روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد*
اگر پنج سال پیش کسی به من می گفت که زنی را می شناسد که ساعت شش و نیم صبح از رختخواب بلند می شود و سینک آشپزخانه را می سابد، قطعا فکر می کردم دیوانه است. امروز صبح وقتی با سیم ظرفشویی افتاده بودم به جان سینک آشپزخانه و عقربه های ساعت را نگاه می کردم ، به جمله خودم فکر می کردم. راستش فکر می کردم دیوانه ام!
***
یک بار دیگر هم وقتی که نصفه شب از خواب پریدم که رختهای شسته ام را از باران کثیف شهر نجات بدهم همین احساس را داشتم!
***
یک بار هم ساعت 6 صبح کدو سرخ کردم.
***
امروز آخرین صبح آرام من قبل از سفر است. از پنجره به منظره کوه و درخت پیر چنار نگاه می کنم. دلم برای همه اینها تنگ خواهد شد. در این یک ماه مثل اینجا به اینترنت دسترسی نخواهم داشت. در این یک ماه سعی می کنم که برایتان چیزهایی از سفرم بنویسم. در این یک ماه شاید نتوانم که بنویسم. بهرحال... بنویسم یا ننویسم، دلم برای اینجا تنگ می شود. برای این صفحه سفید بزرگ که تمام رویاهایم را به رنگ کلمات در می آورد. برای نوشتن داستانگونه های نیمه شبی. برای همه لحظه های خوبی که با شما دارم. در این دنیای مجازی و به شدت واقعی...
***
ما فردا مسافریم.
خانم شین مسافر
* سهراب سپهری
***
یک بار دیگر هم وقتی که نصفه شب از خواب پریدم که رختهای شسته ام را از باران کثیف شهر نجات بدهم همین احساس را داشتم!
***
یک بار هم ساعت 6 صبح کدو سرخ کردم.
***
امروز آخرین صبح آرام من قبل از سفر است. از پنجره به منظره کوه و درخت پیر چنار نگاه می کنم. دلم برای همه اینها تنگ خواهد شد. در این یک ماه مثل اینجا به اینترنت دسترسی نخواهم داشت. در این یک ماه سعی می کنم که برایتان چیزهایی از سفرم بنویسم. در این یک ماه شاید نتوانم که بنویسم. بهرحال... بنویسم یا ننویسم، دلم برای اینجا تنگ می شود. برای این صفحه سفید بزرگ که تمام رویاهایم را به رنگ کلمات در می آورد. برای نوشتن داستانگونه های نیمه شبی. برای همه لحظه های خوبی که با شما دارم. در این دنیای مجازی و به شدت واقعی...
***
ما فردا مسافریم.
خانم شین مسافر
* سهراب سپهری