دستهایم را در باغچه می کارم*
سوار قطار مسخره ای شده ایم. با واگنهای زرد و آبی و قرمز ... دو دور، دور خودمان می چرخیم و به آهنگ "منو نبرین به دکتر" چرا گوش می دهیم.فکر می کنم" چه بی مزه!" چشمهای درشت پسرم اما گرد شده است. انگار راست راستی در سرزمین عجایب باشد.نگاه می کند به عروسک سبز و کج و کوله ای که طبل می زند. نگاه می کند به نورهای آبی رقصان. نگاه می کند به بچه های خندان اطراف. یادم می آید که باید با چشمهای او اینجا را ببینم.آقای الف ایستاده است و برای ما دست تکان می دهد. مادرم ایستاده است و برایم دست تکان می دهد. من 8 ساله ام. سوار هر چیز وحشتناکی که در شهر بازی ببینم می شوم. رنجر ، رودخانه وحشی ، قطار وحشت. مادرم ایستاده است و نگاهم می کند. حالا بعد از 25 سال می گوید :" هر بار که سوار اون چیزهای وحشتناک می شدی دلم هری می ریخت پایین ولی بهت هیچی نمی گفتم." و من چیزی در نگاهش نمی خواندم. جز شادی و شعف و فقط دستهایش را می دیدم در رقصی موزون بالای سرش. به پسر کوچکم نگاه می کنم. یک روز او هم سوار بلندترین چرخ و فلک دنیا خواهد شد و برای من دست تکان خواهد داد. من که ایستاده ام در گوشه جهانش. چشمانم را تنگ کرده ام که گریه نکنم و ماسک خنده ای به صورتم زده ام که اضطرابم را پنهان کند. من - مادری هم سرنوشت همه مادران جهان.
مادر شین
* فروغ فرخزاد
مادر شین
* فروغ فرخزاد