بيشترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم*
بعضي وقتها نگاهش كه مي كنم از شدت عشق در نگاهش دلم مي لرزد. از تقويمم دور مي شوم. دوباره مي شوم 18، 19 و 23 ساله. دوباره مي شوم شين روز اول دانشگاه. دوباره تو را براي اولين بار در درياي نور مي بينم. عشق را با لرزش آشنايش از دريچه چشمهاي ديگري مي بينم. دلم مي لرزد. اين بار نگاهي كه اينقدر عميق دلم را مي لرزاند سبز نيست. قهوه اي سير است. سير سير. اما اگر در روشنايي از كنج به چشمهايش نگاه كني ، رگه هايي مخفي از سبز را مي بيني. عشقي كه در نگاهش است تازه است. نوي نو. مرا با نگاهش 10 سال كوچك مي كند. با دستهاي كوچكش ،با چنان ژست عاشقانه اي صورتم را به طرف خودش مي كشد كه مبهوت مي شوم. بزرگترين حرفهاي بزرگترين عاشقهاي دنيا را مي ريزد در نگاهش و به من نگاه مي كند. چه طور بنويسم؟ از خودم مي پرسم از كجا ياد گرفته است؟ و آنوقت مي فهمم كه همه انسانها با گنجينه خدادادي از عشق متولد مي شوند. ديگر به مادرم اينطور نگاه نمي كنم. ديگر به مادرت اينطور نگاه نمي كني. اما پسرم با عشقي خاموش و با شكوه نگاهم مي كند. عشقي از جنس مهتاب. عشقي كه هنوز مرا در شبها بيدار نگه مي دارد. عشقي كه مرا از همه چيز دور مي كند و در كنارش آرام نگه مي دارد. عشقي كه مرا - مادرانه - وادار مي كند كه تمام روز مشغولش باشم. فرزند كوچكم! بزرگ خواهي شد. فراموش خواهي كرد اين روزهاي بي بديل عاشقيت را. دختري را - شايد دختراني را - با نگاهت - همين نگاه - ديوانه خواهي كرد شايد. اما خوشحالم. از داشتنت. از تجربه اولين عشق ناب آتشينت ،در دريچه كوچك چشمهاي قهوه اي ات! عزيزم...
مادر شين
* از شاملو :
بيشترين عشق جهان را به سوي تو ميآورم
از معبر فرياد ها و حماسه ها
چرا که هيچ چيز در کنار من
از تو عظيمتر نبوده است.
که قلبت
چون پروانهاي ظريف و کوچک و عاشق است
مادر شين
* از شاملو :
بيشترين عشق جهان را به سوي تو ميآورم
از معبر فرياد ها و حماسه ها
چرا که هيچ چيز در کنار من
از تو عظيمتر نبوده است.
که قلبت
چون پروانهاي ظريف و کوچک و عاشق است