روز من و ستونهای سازه ای بنفش

چشمهايم را به زحمت باز مي كنم و نيم خيز مي شوم. شماره هاي ديجيتال روي ساعتم را درست نمي بينم. 8 است يا 9؟ اگر 8 است بخوابم. اگر 9 است ... 9 است. بلند مي شوم. بچه ام غلتي مي زند. "شششش..." زير كتري را روشن مي كنم. جادوي صبحگاهي ام را در ليوان بزرگ قرمزم مي ريزم. بوي خوش نسكافه كه بلند مي شوم خوشحالم كه صبح شده است. نان تست برشته را پنير مي مالم و مي روم روبروي مونيتور. 15 تا صفحه وبلاگ را باز كرده ام كه بخوانم كه صداي سينا را مي شنوم. مي روم توي اتاق خواب. نشسته است روي تخت. با موهاي فرفري در هم گوريده. با صورت خوابزده. نگاهم مي كند و بدون مكث تكرار مي كند: پيشي،هاپو، ديخت(درخت)،ني ني و دوباره و سه باره. مي گويم: "سلام! بذار پيداشون كنم." ديروز برايش از اين اسباب بازيهاي نخ كردني خريده ام و چهارتايش را با خودش خوابانده و حالا بيدار نشده آنها را مي خواهد. ني ني آبي زير بالش سيناست. پيشي سبز را ديشب گذاشته ام كنار ساعت. هاپو لاي ملافه زرد سيناست. درخت روي ملافه من است. هر چهار تا را مي دهم دستش. بغلش مي كنم. صداي در مي آيد.
***
آقاي الف سراسيمه است. "چي شده؟" و فكرم مي رود هزار جا. تصادف كرده؟مهماني ديشب؟ فرشهاي هال؟ كسي طوري شده؟ مي گويد: " نقشه هاي سازه را چك كردي؟" تا بخواهم نفس راحت را بكشم اشاره مي كند به زمين پشتي كه خالي از كارگر در نور كمرنگ نگاهم مي كند. جايي كه قبلا خانه اي يك طبقه با شيشه هاي رنگي بود حالا يك كپه خاك است و آثاري از دو چهارچوب در، دو چهارچوب لجوج كه با تمام ضربه هاي پتك كارگران دوام آورده اند و ايستاده اند تا خاطره خانه بر باد نرود. كارگرها كجا هستند؟ " منتظر نقشه هاي سازه!" تازه مي فهمم چه شده. در هياهوي مهماني و برو و بيا و ظرف رد و بدل كردن و كشيدن غذاها و رفتن به كلاس بازي ،چك كردن نقشه ها را فراموش كرده ام. حالا كارگرها بيكارند چون نقشه ها آماده نيستند. بايد بروم خانه مادرم. بايد همين امروز نقشه ها را با مهندس عمرانمان چك كنم. بايد . بايد. بايد.
***
در غوغاي حاضر شدن و بچه را حاضر كردن دارم يواشكي وبلاگهايي را كه باز كرده ام نگاه مي كنم. چشمم مي خورد به وبلاگ ساروي كيجا و فكر مي كنم خواسته شوخي صبحگاهيي با ما كرده باشد. بعد سرسري در وبلاگ آلوچه خانم مي خوانم كه هك شده است و دلم مي گيرد. از هك شدن دوستانم دلم مي گيرد. انگار كه فضاي دوست داشتني خانه يك دوست را قدمهاي كثيف يك غريبه آلوده كرده باشد. انگار كه آن كسي كه براي ديدنش رفته اي در آن خانه نباشد. در بسته باشد. پرده ها كشيده. شيشه ها شكسته. دلم مي گيرد. بيشتر دلم مي گيرد وقتي ياد نوشته هاي هر روزه اش مي افتم. به هيجان ديدنش در بالاي ليست وقتي مي دانم كه نوشته اي قشنگ نوشته است براي خواندن. وبلاگ ساروي كيجا و نسكافه بر باد رفته اند. هر دو در يك روز. در روز تولد ساروي كيجا. تولدت مبارك دوستم! متاسفم.
***
بچه را 5 بار صدا مي كنم. نمي آيد. نشسته است. مي نشينم. يادم مي آيد كه فايلها را آماده نكرده ام. فايلهاي اتوكد را باز مي كنم. براي اتوكد 2000 دوباره سيو مي كنم. مي بندم. برنامه "نرو" را باز مي كنم. مي گردم دنبال سي دي و رايت مي كنم. بچه را بغل مي كنم. مي برمش دستشويي. مي شويمش. پوشكش را عوض مي كنم. لگدم مي زند. سرش داد مي زنم. بغلش مي كنم. سي دي را بر مي دارم. بچه را مي گذارم زمين. سي دي را مي گذارم توي كيف. مي رويم دم در. كفش پاي سينا مي كنم. در را باز مي كنم. دگمه آسانسور را نزده يادم مي آيد." غذاي سينا" برمي گردم. قابلمه ماكاروني را برمي دارم. يك موز بر مي دارم. يك بسته بيسكويت بر مي دارم. سينا نق مي زند. "‌ آننه آننه"
***
رسيده ام. نقشه هاي سازه را منطبق كرده ام روي معماريها و دارم نگاهشان مي كنم. ستونهاي عظيم 40 در 70 را. پس و پيششان مي كنم. آكس به آكس جلو مي روم. تقريبا به آخرهاي كار رسيده ام. مادرم صدايم مي كند. " سينا آب مي خواد" بلند مي شوم. ليوان آب را پر كرده ام كه چشمم مي خورد به پره هاي پنكه. آرام ،كند مي شوند و مي ايستند. نه!
***
دوباره فايل را باز مي كنم. دوباره ستونها را پس و پيش مي كنم. دوباره به مهندسهاي بي ذوق عمران بد و بيراه مي گويم. دوباره دور ستونهايي كه معماريم را به هم زده اند دايره هاي بزرگ مي كشم. شماره مهندس عمرانمان را مي گيرم و براي يك ساعت بعد قرار مي گذارم.
***
ستونهاي جديد را با رنگ بنفش كشيده ام. نيم ساعت به آمدن مهندس عمرانمان باقيست. مي نويسم و فكر مي كنم. فكر مي كنم و نمي نويسم. همين.

شين روزنگار

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…