Posts

Showing posts from July, 2007

ماجراي اين خانم شين گمشده

وبلاگ نوشتن هم مثل همه چيزهاي ديگر زندگي مراتبي دارد! وقتي بهش عادت مي كني و در يك روند خاصي قرار مي گيري خودش انجام مي شود . وقتي چند روزي از چرخه خودش خارج مي شود برگرداندنش به چرخه كمي دشوار است! اين اتفاقيست كه براي من و وبلاگم افتاده است. تابستان فوق العاده شلوغ. امتحان كوفتي نظام مهندسي و هزار و يك برنامه پيش بيني نشده كه همه تصادفا بايد همين تابستان اتفاق بيفتند. اگر دوست من هستيد و همين دور و برها هستيد لطفا اين تابستان برنامه هاي غير منتظره نگذاريد! متولد نشويد، شوهر نكنيد و عجالتا تا 15 شهريور نميريد! مرسي!! خانم شين گمشده پ.ن. لطفا موقع خواندن وبلاگ من كلاه آقاي مشكل گشا را از سرتان برداريد. از راه حل بيزارم. اگر يك روز مي نويسم كه ديوانه شده ام لطفا آدرس تيمارستانهاي خوب منطقه را برايم رديف نكنيد. من همان آدم دمدميي كه بودم هستم. سر كار نرفتن ديوانه ام نكرده است. از مادر بودنم شاد و خوشحالم و راه حل نمي خواهم !!امضا خانم شين تك بعدي ستايش دوست !!

من گاهی غمگین می شوم

جمله ها. همین جمله هایی که تصادفا از دهانمان می پرند بیرون. بعد صف می کشند جلوی آینه و شروع می کنند به شکنجه کردنت. کودک درونم کز می کند. با او اصلا خوش رفتار نیستم. مدام سرزنشش می کنم. مدام. دوستش دارم آیا؟ سالها پیش - 5 سال پیش - در یک بازی در آغوش گرفتمش و بهش قول دادم که مراقبش باشم. قول دادم که فراموشش نکنم. چه شد که فراموشش کردم باز؟ یعنی این زندگی جدی اینقدر غرق شدن داشت ؟ کجا رفتند تمام آن لحظه های خوبی که می شد به چیزی خندید. حالا فقط سرزنش. نیشهای سردش را فرو می کند در تن خسته ام. در تن کودک درون خسته ام. از جنگ با خودم خسته ام. از این همه بد بودن. از این که هیچ وقت آنی نیستم که باید باشم. نمی دانم چرا. نمی دانم کجای کار را اشتباه می کنم. نمی دانم اگر کودک درونم را سرزنش نکنم چه کار باید بکنم؟ گیج و گنگ می شوم. حوصله بازی با بچه ام را ندارم. جایی از درون تمام گمشده هایم را به یاد می آورم. تمام آن آدمکها که در کودکیم در باغچه چال کردم و بعد هر چه گشتم پیدا نشد که نشد. یا آن بسته مداد رنگی. یا همین برادرم. یا هزار چیز دیگر. دارم چه می کنم با زندگیم ؟ نمی دانم. من غمگینم شین

همین الان هم کتریم سوخت

10 صفحه ای از متن کتاب را پرینت گرفته ام و در بالکن نشسته ام به خواندن.پسر کوچولو کنارم می پلکد. زیر چشمی نگاهش می کنم. دستش را فرو می کند در خاک گلدان و بعد شیر آب را باز می کند و دستش را می شوید. دوباره و دوباره. خیالم راحت است که کار بدی نمی کند. غرق می شوم در کتاب. هیکل کوچک پسرم از پشت ورقهای سفید پیداست که هنوز کز کرده است و با تمرکز کامل کارش را ادامه می دهد. بعد همه چیز در کمتر از کسر ثانیه اتفاق می افتد. سینا بلند می شود. شیر آب را با آخرین فشار تا آخر باز می کند و تا من از جا بلند شوم کل کف بالکن کوچکم می شود آب و گل و از کناره های بالکن آب راه می افتد روی چهار طبقه نمای ساختمان و با صدای بلند می ریزد در تراس همسایه وسواسی طبقه اول. شیر آب را می بندم و دستم را فرو می کنم در بین گلها تا راه آب را باز کنم. گیر کرده است. آقای الف را صدا می کنم. برایم قیچی می آورد. با قیچی راه آب را باز می کنم. دو مشت سنگریزه و خاک را می ریزم پای گلدان. با جارو و آب کف بالکن را می شویم. گلی ، از بالکن بیرون می زنم. تلفن می کنم به همسایه وسواسی.دستهایم را می شویم. لباسم را عوض می کنم. لباس بچه را ...

Bye bye forever Harry Potter

هیجان محض. توصیف دو کلمه ای من از کتاب هفتم. در واقع اگر بشود تمام صحنه های مهیج هر 6 کتاب را یک جا جمع کرد کتاب هفتم ده برابر همه شان هیجان دارد. تمام شد. حالا باید منتظر ترجمه فارسی باشم برای فهمیدن جزییات. دیشب گریه می کردم و نمی دانستم که باید به جی.کی رولینگ فحش بدهم یا ...؟ نه من چیزی نمی گویم. خودتان بخوانید. اگر کسی دسترسی به فایل متن کامل ندارد یک ایمیل به من بزنید تا بفرستم. بهر حال من برگشتم. از سفری بی نظیر در دنیای جادویی رولینگ. سفری که چند سال است در آنم. خواهم نوشت. به زودی شین پاتر

هری هری هری جونم هری ...اگه بمیری خیلی خری

اومدم فقط همینو بگم و برم. یکی اینکه ترجمه فصل اول کتاب رو می تونین توی این آدرس پیدا کنین.دوم اینکه متن انگلیسی کتاب از فصل یک تا یازده و یازده تا بیست و یک در این آدرسها هستن. من دو فصل خوندم و مطمئنم که این کتاب اصلیه... برین بخونین و حالشو ببرین ولی اصراف نکنین شین پاتر هیجان زده

عقربه های خر بیشعور نفهم

تا تو می خوابی انگار جن می زند عقربه های بخت برگشته ساعت را. مثل فرفره دور خودشان می چرخند. درس که نخوانده ام هیچ یک ساعت است نشسته ام در وبلاگستانی پرسه می زنم که هیچ خبریش هم نیست. کلی کامنت خوانده ام از زور بیکاری. حالا عقربه ها خائنانه ساعت یک و نیم بامداد را نشان می دهند. بمیرند الهی!! یک ساعت است من اینجا نشسته ام به اندازه پنج دقیقه هم مطلب درست و حسابی نخوانده ام. بنویسید بابا!! دلمان گرفت... اه خانم شین شاکی

مامان دست بده

در اتاقم. صدای سینا را از راهرو می شنوم : " مامان ... دست بده !" فکر می کنم پناه بر خدا! از کی تا حالا بچه ام اینقدر اجتماعی شده؟ دو دقیقه بعد دوباره صداش می آد... با حالت اضطرار، " مامان! دست بده !!" و دوباره " مامان!! مامان!! دست بده " هول می شوم. . می دوم طرفش که می بینم که آمده یک تکه مقوا را بیندازد پشت رادیاتور ، دستش گیر کرده! شاهکار جمله سازیش بود این یکی واقعا مادر شین بانمک

* و عشق تنها عشق مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

وقتی سینا هنوز خیلی کوچک بود بعد از شیر خوردن لپهای کوچکش را باد می کرد و کمی در خلسه سیری و خوشیش می ماند. به جرات می توانم بگویم که تماشای سینا در این لحظه از تمام لحظات زندگیم برایم غرورآمیز تر بود. از روزی که خبر قبولیم در دانشگاه را شنیدم. از روزی که از تزم دفاع کردم. از روزی که اولین چک حقوقم را گرفتم. از روزی که مدیر پروژه شیراز شدم. هیچ لحظه ای در زندگی حرفه ای و تحصیلیم نبوده که به اندازه وجود سینا و لحظه های در آغوش گرفتنش برایم لذت بخش و شادی آور باشد. *** چه کس دیگری می تواند به اندازه من دوستش داشته باشد ؟ چه کس دیگری می تواند به اندازه من مشتاق لحظه لحظه اش باشد ؟ اگر تصمیم گرفتم سه سال زندگی حرفه ایم را به تعویق بیندازم تا پسرک کمی بزرگ شود به خاطر همین لحظه های کوچک و قشنگ است. لحظه ای که بی عجله از خواب بیدار می شود. صبحانه خوردنهای راحت. بازیهای شادمانه و پارک رفتنها. چرت عصرانه اش در آغوش من و ... هزار لحظه دیگر. امروز صبح که در آغوشش گرفته بودم فکر می کردم به اینکه اگر مادر شدن را انتخاب نمی کردم از کجا می فهمیدم که عشقی به این عظمت در وجودی به این کوچکی ممکن است؟ ...

ما همه مادر هستيم

كلاس بازي و انديشه. گوش تا گوش كلاس كوچك نشسته ايم. فكر من پيش پسرم است. به ديشب فكر مي كنم. به اينكه نبايد عصباني مي شدم. به اينكه خسته بودم. به اينكه حق دارم خسته باشم. حق ندارم نامهربان باشم. به تمام اينها. نگاه مي كنم به چهره ها. نگران از جزئيترين مشكلات بچه ها. نگاه مي كنم و فكر مي كنم كدام يكي از اينها مثل من ديشب سر بچه اش داد زده است. نگاه مي كنم و فكر مي كنم كدام يكي از اينها فكر مي كند كه مادر خوبي نيست شايد. من فكر مي كنم و نگاه مي كنم. ما در مادربودنمان مشتركيم. در نگرانيهاي كوچك نامحدودمان. در قوه تخيل بي حد و حصرمان. در عشق بزرگ بزرگ بزرگمان. در آرزوهاي كوچكمان. ما همه مادر هستيم. كمي غمگين. كمي شاد. خيلي عاشق و خيلي خلاق. باور من اين است كه خيلي بهتر از اين چيزي كه هستم مي توانم باشم. در مادر بودنم. اما از يك چيز مطمئنم. عشق مادرانه اي بيش از اينكه به پسرم دارم ممكن نيست. بايد بگذارم عشق راهنمايم باشد. بگذاريد عشق راهنمايتان باشد. مادر شين

نحوه ترسیم نمودار کاهش صدای وزن یافته یک خانم شین مهندس خانه دار

دارم سعی می کنم بین مزخرفاتی که می خوانم ارتباط برقرار کنم. فکر می کنم به اینکه چقدر دانستن ضریب تراگسیل در آینده ام تاثیر می گذارد. دلم می خواهد بروم اینترنت! بعد فکر می کنم به 135 هزار تومنی که تا اینجا برای این امتحان کوفتی داده ام. روح اسکاتلندی ام به خروش در می آید! از این به بعد تا 15 شهریور ، صبحها اول درس بعد اینترنت! *** سینا جمله سازی رو شروع کرده. جمله هاش معمولا با کلمه مامان شروع می شه. اولین جمله شو ده روز پیش گفت و این بود : مامان ، آب بده! چند روزیه که بیشتر و بیشتر جمله می سازه و تقریبا جمله هاش درسته. دیروز می گفت : مامان هاپو بکش! یا مامان گیلاس بده! عشق می کنم وقتی حرف می زنه. البته هنوز هم فارسی و ترکی رو قاطی می کنه. بیشتر کلماتی رو که گویش مشترک دارن با گویش ترکی می گه. مثل دیوار، توپ، آتش... چند روز پیش خونه مامانم اینا یه دفه برگشت و به مامانم گفت : سنی* دوست دایم! ( * سنی یعنی " تو رو " به ترکی!) کلک هنوز به من از این حرفا نمی زنه! مطمئنم که اگه سر کار می رفتم این وروجک به سه سوت منو به مامانم می فروخت! شنیدن جمله هاش و تلاشش برای گفتن خیلی جالبه...

من شین 5 سال دارم

Image
تمام صبح نشستم و با سینا کاردستی درست کردم. برگشتم به روزهای دانشگاه و ماکتهای رنگی.حتی از آن هم عقبتر. چند سال بود که چیزی را برای دل خودم درست نکرده بودم؟ خیلی سال. کی بود آخرین باری که قیچی را گرفته بودم دستم و خش خش لذت بخش کاغذها را وقت بریدن گوش داده بودم؟ کی بود آخرین باری که ذرات خشک شده چسب را از دستم کنده بودم؟ کی بود؟ خیلی لذت بخش بود. نشستن و از چسباندن کاغذها و عکسها لذت بردن و همراه با پسر کوچولوی خرابکار برای کاردستی نقشه کشیدن. چسبید! از چسب رازی هم بیشتر! خانم شین کودک

بيشترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم*

بعضي وقتها نگاهش كه مي كنم از شدت عشق در نگاهش دلم مي لرزد. از تقويمم دور مي شوم. دوباره مي شوم 18، 19 و 23 ساله. دوباره مي شوم شين روز اول دانشگاه. دوباره تو را براي اولين بار در درياي نور مي بينم. عشق را با لرزش آشنايش از دريچه چشمهاي ديگري مي بينم. دلم مي لرزد. اين بار نگاهي كه اينقدر عميق دلم را مي لرزاند سبز نيست. قهوه اي سير است. سير سير. اما اگر در روشنايي از كنج به چشمهايش نگاه كني ، رگه هايي مخفي از سبز را مي بيني. عشقي كه در نگاهش است تازه است. نوي نو. مرا با نگاهش 10 سال كوچك مي كند. با دستهاي كوچكش ،با چنان ‍ژست عاشقانه اي صورتم را به طرف خودش مي كشد كه مبهوت مي شوم. بزرگترين حرفهاي بزرگترين عاشقهاي دنيا را مي ريزد در نگاهش و به من نگاه مي كند. چه طور بنويسم؟ از خودم مي پرسم از كجا ياد گرفته است؟ و آنوقت مي فهمم كه همه انسانها با گنجينه خدادادي از عشق متولد مي شوند. ديگر به مادرم اينطور نگاه نمي كنم. ديگر به مادرت اينطور نگاه نمي كني. اما پسرم با عشقي خاموش و با شكوه نگاهم مي كند. عشقي از جنس مهتاب. عشقي كه هنوز مرا در شبها بيدار نگه مي دارد. عشقي كه مرا از همه چيز دور مي ك...

گزارش یک دعوای خانگی بی نهایت خصوصی

صبح ساعت 9. از خواب بیدار شده ام و دست و صورتم رو می شورم که در آینه می بینمش. کم مانده سکته کنم. " تو اینجا چه کار می کنی؟" خانم شین می گه : "دیروزهیچ چی ننوشتی!" می گم :" ننوشتم که ننوشتم . دلیل نمیشه که بیای تو آینه سر به سر من بذاری که!" "- باید بنویسی!" ، نیم ساعت بعد. نشسته ام جلوی کامپیوتر و چیزهایی از مکالمات سینا و پدرش را سر هم می کنم. نمی شه! بعضی وقتها نمیشه ... هر چی هم زور بزنی نمیشه. منصرف می شم. هنوز کامپیوتر رو خاموش نکردم که خانم شین سبز میشه کنارم. یه بلوز زرد آستین کوتاه پوشیده با شلوار جین. موهاش کوتاه کوتاهه. نگاه غمگین و حیرت زده ای داره. - بنویس. - نمیشه. - باید بنویسی. - دست از سرم بردار! ، کنارش می زنم. می رم توی آشپزخونه . سرم رو گرم می کنم به قورمه سبزی و گوش می کنم به حرف زدنهای پسرم و پدرش. قفسه ها را باز می کنم دنبال لیمو عمانی بگردم. این بار با یک کت و دامن سرمه ای فوق العاده خوش دوخت می آد. مرتب و اتوکشیده. "از دوران دانشگاهم بنویس!" " برو حوصله تو ندارم."التماس می کنه : " فکر کن! فکر کن !...

پینوکیو هم بعد از 24 قسمت آدم شد ... پس تو کی؟

تقریبا یک نفس کتاب " خاطرات یک گیشا " رو خوندم. 640 صفحه. در کمتر از یک روز. برای من خیلی عجیب نیست. اما زندگی این زنها واقعا عجیب بود. اینکه زن چیزی نباشد مگر زیوری در دستهای مرد؟ اینکه تمام زندگیش هدفی جز سرگرم کردن مردها نداشته باشد؟ واقعا غم انگیز بود. از آن غم انگیزتر این بود که فکر کنید که این زنها - برخاسته از این فرهنگ زن ستیز - حالا به کجا رسیده اند و ما ایرانیهای زن سالار به کجا!؟ احتمالا بیخود نیست که دلم می خواهد بروم بمیرم! *** آقای ب می گوید کتاب هری پاتر را موسسه بیان سلیس بامداد 30 تیر همزمان با بقیه دنیا می فروشد. من یه سوال دارم : اگه این موسسه کتاب رو همزمان با بقیه دنیا می فروشه چرا به قیمت دو برابر این کارو می کنه؟ آمازون همین الان داره کتاب رو با 18 دلار پیش فروش می کنه. کسی اون روزا ایران نمیاد که از هر جا برای من یه نسخه انگلیسشو به قیمت واقعی بیاره؟ *** دو تا پست آخر مانا رو اگه نخوندین همین الان برین بخونین. مخصوصا اون یکی که در مورد بازیه. به نظر من مهمترین چیزی بود که تا حالا من از کلاس بازی یاد گرفته ام : برای بچه ها بازی چیزی جدا از زندگیشون نی...

آپوشه و مویه و بقیه دوستان سینا

یک ساعت بیشتره که تو تختخواب غلت می زنه و نمی خوابه. دارم " میعاد در سپیده دم " رومن گاری رو می خوانم و زیر چشمی نگاهش می کنم. " مامان؟ " " چیه عزیزم؟ " " نینی، هاپو، موشه " می رم توی اتاقش و نی نی و هاپو و موشه رو میارم. پشت سرم داد می زنه: " مویه " دایره لغاتش رو مرور می کنم. مویه دیگه چیه؟ فارسیه؟ ترکیه؟ نی نی و هاپو و موشه رو می دم دستش باز بهونه می گیره : " مویه، مویه !" دوزاریم که به سبب مادر شدن حسابی سریع شده می افته... " گاوه رو می خوای؟ " تمام صورت کوچیکش می شه خنده. سرشو تکون می ده. می رم یکی از گاوهاشو میارم می دم دستش. می خنده و بغلش می کنه. " مویه! مویه !" چرا مویه؟ چون قبلا به گاو می گفت " مو " حالا می خواد با ضمیر " ه " ترکیبش کنه ، شده " مویه !!" حالا این یکی رو بشنوین. قبل از خواب تو اتاقش بودیم که به من می گه : " آپوشه !" می گم : " آقا موشه؟ " با بهت نگاهم می کنه. ( اینجور وقتها یه جوری نگاهم می کنه که دلم براش کباب میشه ... نگاه اینکه من ...

وای به حالت جی کیی ... اگه هری رو بکشی

Image
چیزی به انتشار کتاب هفتم هری پاتر نمانده. کمتر از 20 روز دیگر. امروز در گوگل سرچ کردم و چیزهایی از جدیدترین مصاحبه های جی.کی.رولینگ رو خوندم. خانم فرمودن: "سری هری پاتر در کتاب هفتم به پایان قطعی و نهایی می رسد." صد البته در دهات ما برای اینکه ماجرایی به پایان قطعی و نهایی برسد باید قهرمان داستان ریق رحمت را سر بکشد. بنابراین بهتر است دلهایمان را صابون نزنیم. این خانم که با بی رحمی تمام دامبلدور نازنین را قربانی کرده است در یک چشم به هم زدن هری را هم وردل پدر و مادرش و دامبلدور خواهد فرستاد. در مصاحبه دیگری خواندم که این خانم بی رحم در هنگام نوشتن فصلهای پایانی گریه می کرده است. در نتیجه دیگر امید چندانی به زنده ماندن هری و خوب تمام شدن کتاب ندارم. فیلم آخرین مصاحبه این جنایتکار قرن را می توانید از اینجا داونلود کنید. *** دلم نمی خواهد هری بمیرد. دلم نمی خواست که دامبلدور بمیرد. دلم می خواهد ولدمورت بمیرد. - که احتمالا در بدترین حالت هم خواهد مرد! به خاطر قضیه پایان قطعی داستان - شاید امیدی واهیست ولی می شود هری زنده بماند و ولدمورت بمیرد؟ نظر شما در مورد پایان کتاب چیست؟ خا...

نوستالژی به سبک وبلاگی

Image
یکی از این آدمهایی که می بینید خانم شین 13 سال پیش است. یکی شان که کنار خانم شین است، آزاده خانم جانمان است. یکی دیگر نازنین ، مامان نیماست. الهام و غزال هم هستند. از بقیه افراد حاضر در عکس اطلاعی در دست نیست! اگر کسی خودش را در این عکس می بیند و این وبلاگ را می خواند یک خبری از خودش بدهد... ممنون خانم شین نوستالژیک پ.ن. لبیک یا برادر هرمس !! باز بگو ما بدیم حالا

روز من و ستونهای سازه ای بنفش

چشمهايم را به زحمت باز مي كنم و نيم خيز مي شوم. شماره هاي ديجيتال روي ساعتم را درست نمي بينم. 8 است يا 9؟ اگر 8 است بخوابم. اگر 9 است ... 9 است. بلند مي شوم. بچه ام غلتي مي زند. "شششش..." زير كتري را روشن مي كنم. جادوي صبحگاهي ام را در ليوان بزرگ قرمزم مي ريزم. بوي خوش نسكافه كه بلند مي شوم خوشحالم كه صبح شده است. نان تست برشته را پنير مي مالم و مي روم روبروي مونيتور. 15 تا صفحه وبلاگ را باز كرده ام كه بخوانم كه صداي سينا را مي شنوم. مي روم توي اتاق خواب. نشسته است روي تخت. با موهاي فرفري در هم گوريده. با صورت خوابزده. نگاهم مي كند و بدون مكث تكرار مي كند: پيشي،هاپو، ديخت(درخت)،ني ني و دوباره و سه باره. مي گويم: "سلام! بذار پيداشون كنم." ديروز برايش از اين اسباب بازيهاي نخ كردني خريده ام و چهارتايش را با خودش خوابانده و حالا بيدار نشده آنها را مي خواهد. ني ني آبي زير بالش سيناست. پيشي سبز را ديشب گذاشته ام كنار ساعت. هاپو لاي ملافه زرد سيناست. درخت روي ملافه من است. هر چهار تا را مي دهم دستش. بغلش مي كنم. صداي در مي آيد. *** آقاي الف سراسيمه است. "چي شده؟"...

واگویه های شبانه

صفحه سفید برای کلماتم له له می زند. چنان نگاه می کند به دستم انگار می خواهم یک شاهکار ادبی خلق کنم. جلویش که می نشینم کمی بزرگتر از همیشه می شوم. قوز نمی کنم. موهایم را هم شانه می کنم. برای تصویر مجازی ام قیافه می گیرم. ژست یک نویسنده آماتور. اما نه نویسنده ام و نه آماتور.تصویر محوی از یک زن در انعکاس سفیدیش پیداست. زنی با موهای باز روی شانه اش. با پیراهنی سفید. زنی که می نویسد. زنی که دلش می خواست نویسنده بود. نه آماتور. به "زویا پیرزاد" حسادت می کنم. به دست خط نابش برای بیرون کشیدن این همه ظرافت از روزمرگیهای زندگی. همین چند روز پیش دوباره - چراغها را من خاموش می کنم - را خواندم و غرق لذت شدم. چه کتاب آرام ، متین و دلچسبی شده است این کتاب. آن وقت من نشسته ام و هی سفیدی ها را خط می زنم در جستجوی سر خط. سر گمشده خط نویسندگی ام. داستانی که باید بنویسمش و همینجاها گم شده. همین جا. کنار زیر سیگاری. پشت قندان شاید. وقت نوشتن نیست. عقربه های ساعت دور برداشته اند و می روند. تو که می خوابی انگار عنان از دست عقربه ها می رود. می دوند تا برسند به هیچ. به سفیدی شاید. من می دوم . کلماتم...

زندگی گوسفندی

دارم از پله های سازمان بالا می روم و همزمان فکر می کنم که چرا ساختمانی که محل تجمع این همه مهندس است باید این قدر زشت و بدنما باشد. در بدو ورودم مهندس جوانی را می بینم که برگه مهر شده امتحان را در دست دارد. سوال می کنم: " اینها رو کجا مهر می کنن؟" جواب می دهد: " انتهای راهرو. کارتتون معتبره؟" جواب می دم: "نه" می خنده: " پس هنوز اول هفت خوانین! برین طبقه بالا..." می رم طبقه بالا. شلوغی . ازدحام. سردرگمی. چند جای دیوار کاغذ سفیدی را کپی کرده اند و مراحل ثبت نام و تمدید کارت را نوشته اند. می خوانم و نمی فهمم. روی هر کاغذ متصدیان بخش با خودکار چیزی اضافه کرده اند. روی کاغذ نوشته اند : مدارک لازم جهت ثبت نام امتحان نظام مهندسی: 1- فیش تصفیه حساب امور مالی. 2- تایید رسید قبوض امور مالی. 3- ثبت نام اینترنتی و دریافت کارت 4- مهر تایید ( یه همچین چیزهایی! یادم نیست همه اش.) اتاق مالی را پیدا می کنم. توی صف طویلی می ایستم و کارت سازمانم را می دهم به مردی که پشت کامپیوتر است. چند دقیقه بعد صورتحساب را می دهد دستم. فکر می کنم اشتباه شده است. احتمالا صورت حسا...

بیداری - خواب - بیداری

- شب به خیر سینا! - شب ببه! *** می بینم که در خانه ای شلوغم. شبیه خانه خودمان ، کمی بزرگتر. بچه را برده ای توی اتاق کار و من نگرانم که سرما بخورد. می روم در اتاق بی سر و ته و دنبال بچه می گردم. نیست. بعد در گوشه ای می بینم که با کارتون و پلاستیک برایش حفاظی درست کرده ای. بچه کوچکیست. سه یا چهار ماهه. بیدار است. شیرش می دهم.دارم فکر می کنم بچه من است یا نیست که صدای کمپرسور صاف و بی ملاحظه خوابم را سوراخ می کند. از بین صدای فن و کولر و شیشه های دوجداره بسته می آید و مرا کشان کشان با خودش می برد. بیدارم. گیجم. بچه گرسنه بود یا نبود ؟ یا خوابید؟ سرم را برمی گردانم طرف راستم. بچه ام نق می زند در خواب . جا به جایش می کنم. دستم خیس می شود. کمرش خیس است. بیدار می شوم. لباسش را عوض می کنم. در خواب و بیداری مادرم. درست از لحظه ای که چشمانم را باز می کنم و حتی در تمام آن لحظه هایی که چشمهایم را می بندم. *** صدایش را می شنوم از اتاق کناری. - چیه مامان؟ - موشی. ( دستش را گذاشته روی عکس میکی موس دور تختش) - بله مامان . موشی. - هاپو ، هوروس (خروس)، این؟ - جوجو ! - جوجو ، هردوش ( خرگوش) - پلنگ صورتی...

بازی و اندیشه - قسمت چهارم

بازیهای ادراکی - حرکتی (توجه کنید که این بازیها بسیار مستعدند برای تبدیل شدن به آموزش. از این بازیها برای آموزش استفاده نکنید. این بازیها برای شادی و نشاط هستند نه آموزش!) 1- بازیهای توازن و تعادل الف- راه رفتن روی تخته تعادل ( اگر به تخته دسترسی نداشتیم راه رفتن روی لبه جوب و هره ها ) یا مثل راه رفتن روی پل ( بازی پنجم - وبلاگ بازی) ب- تخته پرش. بپر بپر روی مبلها و دشکهای خوشخواب ( دور بچه دشک پهن کنید و محیط بازی را امن کنید.) ج - بالش بازی ، ( بازی سیزدهم - وبلاگ بازی) بچه روی بالشها بایستد تا بتواند تعادلش را حفظ کند. یا اینکه روی بالشها راه برود بدون پا گذاشتن روی فرش. توجه 1: بازیها را برنده - بازنده نکنید. از اصطلاحات باختی یا سوختی استفاده نکنید. بگذارید بچه ها برنده - برنده بازی کنند. توجه 2: محیط را غنی کنید و کنار بایستید. نحوه بازی کردن را به بچه آموزش ندهید. مغر بچه ها دائره المعارف بازیست. بگذارید بروز کند شما از او یاد بگیرید. د- بازی با لاستیک و تیوپ ، از قبیل قل دادن. دنبالش دویدن. راه رفتن روی لاستیک. ه- بازی با ملافه یا پتو. بچه ها را روی یک کیسه بگذارید و بکشید. ...

* با کدام بال می توان از زوال روزها و سوزها گریخت ؟

وبلاگم را باز کرده ام و دارم به تعداد کامنتها نگاه می کنم که چشمم می خورد به تولبار سن سینا. "یک سال و هشت ماه و یک روز" خدایا... چه زود گذشت. سال دوم خیلی از سال اول زودتر می گذره. من هنوز از تماشای قدمهای لرزان و نامطمئنش سیر نشده بودم که شروع کرد به دویدن. حالا اصلا راه نمی ره. فقط می دوه. می دوه و گاهی محکم می خوره زمین. اخم می کنه. بلند می شه و باز هم می دوه. "مامانی ندو!" - ندو - را نجویده قورت می دهم. بزرگ شده ای عزیزم...طوطی کوچکی شده ای که کلمه ها را از بین حرفهای ما تکرار می کند. می گه : "توجه" مثلا!! به سیب زمینی سرخ کرده می گه : "سیمپسا" خیلی از کلمه ها رو برای اولین بار به زبون میاره و کاملا درست می گه . اون روز باباش بهش می گه : " تو خیلی بامزه ای سینا" سینا تکرار می کنه "بامزه!" و واقعا هم خوردنی شده. با هر کلمه دلم می خواد ببوسمش. دلم می خواد کلمه رو از لبهای قشنگش بردارم و بذارم توی گنجه و هزار تا قفل بزنم تا فرار نکنه از ذهن و خاطراتم. مثل همه بچه های دیگه جلوی دوربین صم و بکم می شینه و فقط حمله می کنه که دور...