احساسات دو گانه مادر شین

بچه ام بهانه می گیرد. برای صبحانه اش نیمرو درست کرده ام. وقتی نیمرو را می کشم توی ظرف بهانه می گیرد. " اینجا نه اونجا!" می خواهد که نیمرو را دوباره در ماهیتابه بگذارم. گریه می کند تا ظرفهای صبحانه را که چیده ام روی میز ، جمع کنم و منتقل کنم به روی کابینت. آموخته های تمام کلاسهایم جلوی چشمانم رژه می رود. " والدین قاطع والدینی هستند که استواری نظر دارند!" من والد نیمه قاطع یک پسر بچه مریض هستم. استواری نظر ندارم. نمی توانم داشته باشم. بهانه گیریهایش آنقدر کوچک و بی ضررند که از نظر من ارزش درگیری ندارند و تازه بچه ام مریض است. نیم ساعت بعد،با هزار کلک رامش کرده ام و گذاشته امش در صندلیش. برای اینکه نصف نان تست و کمی نیمرو بخورد چهار کتاب می می نی برایش می خوانم. همه را حفظم. صبحانه دادن به سینا دقیقا یک ساعت از وقت مرا می گیرد. من کی این همه صبور شدم که خودم خبر ندارم؟
***
آقای الف اصلاحم می کند. فقط در موضوعات مربوط به بچه صبور هستی. راست می گوید. یکی از نکات تاسف آور رفتن به کلاس تربیت کودک پی بردن به نقایص تربیتی خودم است! نقایصی که از رفتار والدینم سرچشمه گرفته است و نه دانششان. همان رفتاری که من هم گاهی با بچه ام دارم و باز هی کابوس می بینم که سرش داد زدم و هزار کار دیگر. گاهی عذاب وجدان می گیرم و گاهی به خودم می گویم : که چه؟ هیچ کس را یک تلنگر کوچک به باسن نکشته است!! دیروز درکتاب راز کودکان شاد می خواندم که بچه ها معمولا قربان صدقه رفتن و رفتار عاشقانه والدینشان را فراموش می کنند . اما اگر یک روز مثلا با لحنی عصبانی به آنها بگویید " تو یک اسب هستی! تا آخر عمرشان از یاد نمی برند... واقعا عذاب آور است. مگر مادر جنسش از فولاد است؟ با بچه دو ساله ای که مدام نق می زند و گریه می کند که چرا پوشک گهیش را انداخته ای دور و نداده ای دستش که بمالد کف زمین! خدایا به من صبر بیشتر عطا کن... به جای تمام قابلیتهای بی استفاده فعلیم!!
***
مادر یک بچه دو ساله بودن واقعا انرژی بر است. اما گذشته از تمام نق هایی که در سطور بالایی زدم ، بیشتر اوقات داشتنش لذت بخش است. حرف زدنش ، شعر خواندنش، تلاشش برای انجام کارها، برق زدن چشمانش وقت بازی، عشق بسیار بزرگش به من و لحظه ای در شب که فقط حضور مرا می خواهد.به پسرم نگاه می کنم. به چشمهایش ، به موهایش و دستهای کوچکش. هزاران بچه در دنیا از بچه من زیباتر و ملوستر هستند اما این یکی برای من ، تنها بچه جهان است. تنها بچه جهان که می شناسم . به او زندگی بخشیده ام و از او زندگی گرفته ام. زیباترین و ملوس ترین و شیرین زبان ترین. نمی دانستم مادر بودن سرچشمه این همه احساسات متضاد است.
***
صدایشان می آید از اتاق کناری. بیدار شده اند و حرف می زنند و حالاست که سینا صدا کند."مامان" باید بروم. کار مهم، بسیار مهمی دارم. من مادر هستم.

مادر شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…