بالا افتادن
در خيابان سعد آبادم. خيابان سعد آباد را خيلي دوست دارم. انگار كه چيزي از جنس خنده هاي ما در جان خيابان باقي مانده است. هنوز وقتي خيابان را با قدمهاي تند راه مي روم به آرامي 15 سال كوچكتر مي شوم. من زماني اين خيابان را هر روز در 16 سالگيم با همين قدمهاي تند راه رفته ام. با آزاده و الهام ها و غزال بلندتر از هر زمان ديگري در عمرم خنديده ام. اين درختها يادشان هست حتما. آزاده ديروز دختر كوچولويش را به دنيا آورد. آزاده زرنگ من ، مادر شده است. آزاده كه تمام معادله هاي مثلثات را درست حل مي كرد. آزاده كه سه سال كنارش نشستم. سه سال. هر روز. آزاده كه هيچ عوض نشده ،حالا مادر شده است. چشمت روشن مامان خانوم تازه! *** پيراهن طلايي را كه تنم مي كنم در آينه ها سيندرلا مي شوم. مي روم و براي لاي موهايم گل سر مي خرم. يك كفش طلايي لازم دارم. يك كفش طلايي تا سيندرلا شوم. به شاهزاده ام زنگ مي زنم تا قرار ناهار بگذاريم. شاهزاده ام گرفتار است. اين روزها گرفتار است. اين روزها گرفتاريم. ما دقيقا تا 10 روز ديگر گرفتاريم! يك ، دو ، سه... ده! *** سينا رفته روي تخت و خودش را پرت مي كند رو به بالا. پاهايش را جمع مي ك...