واگویه های شبانه

صفحه سفید برای کلماتم له له می زند. چنان نگاه می کند به دستم انگار می خواهم یک شاهکار ادبی خلق کنم. جلویش که می نشینم کمی بزرگتر از همیشه می شوم. قوز نمی کنم. موهایم را هم شانه می کنم. برای تصویر مجازی ام قیافه می گیرم. ژست یک نویسنده آماتور. اما نه نویسنده ام و نه آماتور.تصویر محوی از یک زن در انعکاس سفیدیش پیداست. زنی با موهای باز روی شانه اش. با پیراهنی سفید. زنی که می نویسد. زنی که دلش می خواست نویسنده بود. نه آماتور. به "زویا پیرزاد" حسادت می کنم. به دست خط نابش برای بیرون کشیدن این همه ظرافت از روزمرگیهای زندگی. همین چند روز پیش دوباره - چراغها را من خاموش می کنم - را خواندم و غرق لذت شدم. چه کتاب آرام ، متین و دلچسبی شده است این کتاب. آن وقت من نشسته ام و هی سفیدی ها را خط می زنم در جستجوی سر خط. سر گمشده خط نویسندگی ام. داستانی که باید بنویسمش و همینجاها گم شده. همین جا. کنار زیر سیگاری. پشت قندان شاید. وقت نوشتن نیست. عقربه های ساعت دور برداشته اند و می روند. تو که می خوابی انگار عنان از دست عقربه ها می رود. می دوند تا برسند به هیچ. به سفیدی شاید. من می دوم . کلماتم می دوند . رو به سیاهی. رو به قصه ای که وقت نوشتنش هنوز نشده است. می نویسم . این همه می نویسم و هیچ چیزی ننوشته ام. شب به خیر!

شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…