بیداری - خواب - بیداری

- شب به خیر سینا!
- شب ببه!
***
می بینم که در خانه ای شلوغم. شبیه خانه خودمان ، کمی بزرگتر. بچه را برده ای توی اتاق کار و من نگرانم که سرما بخورد. می روم در اتاق بی سر و ته و دنبال بچه می گردم. نیست. بعد در گوشه ای می بینم که با کارتون و پلاستیک برایش حفاظی درست کرده ای. بچه کوچکیست. سه یا چهار ماهه. بیدار است. شیرش می دهم.دارم فکر می کنم بچه من است یا نیست که صدای کمپرسور صاف و بی ملاحظه خوابم را سوراخ می کند. از بین صدای فن و کولر و شیشه های دوجداره بسته می آید و مرا کشان کشان با خودش می برد. بیدارم. گیجم. بچه گرسنه بود یا نبود ؟ یا خوابید؟ سرم را برمی گردانم طرف راستم. بچه ام نق می زند در خواب . جا به جایش می کنم. دستم خیس می شود. کمرش خیس است. بیدار می شوم. لباسش را عوض می کنم. در خواب و بیداری مادرم. درست از لحظه ای که چشمانم را باز می کنم و حتی در تمام آن لحظه هایی که چشمهایم را می بندم.
***
صدایش را می شنوم از اتاق کناری.

- چیه مامان؟
- موشی.
( دستش را گذاشته روی عکس میکی موس دور تختش)
- بله مامان . موشی.
- هاپو ، هوروس (خروس)، این؟
- جوجو !
- جوجو ، هردوش ( خرگوش)
- پلنگ صورتی کو؟
- ایناشش

مادر شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…