جیرجیرک کوچولو

مریضی پسر کوچولوی تقریبا 2 ساله وحشتناک منو تبدیل کرده به یه جیرجیرک کوچولو. یعنی از صبح که از خواب بیدار می شه جیر جیر کنان نق می زنه ، تا شب که می خوابه و حتی توی خواب! نصفه شب وسط اوامرش خوابش برد. اول آب خواست. بعد ده ده. بعد دوباره آب. رفتم آب بیارم که دیدم خوابش برده. از صبح که بیدار شدم کنارش بودم تا شب که خوابید. خوابید؟ مثلا! با اینکه دیفن هیدرامین می خوره ، باز هم به وقت گرینویچ می خوابه!! دیشب ساعت 1 خسته و خوابالود نشسته بود روی تخت و به مدت یک ربع ساعت یک بند یه سری لغت ترکی را ردیف می کرد و جیر جیر می کرد. سعی کردم نخندم. برای اینکه واضح بود که داشت چیزی را که در فکرش بود تعریف می کرد. " پشه بود. سبد. بویوک. بوم. دوشدو*.نیستش!" پشت سر هم و نه یه بار!
***
فقط یک اپیزود مانده و تمام! فرندز را می گویم. از اینکه اینطور دارد تمام می شود غمگینم. دلم می خواست با خیال ادامه داستان سرخوشی این 6 نفر تمامش کنم. اگر به من بود. چند روز پیش از روی کنجکاوی بیوگرافی 6 بازیگر را نگاه می کردم. از بین این 6 نفر تنها کسی که یک زندگی خانوادگی معمولی خوب دارد لیزا کودرا ( فیبی) است. بعد از او هم کارتنی کاکس( مونیکا). احتمالا می دانید که جنیفر انشتون ( ریچل) مدتی زن براد پیت بوده و بعد از هم جدا شده اند. دیوید شیمر ( راس) و متیو پری ( چندلر) مجردند و دومی هر از چندگاهی به دلیل اعتیاد به مواد مخدر بستری می شود و ترک می کند و باز از نو. مت لی بلانک ( جویی) یک دختر کوچولو با معلولیت ذهنی دارد و از همسرش جدا شده است. وقتی سرگذشت واقعی دوستان دنیای خیالم را خواندم برایشان متاسف شدم. برای نداشتن همان زندگی معمولی معمولی که شاید آن چنان هم چیز معمولیی نباشد. دهه سی سالگی. ازدواج. بچه و هزار چیز دیگر.
***
به جای دوستهایی که روزی داشتم و حالا ندارم ، دنبال دوستهای تازه می گردم. لطفا کسانی که متقاضی مهاجرت هستند نه البته!!
***
فردا تولد بهاره است! بهاره عزیزم 31 ساله شدنت مبارک... و در ضمن بجنب!
***
وسط همین جیر جیر کردنهای شبانه آمده است در بغلم و سرش را گذاشته است روی شانه ام. حالا هر بار که شیر می خورد فکر می کنم شاید آخرین بار باشد که شیرش می دهم. آخرین بار باشد که اینطور صورتش را می چسباند به تنم. آخرین بار باشد که اینقدر به من نزدیک است و غصه ام می شود. در جستجوی آن نیروی درونیم که کمکم کند که تمام کنم. یکی از زیباترین تجربه های دنیای زنانه ام را.
***
نمی دانم چرا به این شدت دلم یک بچه دیگر می خواهد!

مادر شین

* دوشدو یعنی افتاد

پ.ن. گلمریم عزیز من سینا را برای چک آپ می برم بیمارستان اقبال. دو پزشک اطفال دارد که هر روز از صبح تا ظهر درمانگاه دارند و هر دو خبره و خوبند. دکتر رضوی و دکتر تفضلی. انتهای خیابان آذربایجان. نرسیده به نواب
پ.ن. ساروی کیجای عزیزم... ما بیشتر، بخش جلز و ولز منظورم بود
پ.ن. آقای ساسان... باور کنید اصلا قصدم نجات مردها نبود. اگر شد اشتباهی و اتفاقی بوده!! به زودی جبران می کنم
پ.ن. این پ.ن. های بالایی جواب کامنتهای پست قبلی است که به دلیل تنبلی نویسنده به پانوشت پست جدید منتقل شده است

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…