من سردمه

پولور بنفش یاسیم را از چمدان لباسهای زمستانی می کشم بیرون و تنم می کنم. می روم می نشینم کنار شومینه و می لرزم. باورم نمی شود که تا دیروز کولر روشن می کردیم و امروز پولور پوشیده ام. تابستان ناگهان غیب شده است. پاییز اصلا نیامده است و من پرت شده ام وسط زمستان و هی می لرزم. به چمدانها نگاه می کنم و بیشتر سردم می شود. باید تمام لباسهای زمستانیم را ببرم. با آن کاپشن مشکی پفی ام. با آن شالگردن سفید و دستکش های صورتی. کجا دارم می روم سر سیاه زمستان؟ قرار نبود سرد باشد اینقدر.
***
پسرم را تازه خوابانده ام و نگاه می کنم به این سفیدی یکدست. چقدر این صفحه بزرگ است. هر چقدر می نویسم انگار هیچ ننوشته ام. سرم را گرم کرده ام به نوشتن که نروم سراغ کتابهای مانا. باشد برای سفر. باشد برای شبهای پر هیاهوی خانه مادرم. باشد برای آن مبل قرمز بزرگ. باشد برای لحظه هایی از جنس دلتنگی. خوب است که گاهی از خانه دور شوی. خوب است که یادت بیاید که دلت تنگ می شود. برای این خانه و خانه خودم. خوب است که دلتنگ همین لحظه های ناب شبانه باشی. خوب است برایت این دلتنگیها خانم شین.
***
شبانه پرسه می زنم در شهر وبلاگها. شهری بی نام و نشان و بی جا. شهری که به وسعت همه دنیاست. شهری که دنیای بزرگ اینترنتی من است. خواستم بنویسم و اضافه کنم که دو تا از دوستهای عزیزم هدیه وبلاگی مرا پذیرفتند و حالا می نویسند. بهاره عزیزم که ساکن شیطان بزرگ است و طاهره که ساکن شیطان کوچک است! بهرحال دیر شد ولی ممنونم ... از اینکه وارد دنیای بزرگ و جادویی من شدید. دنیایی که مثل پتوی نازکی از جنس بلور مرا از اینجایی که هستم به شما پیوند می زند.
***
مکالمات جدید خانوادگی ما را بشنوید :

1- خرابکاری می کنم!

آقای الف- دارین چیکار می کنین؟
خانم شین- من دارم اینجا رو مرتب می کنم. سینا داره خرابکاری می کنه! ( من کشوی میز توالتم را مرتب می کردم. سینا داشت با رژ لب توی دفتر یادداشت من نقاشی می کرد)
آقای الف- سینا پاشو بیا.
سینا - نمیام. دارم خرابکاری می کنم!!

2- مکالمه یک نفره با بار معنی زیاد

سینا - پی پی می کنم. مامان. پی پی می کنم. پوشک دارم پس پی پی می کنم!!

3- سرودهای تنهایی یک مرد کوچک در آستانه تولد

سینا در اتاق تنهایی بازی می کند. ما از آشپزخانه صدایش را می شنویم :
- تولد. تولد. تولدم مبارک!!

4- سینای مومن

کنار من ایستاده است به نماز.
آقای الف- سینا بیا برات قصه بگم.
سینا - بابا بشین اونجا. نماز می خونم بعد میام!

5- محمد آرنولد اینا

سینا - مامان شرک بذار.
خانم شین - کجاشو بذارم؟
سینا - اولشو. روبوتها بذار!!

6- طفلکی نی نی کوچولو

سینا ، سامیار کوچولوی 9 ماهه را به من نشان می دهد:
- مامان! نگاه کن. نمی تونه راه بره!!

7- کوچولو ... خیلی کوچولو!

سینا بعد از دیدن فیلم 9 ماهگیش که در چمدان نشسته بود، چمدان را به من نشان می دهد.
- مامان ببین. کوچولو بودم. نشسته بودم اینجا. اینگد بودم ( دو تا دستش را به اندازه یه وجب از هم باز می کند!)

خانم شین سرمازده بانمک مسافر

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…