نمی تونم ، کوچولوام
نمی دانستم. فکر می کردم چون کوچک است و به شدت خود محور، نمی داند. شاید باید یک مادر باشی تا بفهمی چه می گویم. اینکه بچه کوچکت در چشمهایت نگاه کند و دستهایش را به سمتت دراز کند و بگوید : " نمی تونم. کوچولوام" جمله کوتاه و کوچک پسرم دلم را به درد آورد. اینکه او می داند که کوچک و ناتوان است. اینکه او از این کوچکی و ناتوانی کمی غمگین است. اینکه من هر چقدر تلاش کنم باز هم محیط خانه و اطراف برای آدمهایی بسیار بزرگتر از او طراحی شده است. او هر جا که برود ، کوچک است. کوتاه است. ناتوان است. باید سرش را بالا کند تا موجوداتی مثل مرا ببیند. که می توانم دستم را دراز کنم تا آسمان و شاید ماه را هم برایش بیاورم. من بزرگم. خیلی بزرگ. بزرگ مثل یک غول بدجنس. همان غول کتاب لوبیای سحرآمیز شاید. می دانم که اگر روی دستهایم هم راه بروم تعجب نخواهد کرد. من بزرگم. او کوچک است. من می توانم. او نمی تواند. من نمی دانستم که او می داند. او می داند که کوچک است. من امروز برای دانستن این حقیقت زیادی غمگینم.
مادر شین
مادر شین