لرزیدم، لرزیدی، لرزید

نشسته ام پای کامپیوتر که احساس می کنم می لرزم. به اطرافم نگاه می کنم. در لرزشم تنها نیستم. چراغ و میز هم با من می لرزند. از آشپزخانه صدای افتادن چیزی به گوش می رسد. گیج از جا می پرم. بچه ام روی تخت خوابیده است. بغلش می کنم. چادر نماز گلدار را دستم می گیرم و راه می افتم. وسط خانه نرسیده ، گیج می ایستم. کجا بروم؟ چه کنم؟ چه چیزی با خودم ببرم؟ چادر آبی را می پیچم دور خودم . در را نیمه باز می کنم. صدای زنگ باز شدن در آسانسور می آید. فکر می کنم الف برگشته است. می لرزم و به در نگاه می کنم. سرایدارمان است با یک تی بلند و سفید. با تعجب به من نگاه می کند. می گویم :" علی آقا، زلزله شد. نفهمیدین؟" مرد جوان می خندد. "نه خانم." در را می بندم. بچه ام روی شانه ام ناله می کند. می خوابانمش روی تخت . شیرش می دهم. نگاهش می کنم که آرام و معصوم خوابیده است. نگاهش می کنم و می ترسم از این شهری که زیر پایم می لرزد. می ترسم از روزی که زیر و رو شود و من نتوانم از بچه ام حمایت کنم. می ترسم . یک لیوان چای شیرین خیلی پر رنگ برای خودم می ریزم. لیوان به نیمه نرسیده ، الف می آید. می پرسد: "ترسیدی؟" می گویم: " خیلی." خیلی ترسیده ام. اولین زلزله مادرانه ام را پشت سر گذاشته ام.

مادر شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…