آنتی بیوتیک در ساعت 5 و نیم صبح

پسرم غلت می زند در خواب. با صدای نامفهومی می گوید : آب... بلندش می کنم. چشمهایم را به زحمت باز می کنم. آب می خورد. می گذارمش روی تخت. تا ساعتم را نگاه کنم و ببینم که 5 دقیقه بیشتر نمانده به ساعت آنتی بیوتیکش. آرام می گویم: مامانی نخواب تا دواتم بدم بخوری. زمزمه می کنه : نمی هام. الف می خندد ، می خندم. می پرسد: کمک نمی خواهی؟ بغل می کنم بچه خواب زده ام را. لبهایش را با بی میلی باز می کند. شربت نارنجی را کورمال کورمال در دهانش می ریزم. می گذارمش در تختش. چشمهایم را که با التماس به روی خواب می بندم ، خواب پوزخند می زند! نباید حرف می زدم... یادم رفته بود. هر وقت حرف می زنم دیگر خوابم نمی برد... نشسته ام جلوی صفحه سفید بزرگ. آونگ ساعت دیوانه وار می رقصد. یک ساعت دیگر باید بیدار شوم!

خانم شین بدخواب

پ.ن. تمام لطف وبلاگ نویسی به داشتن دوستانیست که ناراحتیهای کوچکت را با نوشته های زیبایشان از بین می برند.مخصوصا این کامنت مهربانانه نازی عزیز .ممنونم

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…