داستانگونه - يك روز معمولي

پسرم آب مي خواهد. بلندش مي كنم و از لاي م‍‍ژه هاي بسته ام جاي ليوان و لبهايش را پيدا مي كنم. برش مي گردانم به تخت. مي چرخد. زير لب چيزي مي گويد. يكي از چشمهايم را به سختي باز مي كنم. بيدار شده است و با خودش آرام حرف مي زند. ساعت 9 صبح است.
***
امروز قرار است يك روز معمولي باشد. از همان روزهاي آرام زنانه. كه يك غذاي ساده مي پزم و كمي در خانه مي چرخم و يكي دو ساعت بازي مي كنم. پسرم رفته است جلوي تلويزيون. نگاهش مي كنم. يك جاي كار ايراد دارد انگار. سرفه مي كند. سينه اش صداي خس خس مي دهد. بعد از هر سرفه چهره كوچكش در هم مي رود. گوش راستش را نشان مي دهد و مي گويد : درد!
***
براي آقاي الف هم امروز يك روز معمولي است از سر و كله زدن با شركتهاي حمل بتن و پيمانكارها و خاكبردارها. سه جاي مختلف وعده دارد و هنوز هيچ نشده تلفنهاي صبحگاهيش را شروع كرده است. " برنامه ات را كنسل كن! بچه مان مريض است."
***
رختهاي نشسته امروز را به انتظار مي گذرانند. دانه هاي برنج يك روز ديگر را با شته ها سر مي كنند. مرغ سربريده يخ زده در خلوت فريزر به زندگي غم انگيزش با تكه هاي گوشتي كه يك روز گوساله بود ، ادامه مي دهد. روز معمولي سرك نكشيده از خانه ما رفته است. كوله را با عجله پر مي كنم از چيزهاي ضروري: ماشين آقا پليسه، شيشه آب،دو شلوار خانه ، جوراب و بيسكوييت ساقه طلايي. لباسهاي شسته را كه جمع مي كنم سر مي رسد. "لباساي سينا هش* شده. ايسلاك** بود. هش شده" لباسهاي هش* پسرم را جمع مي كنم و مي گذارم در كوله سرمه ايم.زنگ مي زنم به دكترش. " بله حتما بيارينش..."
***
چرتش مي گيرد پسرم در ماشين. آرام در صندلي نارنجيش مي خوابد. در شلوغي خيابان آذربايجان دنبال جاي پارك مي گرديم. بعد بغلش مي كنم. تن كوچك و داغ را. چشمهايش را باز مي كند. چيزي مي گويد كه نمي فهمم.
***
دكتر معاينه اش را تمام كرده و سينا گريه اش را. داروهايش را از داروخانه بيمارستان مي گيرم و مي آيم به خانه مادرم. يك روز ديگر را از تقويم زندگيم خط مي زنم. كنار 20 شهريور كوچك مي نويسم : آموكسي سيلين شروع!

شين

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…