بلندترین سرسره دنیا – داستانگونه
نشسته بود و نگاه می کرد. نگاهش دلم را به درد می آورد. طوری نگاه می کرد که می فهمیدم حسرت می کشد. حسرت دویدن. بلندش می کردم و می گذاشتمش روی سرسره قرمز کوچک و چشمش به بچه ها بود که می دویدند و جست می زدند و از آن سرسره بلند با پله های لغزان چوبیش بالا می رفتند و تند و تیز سر می خوردند. آرام سرش ( ضم سین) می دادم. به من نگاه نمی کرد. خیره بود به بچه ها. دلم برایش می سوخت که نمی تواند راه برود.
***
باز همینجا بود که با اولین قدمهای لرزانش دستش را گرفتم و راه بردمش. می خواست سرسره قرمز کوچک را برعکس بالا برود. دستش را گرفتم و بالا بردمش. بعد نشست و باز خیره نگاه کرد به بچه ها و آن سرسره بلند آبی. باز نگاهش کردم و دیدم که چه کوچک است و چه ناتوان. دیدم که اگر نباشم به سادگی در هیاهوی پر دود این شهر گم می شود و راه خانه را پیدا نمی کند.
***
سر در پی بچه ها از پله ها بالا رفت. دنبالش رفتم. روی پله ها پایم می لرزید. چند سال بود که از پله های چوبی بالا نرفته بودم؟ چند سال بود که با هیجان سر نخورده بودم و نفسم را حبس نکرده بودم از اشتیاق؟ چند سال بود که اینقدر بزرگ شده بودم که سرم بخورد به سقف چوبی بالای راهروی سرسره ها؟ دست پسرم را گرفته بودم و همراهش بالا می رفتم. بچه ها همه طرف کنار ما بودند. تند و بی وقفه می رفتند. نمی ترسیدند. پسرم را بغل کردم و آرام سر خوردم. می ترسیدم.چقدر بچه های کوچک شجاع بودند. چقدر بزرگ ، تنها و ترسو بودم.
***
از پله های چوبی بالا رفت. دستش را برگرداند و گذاشت روی صورتم، آرام. " مامان، نیا!" نیامدم. ایستادم کنار و نگاهش کردم که بالا و بالا و بالاتر رفت. بالای سرسره آبی ایستاد . چهره کوچکش ، از غرور شادمانه برق می زد. من ایستاده بودم . من خیلی پایینتر از او ایستاده بودم و نگاهش می کردم. ایستاده بودم و تکه بزرگی از قلبم را می دیدم که بسیار بالاتر از من ایستاده بود و می خندید. می دانم که این اولین بار است که من جایی ، پایینتر از او ، نگران و خوشحال ، ایستاده ام و نگاهش می کنم. می دانم که اگر خدا بخواهد ، از این به بعد روزهای زیادی خواهم ایستاد و نگاهش خواهم کرد که از من دور می شود. می دانم که باز هم دستهای کوچکش را روی صورتم خواهد گذاشت و با صدای دیگری خواهد گفت " مامان، نیا!" می دانم. این اشکهای بی دلیل که می چکند از غرور زندگی بخشیدن به این مولود تازه است. نه آن نوزاد ناتوان و گرسنه ای که به دنیا آورده بودمش. این کودکی که با چشمی از نور به دنیای اطرافش نگاه می کند و من همیشه جایی پایینتر از او، نگران و خوشحال نگاهش خواهم کرد. من ، کسی که روزی به او زندگی بخشیده ام.
شین
پ.ن. دیروز پسرم برای اولین بار به تنهایی از بلندترین سرسره پارک بالا رفت و سر خورد. ( پنجشنبه 12 مهر 86)
***
باز همینجا بود که با اولین قدمهای لرزانش دستش را گرفتم و راه بردمش. می خواست سرسره قرمز کوچک را برعکس بالا برود. دستش را گرفتم و بالا بردمش. بعد نشست و باز خیره نگاه کرد به بچه ها و آن سرسره بلند آبی. باز نگاهش کردم و دیدم که چه کوچک است و چه ناتوان. دیدم که اگر نباشم به سادگی در هیاهوی پر دود این شهر گم می شود و راه خانه را پیدا نمی کند.
***
سر در پی بچه ها از پله ها بالا رفت. دنبالش رفتم. روی پله ها پایم می لرزید. چند سال بود که از پله های چوبی بالا نرفته بودم؟ چند سال بود که با هیجان سر نخورده بودم و نفسم را حبس نکرده بودم از اشتیاق؟ چند سال بود که اینقدر بزرگ شده بودم که سرم بخورد به سقف چوبی بالای راهروی سرسره ها؟ دست پسرم را گرفته بودم و همراهش بالا می رفتم. بچه ها همه طرف کنار ما بودند. تند و بی وقفه می رفتند. نمی ترسیدند. پسرم را بغل کردم و آرام سر خوردم. می ترسیدم.چقدر بچه های کوچک شجاع بودند. چقدر بزرگ ، تنها و ترسو بودم.
***
از پله های چوبی بالا رفت. دستش را برگرداند و گذاشت روی صورتم، آرام. " مامان، نیا!" نیامدم. ایستادم کنار و نگاهش کردم که بالا و بالا و بالاتر رفت. بالای سرسره آبی ایستاد . چهره کوچکش ، از غرور شادمانه برق می زد. من ایستاده بودم . من خیلی پایینتر از او ایستاده بودم و نگاهش می کردم. ایستاده بودم و تکه بزرگی از قلبم را می دیدم که بسیار بالاتر از من ایستاده بود و می خندید. می دانم که این اولین بار است که من جایی ، پایینتر از او ، نگران و خوشحال ، ایستاده ام و نگاهش می کنم. می دانم که اگر خدا بخواهد ، از این به بعد روزهای زیادی خواهم ایستاد و نگاهش خواهم کرد که از من دور می شود. می دانم که باز هم دستهای کوچکش را روی صورتم خواهد گذاشت و با صدای دیگری خواهد گفت " مامان، نیا!" می دانم. این اشکهای بی دلیل که می چکند از غرور زندگی بخشیدن به این مولود تازه است. نه آن نوزاد ناتوان و گرسنه ای که به دنیا آورده بودمش. این کودکی که با چشمی از نور به دنیای اطرافش نگاه می کند و من همیشه جایی پایینتر از او، نگران و خوشحال نگاهش خواهم کرد. من ، کسی که روزی به او زندگی بخشیده ام.
شین
پ.ن. دیروز پسرم برای اولین بار به تنهایی از بلندترین سرسره پارک بالا رفت و سر خورد. ( پنجشنبه 12 مهر 86)