گزارش یک دعوای خانگی بی نهایت خصوصی

صبح ساعت 9. از خواب بیدار شده ام و دست و صورتم رو می شورم که در آینه می بینمش. کم مانده سکته کنم. " تو اینجا چه کار می کنی؟" خانم شین می گه : "دیروزهیچ چی ننوشتی!" می گم :" ننوشتم که ننوشتم . دلیل نمیشه که بیای تو آینه سر به سر من بذاری که!" "- باید بنویسی!"
،
نیم ساعت بعد. نشسته ام جلوی کامپیوتر و چیزهایی از مکالمات سینا و پدرش را سر هم می کنم. نمی شه! بعضی وقتها نمیشه ... هر چی هم زور بزنی نمیشه. منصرف می شم. هنوز کامپیوتر رو خاموش نکردم که خانم شین سبز میشه کنارم. یه بلوز زرد آستین کوتاه پوشیده با شلوار جین. موهاش کوتاه کوتاهه. نگاه غمگین و حیرت زده ای داره.
- بنویس.
- نمیشه.
- باید بنویسی.
- دست از سرم بردار!
،
کنارش می زنم. می رم توی آشپزخونه . سرم رو گرم می کنم به قورمه سبزی و گوش می کنم به حرف زدنهای پسرم و پدرش. قفسه ها را باز می کنم دنبال لیمو عمانی بگردم. این بار با یک کت و دامن سرمه ای فوق العاده خوش دوخت می آد. مرتب و اتوکشیده. "از دوران دانشگاهم بنویس!" " برو حوصله تو ندارم."التماس می کنه : " فکر کن! فکر کن ! یه سوژه پیدا کن!" از التماسش عصبانی می شم. " اصلا امروز هیچی نمی نویسم. فردا هم نمی نویسم. هر وقت دلم خواست هرچی دلم خواست می نویسم." اشک جمع می شه گوشه نگاهش. " از اولش هم ظالم بودی." " همینه که هست!"التماسش رو می فهمم. وجودش وابسته به منه. وابسته به اینکه بنویسم. اما ماهیتش ...؟
،
همینه که هست! بعضی روزها نمی نویسم. دلم نمی خواد بنویسم. بعضی کسانی که منو می بینن به من می گن که خانم شین خانم متشخص و کمی غمگینیه. این که خانم شین یه نویسنده قابله که هیچوقت سوژه کم نمیاره. این که بهم نمیاد خانم شین باشم. می دونم. من این نیستم. من خانم شین نیستم. من وبلاگی به نام روزنگار خانم شین را می نویسم!

به دلیل بحران هویت از امضای متن معذورم!!

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…