دردسرهای یک عروس فریبکار*

همیشه وقتی خانواده همسرم رو دعوت می کنم ، می خوام از اون چیزی که هستم خانه دارتر و کدبانوتر به نظر برسم. مشکل اینه که من نه خانه دارم و نه کدبانو! تقصیر خودم هم نیست. قبل از خانه نشین شدن فعلیم که همیشه کارمند کوچولو بودم و فرصت رسیدگی به خونه و زندگی رو نداشتم. حالا هم که سینا نمی ذاره شکر خدا. قبلترش هم مامانم اجازه نمی داد دست به سیاه و سفید بزنم. حالا داشته باشین که در راستای این کدبانوگری کارهایی رو می کنم که در تمام طول سال انجام ندادم. مثلا چی؟ وقتی دارم قاشقها رو از ماشین ظرفشویی خالی می کنم در باکس لیمویی رنگش ، متوجه خورده نونهایی می شم که قاطی قاشق و چنگالهای شسته ام جا خوش کردن! مجبورم کل قاشق چنگالها رو بریزم بیرون و همه جعبه رو بشورم و خشک کنم و از اول بچینم. حالا به این وسواس هنری من اضافه کنین شاهکارهای پسر کوچولو رو که انصافا سرعت به هم ریختن و کثیف کردنش از سرعت تمیز کردن من بیشتره! امروز پذیرایی رو یه جاروی اساسی کشیدم. نیم ساعت پیش داشتم به اطرافم نگاه می کردم و سر در نمی آوردم که خورده های کاغذ و پودر صابون و خورده ماکارونی روی زمین چیکار می کنن! تمام میزها رو نگاه کردم و جای پنگولهای کوچولوش مونده بود! بجز میز بزرگ جلوی مبلم که امروز پیکاسوی کوچولوی من با صابون روش نقاشی کرده!! آقای الف از اول هفته به این تلاش من می خنده! یعنی راستش حق با اونه. خونه ای رو که به زحمت یه صبح تا شب تمیز می مونه من از اول هفته خورد خورد با هزار امید و آرزو دارم تمیز می کنم که مثلا روز آخر کارهام کمتر باشه! الان به هر جا نگاه می کنم می بینم که باید دوباره تمیز بشه! این یعنی دوبار جارو کردن! دو بار گردگیری کردن!! دو بار تی کشیدن! و دوبار سینا رو مچل کردن! بگذریم... عروس فریبکار بودن آسون نیست!

عروس شین

* عروس فریبکار عنوان کتابی از مارگارت اتووده که من تا حالا نخوندمش ولی یه بار که با آقای الف رفته بودیم کتاب بخریم فروشنده به من پیشنهادش کرد. حالا از اون به بعد هر وقت من در راستای خودشیرینی برای خانواده همسرم کاری انجام می دم آقای الف منو "عروس فریبکار" صدا می کنه!

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…