رقص من و باد و کودکيها
حایی هستیم مثل سرزمین عحایب. من و بسرم. ژتون می خرم. بازیها را نگاه می کنیم و سرآخر سینا هوابیما را انتخاب می کند. سوار هوابیمای زرد مسخره ای می شویم. می نشانمش حلو. بالا که می رویم ... حرخ که می زنیم ... باد که صورتم را قلقلک می دهد کودک می شوم. دنبال مادرم می گردم که برایش دست تکان دهم ... کودکانه ... تا یادم بیاید که بزرگ شده ام و مادر هستم. دیگر آن دختر بحه سر به هوا نیستم. کودک درونم می برسد : کی ما این همه بزرگ شدیم؟ می گویم: نمی دانم. نمی دانم هم...
خانم شین
خانم شین