* با کدام بال می توان از زوال روزها و سوزها گریخت ؟

وبلاگم را باز کرده ام و دارم به تعداد کامنتها نگاه می کنم که چشمم می خورد به تولبار سن سینا. "یک سال و هشت ماه و یک روز" خدایا... چه زود گذشت. سال دوم خیلی از سال اول زودتر می گذره. من هنوز از تماشای قدمهای لرزان و نامطمئنش سیر نشده بودم که شروع کرد به دویدن. حالا اصلا راه نمی ره. فقط می دوه. می دوه و گاهی محکم می خوره زمین. اخم می کنه. بلند می شه و باز هم می دوه. "مامانی ندو!" - ندو - را نجویده قورت می دهم. بزرگ شده ای عزیزم...طوطی کوچکی شده ای که کلمه ها را از بین حرفهای ما تکرار می کند. می گه : "توجه" مثلا!! به سیب زمینی سرخ کرده می گه : "سیمپسا" خیلی از کلمه ها رو برای اولین بار به زبون میاره و کاملا درست می گه . اون روز باباش بهش می گه : " تو خیلی بامزه ای سینا" سینا تکرار می کنه "بامزه!" و واقعا هم خوردنی شده. با هر کلمه دلم می خواد ببوسمش. دلم می خواد کلمه رو از لبهای قشنگش بردارم و بذارم توی گنجه و هزار تا قفل بزنم تا فرار نکنه از ذهن و خاطراتم. مثل همه بچه های دیگه جلوی دوربین صم و بکم می شینه و فقط حمله می کنه که دوربین رو از من بگیره. آقای الف می گه : "باید صداشو ضبط کنیم. " باید صداشو ، چرخیدن قشنگ لبهاشو ، کلمه های اختراعی بامزه شو ، لرزشهای قلب منو ضبط کنیم. الف عزیزم ، اون چیزی که همه اینها رو ضبط کنه هنوز اختراع نشده متاسفانه!
***
صبحهای تنهایی آماده شدنم برای صبحانه مثل یه مراسم آیینی می شه کم کم! آب جوش را می ریزم روی گرد نسکافه و مست می شوم از بویش. پنیر می مالم روی نونم و با یک لیوان بزرگ شیر میام جلوی مونیتور. اگه روزی برگردم سرکار ، دلم برای صبحانه های بی عجله خونه نشینی ام تنگ می شه احتمالا.
***
"مامان" می دوم. با تن یخ کرده ام ، تن گرم کوچولو را بغل می کنم. بوی خواب می دهد. با چشمهای بسته شیر می خورد. با چشمهای بسته دستش را می گذارد روی گردن من. دست گرم و کوچکش را. بعد اخم می کند و چشمهایش را باز می کند. "سلام مامانی!" اخم می کند و دوباره چشمهایش را می بندد. پشتش را می کند به من و برمی گردد به تختش. این یعنی هنوز خوابم میاد و آماده معاشرت نیستم. برمی گردم به اتاق کامپیوتر تا این پست را کامل کنم و بعد روزم را شروع کنم.

مادر شین

پ.ن. با کدام بال می توان
از زوال روزها و سوزها گریخت؟
با کدام اشک می توان
پرده بر نگاه خیره زمان کشید؟
با کدام دست می توان
عشق رابه بند جاودان کشید؟
با کدام دست...؟

بخشی از شعر "با کدام دست" فروغ فرخزاد

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…