نون و پنیر و گردو - قصه شهر جادو
صفحه سفید را باز می کنم. سفیدی صفحه داد می زند برای کلماتم. هنوز کلمه اول را ننوشته ام یک صدای تو دماغی ، خوابالود و کمی مضطراب به گوشم می رسد. کلمه جادویی را دو بار تکرار می کند. "مامان ، مامان" بلند می شوم. بعد می دوم. همین فاصله کوتاه بین دو اتاق را از همین جایی که نشسته ام تا روی تخت که او خوابیده است. تمام. کودکم بیدار شده است. جادوی روز ما شروع شده است. نوشتن باشد برای بعد.
مادر شین جادویی
مادر شین جادویی