سلام! من خانم شین هستم
دلم می خواهد چیزی بنویسم که به نوشتنش بیارزد. پسر کوچکم هنوز خوابیده است. بیدارش نمی کنم. تماشایش نمی کنم. می نشینم و هی خیره می شوم به این صفحه سفید بزرگ که پیامبر چیزی هست که نیست. دروغی کوچک ،شیرین و خواندنی. دروغی به نام روزنگار خانم شین. همیشه وقتی قرار است که دیداری باشد مضطرب می شوم. نمی دانم چرا. چرا قراری که این همه مشتاقش بودم باید مضطربم کند. بعد خودم به خودم جواب می دهم : "چون می ترسم که آدمهایی که دوستشان دارم از نوشته هایشان؛ غریبه باشند." بعد کمی آرامتر در ذهنم اضافه می کنم :" چون می ترسم که به اندازه کافی خوشایند نباشم." اینها را که می نویسم فکر می کنم به کلاس دیروزم. فکر می کنم به حرف مانا و فکر می کنم که به اندازه کافی خودم را دوست ندارم. نه! قطعا همین است. به اندازه کافی خودم را دوست ندارم. دلم می خواهد خودم را دوست داشته باشم. دلم می خواهد خانم شین را دوست داشته باشم. دلم می خواهد که همه دوستش داشته باشند. در قرارهای شبکه عادت کرده بودم که ایکاروس خانم باشم. خیلی قرار می گذاشتیم و کم کم بچه های شبکه، افسانه ایکاروس واقعی را فراموش کرده بودند و م...