مرا رها کن از این حس تنهایی*

بعضی وقتها چیزی که می خوام بگویم از من فاصله دارد. صفحه سفید را باز می کنم . نگاه می کنم به خطوط سیاه تا حرف دلم را بزنند. حرفی که گم شده در روزمرگیهای همیشگی. در "چه بخوریم" و" خانه خاله دعوتیم "و " بچه" و هزار چیز دیگر. حرفی که گمشده بین بادمجانهای پوست کنده و سیبهای شسته. حرفی که لای قابلمه های لعابی ام گیر کرده است. کشوها را باز می کنم و می بندم. چاقوها را مرتب می کنم. قاشقهای چوبی را مرتب می کنم. حرفم را پیدا نمی کنم. یخچال را باز می کنم. هویجها را پوست می کنم. پرتقال و سیبها را می شورم. نه ... اینجا هم نیست. قوری را آب می کشم و روی حوله قرمز می گذارم . پارچ شیر را می شورم و فکر می کنم به این که کجای آشپزخانه را بسابم شاید جرقه گمشده حرفهایم را پیدا کنم. اجاق؟ عقربه های دیوانه ساعت ، یک را نشان می دهند. به همین زودی یک ساعت است که تو خوابیده ای و من در آشپزخانه دور خودم می چرخم تا یادم بیاید حرف گمشده ای را که باید می گفتم.یا می شنیدم. هفته های شلوغیست ... خیلی شلوغ. تو خسته ای. گرمت است. می فهمم. یا اینکه سعی می کنم بفهمم. من از تابستان متنفرم. حتی کمی از "خرداد" خودم هم. دلم می خواهد زود پاییز بیاید و باز تو خوشحال باشی. دلم می خواهد کمی آرامش داشته باشی و دست مرا بگیری و از میان همهمه این قابلمه های لعابی و دیگ زودپز بیرون بکشی.مرا دور کنی از جورابهای شسته. ببری مرا جایی که آسمان باشد و باران و هوای تازه. شاید آن وقت یادم بیاید حرفی را که گم کرده ام.

شین

*شب شیشه ای

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…