ما همه مادر هستيم

كلاس بازي و انديشه. گوش تا گوش كلاس كوچك نشسته ايم. فكر من پيش پسرم است. به ديشب فكر مي كنم. به اينكه نبايد عصباني مي شدم. به اينكه خسته بودم. به اينكه حق دارم خسته باشم. حق ندارم نامهربان باشم. به تمام اينها. نگاه مي كنم به چهره ها. نگران از جزئيترين مشكلات بچه ها. نگاه مي كنم و فكر مي كنم كدام يكي از اينها مثل من ديشب سر بچه اش داد زده است. نگاه مي كنم و فكر مي كنم كدام يكي از اينها فكر مي كند كه مادر خوبي نيست شايد. من فكر مي كنم و نگاه مي كنم. ما در مادربودنمان مشتركيم. در نگرانيهاي كوچك نامحدودمان. در قوه تخيل بي حد و حصرمان. در عشق بزرگ بزرگ بزرگمان. در آرزوهاي كوچكمان. ما همه مادر هستيم. كمي غمگين. كمي شاد. خيلي عاشق و خيلي خلاق. باور من اين است كه خيلي بهتر از اين چيزي كه هستم مي توانم باشم. در مادر بودنم. اما از يك چيز مطمئنم. عشق مادرانه اي بيش از اينكه به پسرم دارم ممكن نيست. بايد بگذارم عشق راهنمايم باشد. بگذاريد عشق راهنمايتان باشد.

مادر شين

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…