این پست را نخوانید لطفا

نمی دانم مال هواست این موج کسالت یا ابرهای دیوانه که آسمان ششم تیر را مثل ششم فروردین کرده اند. از صبح نشسته ام زل زده ام بهشان و به کارگرها که هی بیل می زنند. بیل می زنند و بیل می زنند و لابد خدا را شکر می کنند که آفتاب نیست که داغشان کند و من در خانه خنکم زیر باد کولر نشسته ام و حسرت آفتاب را می کشم. دلم می خواهد شاد باشم. شادی را جایی از این روزها گم کرده ام. می خندم شاید. اما شاد نیستم. شادی رفته است و خزیده است زیر گنجه ها و بیرون نمی آید. دنبالش که می روم خاکی برمی گردم اما شاد نیستم. می گردم دنبال نشاط گمشده ام. می گردم و کمتر پیدا می کنم. از بازی کردن هم خسته می شوم. از نشستن پای این صفحه سفید و ولع عجیبش به کلمه هایم. ازفکر کردن به روزها و روزها و روزها. از ننوشتن. از نوشتن. از نخوابیدن. از ابروهایم. از ظرفهای شسته ام. امروز. دیروز. فردا. دلم می خواهد ساختار روزها را در هم بریزم. دلم می خواهد فردا، فردا نباشد. روز دیوانه ای باشد که در دامن کوههای درکه شروع شود و در بام تهران ختم. دلم می خواهد داد بزنم برای تمام کوچه ها. من آمده ام. دستهایم خالیست. چشمهایم غمگین و بی نهایت خسته ام. از چیزی که نمی دانم چیست یا کجاست. یا اینکه حتی اسمی دارد یا نه. دلم چیزی را می خواهد که نمی دانم چیست. چیزی از جنس بلور شاید. دلم آفتاب ششم تیر را می خواهد.

خانم شین ابری

پ.ن. خواندید؟ کسل شدید؟ دندتان نرم!!! من که گفته بودم

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…