حال خوب

امروز با سینا ، بازی راه رفتن* را انجام دادیم. غرق شده بودم در بازی. کودکم بود که با سینا بازی می کرد. می خندید و می رقصید. کودک درونم بود که در غالب من بازی می کرد. سینا حضور کودکم را احساس کرده بود. وقتی بازی تمام شد و تا ساعتها بعد از آن سبکی عجیبی داشتم. انگار سالها بود که اینقدر سبکبال نشده بودم. انگار دوباره برگشته بودم به روزهای کودکیم. انگار که می شد که دور شد از این همه دغدغه و به هیچ چیز فکر نکرد. انگار که می شد که من دوباره کودک باشم و بخندم و کاری نداشته باشم جز خندیدن و چرخیدن و بازی کردن. انگار که می شد که گرد و خاک روی تلویزیون و ظرفهای نشسته شام را نبینم و فکرنکنم به لیست کارهای انجام نداده ام. انگار که می شد من هم کودک باشم. با تو پسرکم. کودکم. برای این حال خوب از تو متشکرم.

شین کودک

* بازی شصت و پنجم وبلاگ بازی - مانا جونم بازم مرسی

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…