مربای آلبالو - داستانگونه


در خانه راه می روم . توپهای زرد و قرمز و سبز را برمی گردانم به داخل حوض بادی کوچک. آقا پلیسه را از کنار آینه حمام بر می دارم و سوار موتورش می کنم. دستمال آبی را که دیروز سینا با آن پذیرایی را گردگیری می کرد می اندازم در سبد رخت چرکها. جورابهای سیاه را هم. شربت فروگلوبین و مولتی ویتامین را می گذارم کنار بسته بزرگ پوشک مبارک. ظرفهای دردار لعابی مادرم را هم. سینا دیشب ساعت یک و نیم خوابید. خسته ام. لباسها را جمع می کنم. کوله سرمه ای را پر می کنم. یاد گلدانهایم می افتم. بعد از سفر چهار روزه مان پاک از حال رفته اند. حالا هر روز بیشتر بهشان محبت می کنم بلکه جان بگیرند. آبپاش را تازه پر کرده ام که چشمم می افتد به پنجره های پذیرایی همسایه پایین.نه نه این انصاف نیست ! که من اینجا نشسته باشم و تنها باشم و مادرم نباشد که برایم مربا بپزد. آنوقت از پنجره های باز بوی مربای آلبالو بیاید.
***
کوچکم. خیلی کوچک. دستهایم را فرو می برم در سبد بزرگ آلبالوها و به قرمز شدنش می خندم. دستم را می کشم روی پایم. خطی قرمز به جا می ماند. تک تک انگشتانم را می مکم. مادرم در کنارم است. آلبالوها را از هسته در می آورد . دستهایش قرمز است. فردا صبح مربا خواهم خورد. فردا صبح و صبحهای دیگر. در خانه ما مربای آلبالو همیشه هست. تابستان. پاییز. زمستان و بهار. گاهی پدرم با مربای آلبالو شربت درست می کند. مادرم ناراحت می شود. مربا برای شربت درست کردن نیست. درست کردنش از درست کردن شربت خیلی سختتر است. تنها کسی که در خانه عاشقانه مربای آلبالو می خورد من هستم. مادرم برای من هر سال مربا درست می کند. 5 یا 6 ساله ام شاید.
***
دلم برای پسرم می سوزد گاهی. می دانم که هیچ وقت بوی مربای آلبالو او را به روزهای 5 سالگیش برنخواهد گرداند. مادرش گاهی که وقت آزاد دارد می نشیند پشت یک صفحه سفید بزرگ بی معنی و خیالبافی می کند. مادرش روزهایی که وقت خیالبافی ندارد غمگین می شود. مادرش آش رشته و خورش فسنجان بلد نیست و دلش فقط مرباهای مادر خودش را می خواهد.
***
در فروشگاه بزرگ چرخ می زنم. یک بسته سرلاک گندم . یک بسته پودر کیک رشد و همیشه توت فرنگی که خودم دوست دارم. یک شیشه پاک کن. چهار بسته بیسکوییت ساقه طلایی. شش عدد بستنی لیوانی نسکاله و آنوقت چشمم می افتد به شیشه قرمز تیره. یک بسته مربای آلبالوی یک و یک.بیرون می آیم.
***
می دانستم. می دانم مزه مرباهای مادرم را نمی دهد. می گذارمش جلوی پسرم و نگاهش می کنم که دستانش را تا مچ فرو می کند در مربا و می خندد به انگشتان قرمزش. انگشتانش را می بوسم. انگشتهای کوچک قرمز و فوق العاده شیرینش را. مزه مربای آلبالو گم می شود. طعم قشنگ دستهایش در دهانم جاری می شود. برمی گرداند مرا به همین جایی که هستم. که ایستاده ام کنار پسرم با دستهای کوچک قرمز ...

شین









Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…