من گاهی غمگین می شوم

جمله ها. همین جمله هایی که تصادفا از دهانمان می پرند بیرون. بعد صف می کشند جلوی آینه و شروع می کنند به شکنجه کردنت. کودک درونم کز می کند. با او اصلا خوش رفتار نیستم. مدام سرزنشش می کنم. مدام. دوستش دارم آیا؟ سالها پیش - 5 سال پیش - در یک بازی در آغوش گرفتمش و بهش قول دادم که مراقبش باشم. قول دادم که فراموشش نکنم. چه شد که فراموشش کردم باز؟ یعنی این زندگی جدی اینقدر غرق شدن داشت ؟ کجا رفتند تمام آن لحظه های خوبی که می شد به چیزی خندید. حالا فقط سرزنش. نیشهای سردش را فرو می کند در تن خسته ام. در تن کودک درون خسته ام. از جنگ با خودم خسته ام. از این همه بد بودن. از این که هیچ وقت آنی نیستم که باید باشم. نمی دانم چرا. نمی دانم کجای کار را اشتباه می کنم. نمی دانم اگر کودک درونم را سرزنش نکنم چه کار باید بکنم؟ گیج و گنگ می شوم. حوصله بازی با بچه ام را ندارم. جایی از درون تمام گمشده هایم را به یاد می آورم. تمام آن آدمکها که در کودکیم در باغچه چال کردم و بعد هر چه گشتم پیدا نشد که نشد. یا آن بسته مداد رنگی. یا همین برادرم. یا هزار چیز دیگر. دارم چه می کنم با زندگیم ؟ نمی دانم. من غمگینم

شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…