایی با اسب پسرم نگاه کن! این اسبه. ببین چه نازه! می خوای نازیش کنی؟ *** - خانم سوار می شی؟ - نه آقا! ببین پسرم این اسب قهوه ایه. اون یکی سفیده. - خانم تو رو خدا! از صبح هیچکی سوار نشده. - نه آقا من از اسب می ترسم. - بذار بچه ات سوار شه! - نه! - خودم سوار می شم می گیرمش بغلم! - نه آقا! - بابا بزرگش سوار شه بغلش کنه. - نه آقا! - خانم به خدا هیچی دشت نکردم! - نه! نه! نه! *** پسرم سهمت از اسب را دیدی؟ اپیزود سوم – آشنایی با دریا مامانی دریا رو نگاه کن! صداشو گوش کن! صدفها رو دست بزن. به آب دست بزن... نه ! نه! به اون بطری دست نزن! به...

درخت عرعر - داستانگونه

مال ما چهار تا بود. آن بوته سبز با برگهای کشیده تیره اش. با بوی عجیبش. چقدر ذوقش را کردیم وقتی در باغچه کوچک و لخت آن خانه سبز شد. همان خانه دو طبقه کوچه منشی باشی. همان که جای خانه قدیمی جدو* ساخته بودند. همان خانه که بی نهایت دلگیر بود و دور حیاطش فقط دیوار بود تا چشم کار می کرد. اما برای ما چهار تا بهشت کوچکی بود. یک قطره از خوشبختی خالص.چقدر در آن حیاط کوچک وسطی بازی کرده و باخته بودم خدا می داند. همان حیاطی که راهش از اتاق جدو می گذشت که همیشه نشسته بود روی تخت و کتاب می خواند ، کتاب می خواند و کتاب می خواند. با عینک بزرگش. عبای خاکستری و دستار سفید. با گونه های لاغر و چشمان پیر و خاکستریش. با قفسه های خاکستری کتابهایش.با حضور جدی و نامیرایش. با اتاقی که همیشه اتاق او بود حتی بعد از مرگش. بزرگترهای خانه باغچه را ندیده بودند و ما نهالمان را آب داده بودیم و قد کشیده بود تا تراس و آن وقت تازه همه به صرافت این افتادند که "ای بابا! این که عرعره!" عرعر بود یا نبود ، عشق ما چهار تا بود. کسی نخواست ما را غمگین کند. عرعر ماند و ما رفتیم. دقیقا بیست و یک سال پیش بود. *** در حیاط ب...

دامبيده

لميده ام روي صندلي. صداي آرامش بخش پنكه را مي شنوم. امروز هيچ كاري ندارم. دارم از "هيچ كاري نداشتن" لذت مي برم. *** نمي دونستم اونقدر مهم شدم كه كسي براي دوستانم به اسم من كامنت بذاره و تفريح كنه!؟ آخه براي چي؟ واقعا چنين چيز احمقانه اي رو درك نمي كنم. به هر حال كامنت آخري پست هرمس مارانا مال من نيست. همون كه خطاب به بكس نوشته شده. اولي مال خودمه. ولي يه چيزي به فكرم رسيد. چطوري مي تونيم ثابت كنيم كه يه كامنت رو ما گذاشتيم و نه كس ديگه؟ جداي از دوستاني كه ما رو و دست خط ما رو مي شناسن چطوري مي شه فهميد؟ به هر حال دنياي اينترنت هم دنياي عجيب و گاهي بيخوديه! *** سينا شبها يكي دو تا از عروسكهاي محبوبشو مي آره توي تختخواب و من بايد بهشون شير بدم و بخوابونمشون. ديروز بعد از اينكه به خرسه شير دادم به سينا گفتم بيا تو بخوابونش. ورداشت خرسو گذاشت سر شونه اش و شروع كرد تاب دادن خودش و خوندن "دانديني دانديني" غش كردم! به زرد مي گه "زرت" و تقريبا هر چيزي رو مي شنوه مي گه. كلمات سه حرفي رو كامل مي گه و كلمات ديگه رو معمولا به دو حرف اولش بسنده مي كنه. جالبه كه به ماما...