Posts

Showing posts from November, 2007

معرفی کتاب در زمینه روانشناسی کودک

قول داده بودم که کتابهای مهم در مورد کودکان را برایتان طی پست جداگانه ای معرفی کنم. 1- همه مادران سالم اند اگر ... تالیف : الیزابت فنویک ، ترجمه : امیر صادقی بابلان (راهنمای کامل مراقبتهای دوران بارداری و نگهداری از نوزاد) نشر دانش ایران *** این کتاب کتاب جامع و کاملی در زمینه مراقبتهای دوران بارداری و راهنمای کامل نحوه رسیدگی کودک است که برای مادرهای بی تجربه مرجع خوبی است. 2- همه کودکان تیزهوشند اگر... تالیف : دکتر میریام استاپرد ، ترجمه : امیر صادقی بابلان ( چگونه استعدادهای واقعی کودک خود را کشف و تقویت کنیم) نشر دانش ایران *** این کتاب ضمن معرفی کامل مراحل رشد برای هر مرحله سنی کودک ( از صفر تا 6 سال) بازی ها و فعالیتها و اسباب بازیهای مناسب را معرفی می کند و در هر بخش شامل کارهایی است که والدین می توانند انجام دهند تا کودک باهوشتری داشته باشند. 3- به بچه ها گفتن، از بچه ها شنیدن تالیف : آدل فابر - الین مازلیش ، ترجمه : فاطمه عباسی فر ( چگونه با کودکان سخن بگوییم و چگونه به سخنانشان گوش فرا دهیم) نشر دایره *** این کتاب راهنمای بسیار خوبی در زمینه صحبت کردن با بچه ها و چگونگی برقرا...

من و دنیای عجیب من

زرشکی تیره و نقره ای. ساختمان جدید شرکت را که بازسازی کرده اند با این رنگها بخش مدیریتشان را آراسته اند. سالن بزرگی برای بچه های آتلیه ساخته اند و آن را به چهار بخش تقسیم کرده اند. دو بخش معماری و دو بخش دیگر شهر سازی و ترافیک. پانلهای بخش کارمندان رنگ چوب است. برای مهندس م. قفسی شیشه ای درست کرده اند که باعث شده شبیه موجودات نادر توی آکواریوم باشد. اتاق بچه های حسابداری جداست و هیچ طراحی خاصی ندارد. آشپزخانه بزرگی هم دارند که میزی 14-15 نفره در آن است. جایی که نمی دانم کجای قلبم است از دلتنگی تیر می کشد. روزهای بی شماری را به یاد می آورم که غر زده ام و تکرار راههای همیشگی شرکت دیوانه ام کرده است. روزهایی را به یاد می آورم که چک حقوقم را در دستم می گرفتم و برای اولین بار به آن رقم بزرگ خیره می شدم - من در این شرکت برای اولین بار فولتایم کار کردم و اولین حقوق درست و حسابیم را از آنها گرفتم - وقتی در حصار پانلهای نقره ای و زرشکی هستم به سینا فکر نمی کنم. فکر می کنم که پرسنل بخش معماری زیاد شده اند. فکر می کنم که چقدر طول می کشد تا دوباره مدیر پروژه باشم. فکر می کنم پشت پانل چوبیم نوشته ...

بچه معروفهاي وبلاگستان زبان فارسي

Image
ايستاده از راست تارا ، رادين ، مازيار و سينا دزديده شده از وبلاگ رادين جون پ.ن. اصلاح مي كنم بچه معروفهاي وبلاگستان زبان فارسي به جز شايا جونم

نصفه شبانه

نشد که بنویسم. از وقتی از استانبول برگشته ام ، انگار برنگشته ام. اول از شیر گرفتن سینا ، بعد مریضی خودم و سینا و بعد مساله مهم دیگری که فکرم را به شدت مشغول کرده است. به روزهایم التماس می کنم که برگردند به روال قدیم. اما ممکن نیست. مدام در حال حرکتیم و برگشتی در کار نیست. شبها که می خوابم هزار ایده ننوشته ام می آیند و در ذهنم جولان می دهند. چند بار شبانه بلند شده ام و یادداشت برداشته ام و صبح دیگر سراغ یادداشتها نرفته ام. دیروز به پسر کوچولوی تنهایم نگاه می کردم و نمی دانستم که آیا تصمیم درستی گرفته ام با تنها نگه داشتنش یا نه. زندگی... ای تجربه عجیب و یک باره! ما کی و از کجا می فهمیم که در راه درستی هستیم یا اشتباه ؟ دلم می خواهد بدانم کجا ایستاده ام. نمی دانم. دلم می خواهد فکر نکنم به آن چیزی که تو هم مدام فکر می کنی. نمی شود. بعد فکر می کنم هر چه که باشد با همان زندگی خواهیم کرد. فکر می کنم که چقدر روزها کوتاه شده اند. چقدر ، انگار فرصت جوانی کم است. فکر می کنم به این که دلم تنگ شده است برای یک میز سفید یک دست و یک فنجان چای پر رنگ. فکر می کنم که دلم می خواهد الان شمال بودم با تو ...

پاییزانه

مثل" لرزش يك برگ" *بود، دلم كه مي لرزيد. وقتي كه نمي دانستم كسي كه بايد ،آمده است يا نه. وقتي كه هر روز با اميد آمدنش همراه بود. اميد اين كه همينجاها باشد. بالاي اين دو راهي و درست كنار همين درخت توت پير و بزرگ.اميد اين كه فردا از امروز روز بهتري خواهد بود . اميد پاشيدن رنگ طلايي عشق بر تمام روزمرگيهاي دنيا. اميد ساختن چيزي نو...خانه اي كه هيچ كس نساخته است.لحظه هاي بكري كه هيچ كس نزيسته است . خوابهايي كه هيچ كس نديده است و سرزميني كه هيچ كس كشف نكرده است ....وقتي كه زندگي فقط عشق بود و عشق و عشق.... همانطور كه همه شاعرهاي دنيا مي گفتند و من مي گفتم. *** گاهي بايد دوباره ديد ،پاييز را. همين روزها بود. چند سال پيش؟ چه فرقي مي كند. يك 21 آبان هميشگي بود. روسري آبي حريرم را تازه خريده بودم. پر از رنگ بودم آن روز. خوش بودم بي آنكه بدانم چرا. بعد تو را ديدم.با پيراهني سبز و كتي خاكستري. تو را ديدم كه چشمهايت رنگ نمناك رودخانه ها بود. تو را ديدم كه مي خنديدي و ديدم كه فردا آغاز شده است. نه با فريادي كه با زمزمه اي. زمزمه نام تو. معجزه حضور تو و عشق. *** تمام روزهاي بعد از آن روز تر...

نمایشنامه دو صدایی از ماجرای فیل آدم خوار در پنج صحنه مخوف

می گویند ترک عادت موجب مرض است. حالا شده حکایت من. بچه می خوابد ، من بلند می شوم و به عادت دو سال اخیر قیقاج سحرگاهی می روم! در نتیجه عصرها، مست خوابم. سینا ، برعکس من تازه یاد گرفته که شبها درست بخوابد. عصرها به زحمت و خیلی دیر می خوابد و گاهی نمی خوابد! مکان این نمایشنامه خانه ما و زمانش بعد از ظهر یکی از همین روزهاست. صحنه اول - در راهرو، ساعت 4 بعد از ظهر سینا مستقر پشت میز تحریرش و من کنارش روی زمین نشسته ام. خط و خطوطی کشیده و چیزهایی بلغور می کند. می شنوم و نمی شنوم: یه دونه از اینا کشیدم که بویوک بشه! بعد اینجوری درش کشیدم که بزرگه. بعد یه دونه از اونا کشیدم که بویوک بشه. بعد یه دونه بشگاب کشیدم. بذار بشگاب بکشم! تو بشگاب بکش! چرتم پاره می شود. مداد را از دستش می گیرم. نگرفته می پرسد : "چی می کشی؟" *** صحنه دوم - در اتاق سینا سینا کمدش را تکان می دهد و از آن بالا چیزهایی روی زمین می افتد. " چی می خوای؟" ، "اون بازیه... اون!" بغلش می کنم. خمیرها را نشانم می دهد. جعبه خمیر بازی را پایین می آورم. می نشینم کنارش. پلاستیک دور خمیرها را باز می کنم. وسایل...

یک کیک با طعم انگشتهای تو

کسل و بد اشتهاست این روزها. برای سرحال آوردنش پیشنهاد کیک پزی می کنم. از ذوق تخم مرغ شکستن چشمهایش برق می زند . یک ساعتی با کیک سر و کله می زنیم . سینا تصمیم می گیرد که دو دستی داخل مواد کیک شیرجه بزند. غش غش می خندد. وقتی می گویم : "تو کیک شنا می کنی ؟" می گوید : " چب چب می کنم!" چب چب می کند! کیک که در فر رو میزی پف می کند بچه ام از ذوق جیغ می زند. یک شیر کوچک برایش باز می کنم ...با نی شیر می خورد و کیک دست پخت خودش را. انگشتهایش را نگاه می کنم. کیک ساده ام ، مزه انگشتهای کوچک سینا را می دهد. مزه چیزی نو و بکر از دنیای روان کودکی... مادر شین پ.ن. بازی هشتاد و یکم

دلم چیزی را می خواهد که نیست

بعضی وقتها ، وقتش نیست. وقت چیزی که نیامده، یا نیست. آیا می دانستید که تمام دلتنگیهای ما از عدم تعادل سرچشمه می گیرد؟ به تعبیر دیگر از اینکه با داشته هایمان شاد نیستیم و مدام به نداشته ها فکر می کنیم. تمام دلتنگی امروز صبح من از بی خوابی سرچشمه می گیرد. از خوابی که نیمه تمام مانده است و من در اتاق خواب را به رویش بسته ام. آمده ام اینجا که بنویسم و نشده است. ذهنم خالیست. ذهنم از هر چیزی خالیست. بعد به خودم یادآوری می کنم که بروم سراغ سی دی هایم ... چیزی گوش کنم. وقتش نیست. الان نمی توانم درسهای روانشناسی بشنوم. یا اینکه فیلم تاثیر پروانه ای* را هل بدهم در درایو و در این سکوت صبحگاهی بنشینم به تماشا... نه وقتش نیست. یا اینکه جزوه های بازیم را بخوانم تا بازی جدید پیدا کنم... نه. می دانی الان دلم چه می خواهد؟ یک صبحانه داغ دو نفره در درکه! مثل آن صبحهای دوشنبه ای که از همه دنیا می دزدیدم. الان دقیقا دلم همین را می خواهد! *** می دانید که اگر بتوانیم بعضی از مشکلات ذهنی لایه ناخودآگاهمان را وارد لایه خودآگاه کنیم ، خود به خود از بین می روند؟ انگار این مشکلات کوچک و ناچیز که در 5 سالگیمان به...

من بد هستم ، شما خوب هستید

- مامان، دده *پيسه؟** - نه ماماني! دده خوبه. - كي پيسه؟ - نمي دونم عزيزم! هر كي كار بد بكنه پيسه! - سينا پيسه . - نه عزيزم! سينا خوبه. همه دوسش دارن... توجه کنید که جمله اول سوالیست و جمله دوم خبری- خانم شین *** كمي بعد : - فقط بچه ها كار بد مي كنن . - نه عزيزم. بزرگترها هم گاهي كار بد مي كنن. - چيكار مي كنن؟ - مثلا دزدي مي كنن... يا اينكه تو خيابون آشغال مي ريزن ... يا بقيه رو اذيت مي كنن. *** غلت مي زند كه بخوابد. غلتي مي زنم و خواب از سرم مي پرد. من براي رساندن پسرم به وضعيت آخر*** چه بايد بكنم؟ مادر شين *دده یعنی پدربزرگ ** پيس به تركي يعني كثيف *** وضعيت آخر يعني "من خوب هستم، شما خوب هستيد." رجوع كنيد به كتابي به همين نام نوشته تامس ا.هریس ترجمه اسماعیل فصیح نشر فاخته.

مامان من از دستت عصباني هستم

پسر كوچولو از دست من عصباني است. عصباني است كه بهش شير نمي دهم. هنوز بعد از 11 روز پسرم ،‌ هر روز سراغ شير مي گيرد و هر روز عصبانيتر مي شود. امروز بالاخره توانستم كشف كنم كه با چه احساسات پيچيده اي سر در گريبان است. از طرفي واقعا از دست من عصباني است. از طرف ديگر چون مامان هميشگي هستم دوستم دارد. چون بهش شير نمي دهم از من بدش مي آيد. چون آرامشم را حفظ مي كنم عصبانيتر مي شود. براي اينكه از دست من عصباني مي شود خودش را مقصر مي داند. خلاص پسرم در بازه اي از احساسات عجيب گرفتار است. من نمي دانستم كه از شير گرفتن اين همه سردرگمش مي كند. از طرفي چه چاره اي داشتم؟ از يك ماه قبل از سفر و تمام مدت سفر سعي كردم كه شير نيمه شبها و شير روز را حذف كنم و هيچ همكاريي با من نكرد. در واقع با قطع يكباره شير خيلي راحتتر كنار آمد - در ابتدا - تا كم كردنش.... بهرحال 11 روز سخت گذشته است. براي اولين بار در طول اين چند شب نيمه شب ديشب بيدار شد به گريه. كوچك بينواي من، تمام اندوه و سركشيت را مي فهمم. مي فهمم . *** تمام 9 جلسه كلاس رفتار با كودك موسسه به اندازه يك جلسه از " چگونه باشيم " سلطاني كه گو...

لجبازي از نوع سوم

سينا نوع جديدي از لجبازي را كشف كرده است.اين نوع كه مثل بقيه و با يك مساله ساده شروع مي شود، به طرز عجيبي ادامه پيدا مي كند. بعد از مدتي هر حركت و اشاره اي از طرف من باعث آزارش مي شود. مثال بزنم؟ مثلا سر اينكه نگذاشته ام كه روي ميز برقصد با من لج مي كند. بعد شروع مي كند به گريه كردن و پا به زمين كوبيدن. مدتي كه مي گذرد و مي بيند من آرامم و هيچ عكس العملي نشان نمي دهم شروع مي كند به مخالفت كردن با هر كاري كه من مي كنم : "آب نخور! نگاه نكن! آروم نگو! حرف نزن! و ..." در اين جور مواقع واقعا مستاصل مي شوم. هر حركتي كه براي آرام كردنش انجام مي دهم ، عصباني ترش مي كند. حالا امروز از خواب بعد از ظهر بيدار شده از دنده چپ. همانجا از روي تخت به من لگد مي زند كه برو. وقتي مي روم داد مي زند كه مامان! وقتي نگاهش مي كنم مي گويد: نگاه نكن! مادرم مي آيد و حواسش را به گربه ها پرت مي كند. اينجا خوشبختانه داخل ساختمان - در راه پله ها - دو گربه زندگي مي كنند. شايد ما هم بايد دو گربه را به فرزندي قبول كنيم! *** سينا با مادرم ميانه خيلي خوبي دارد. بيشتر اوقات دلش مي خواهد من را پيش آننه بگذارم و ب...

دوره مريضيمون كه تموم بشه "خواهم آمد و پيامي تازه خواهم آورد" ظاهرا

ويروس با چشم غير مسلح ديده نمي شود. ريز و ضعيف و بدبخت است. بيشترشان حتي يك ثانيه هم نمي توانند در محيط آزاد زنده بمانند. اما همين موجود مسخره و كوچك مي تواند وارد بدن شما بشود و كاري كند ، كارستان. شنبه صبح از خواب بيدار مي شوم با صداي چرخيدن بچه ام در تختش. حالت تهوع دارد. مي برمش دستشويي. معده خاليش را بالا مي آورد. تمام روز بي حال است و مرتب بالا مي آورد. حتي با خوردن يك قطره آب... و تمام روز التماسم مي كند: آب! با دكترش تماس مي گيرم. قطره ضد تهوع مي دهم و قطره را بالا مي آورد. روز دوم همچنان بي حال است. مي برمش دكتر. معاينه اش مي كند. " دوره مريضيش بايد طي بشود." شب بعد از دو روز تمام گرسنگي دو قاشق كته به خوردش مي دهم و بعد خودم چپ مي كنم. دلپيچه اي از ناكجا سراغم مي آيد و از 9 شب تا 4 صبح يك بند بالا مي آورم. 4 صبح بي رمق مي خوابم. 9 صبح سينا بيدارم مي كند. دلش را نشان مي دهد. مي دانم درد دارد. نمي توانم بغلش كنم. وقتي ناي نفس كشيدن هم ندارم فكر مي كنم : طفلك بچه ام چه صبور است. دو روز است با اين درد به خودش مي پيچد و هيچ چيزي نمي گويد. من مدام ناله مي كنم. درد دارم. ...

عجیب اما واقعی

چقدر گریه بی وقفه بچه تان را می توانید تحمل کنید؟ یک ربع ؟ نیم ساعت ؟ یک ساعت؟ امروز بچه من دقیقا دو ساعت بی وقفه گریه کرد. گریه ای که با هیچ چیزی آرام نمی شد. هر حرکتی تشدیدش می کرد. در ضمن با حرکاتی ترکیب شده بود که من تا به حال از پسرم ندیده بودم. مثل جیغ و گاز گرفتن. انگار شیطان کوچکی درونش بود. شیطانی که در عین حال کودک معصوم من بود که با اصرار از من شیر می خواست. وقتی بعد از دو ساعت گریه بالاخره خوابانمدش می لرزیدم. دستهایم می لرزیدند. پاهایم می لرزیدند. انگار که ساعتها دویده باشم. انگار که زمین خورده باشم از بلندترین کوه دنیا و در گوشم صدایش زنگ می زد. نگاهش می کردم که خوابیده بود و هنوز انگار جیغ می زد. بعد دوش گرفتم. برای خودم یک فنجان نسکافه داغ درست کردم و برای برخوردی تا حدودی آرام به خودم تبریک گفتم. ( آقای سلطانی می گفت که باید موفقیتهای کوچکتان را تشویق کنید. من امروز کمتر از همیشه خشمگین شدم و بیشتر از هر زمان دیگری صبور بودم) *** باورتان می شود که من هیپنوتیزم بلدم؟ خودم نمی دانستم. از وقتی مادر شده ام یک سری قابلیتهای جدید پیدا کرده ام که قبلا ازشان خبر نداشتم. بچه ا...

فردا از امروز بهتر خواهد بود

دارم کتاب "راز کودکان شاد" را می خوانم. تا چه حد می توانم شاد باشم؟ این روزها خیلی شادترم. به خاطر سیناست و پاییز و همه چیز. هوا که سرد می شود، اخمهای همخانه من باز می شود. توی دلم می گویم " آخ جون... پاییز" و می دانم که خوشترین اوقات سال شروع شده است. امشب از هر شب دیگری خوشحالترم. از شنبه تا امروز. امشب برای اولین بار سینا بدون اینکه بهانه شیر خوردن را بگیرد، خوابید. من خوشحالم ... با اینکه نیمه شب است و خوابم نمی برد. *** مانا ، ماجرای تاثیر گذار و تاثیر پذیر و این جریانات رو که می دونی. ( نقاشی - سلطانی) این رو امتحان کردین؟ ران مرغ و شیشه آشپزخانه؟! *** سینا از من می خواهد که باهاش بازی کنم. کاری دارم. می گویم که "نه" یک دفعه می گوید " عزیزم، بیا !" تسلیم می شوم با خنده . این جمله های قشنگ را از کجا یاد گرفته ای؟ لباس خواب نویی را باز می کنم. سینا تا می بیندش ذوق می کند " چقدر قشنگه !" کافیست کمی آرایش کنم تا پسر حواس جمعم بگوید " قشنگ شدی!" راستی بچه های شما هم توی سن سینا این همه سوال می کردن؟ مادر شین

پاییز دو چشم تو چه زیباست... پاییز چه زیباست*

سینا دارد یاد می گیرد که خودش بخوابد. می دانم که اشتباه کردم که این مهارت را از روزهای اول تولدش یادش ندادم و وابسته اش کردم به شیر خوردن برای خوابیدن. حالا که نگاهش می کنم که غلت می زند، نق می زند و بالاخره می خوابد... یا اینکه می بینمش که جای سرش را عوض می کند تا به وضعیت راحتتری برسد، در عین اینکه از خودم شرمنده می شوم ، مغرور هم می شوم. مغرور به کودکم ** که این همه آمادگی پذیرش چیزهای غیر منتظره را دارد. مغرور به او که می تواند خودش را هماهنگ کند با از دست دادن قیمتی ترین داشته هایش و مغرور به اینکه زندگی هنوز برایش زیباست و هنوز می خندد و بازی می کند و هر روز کمی کمتر غصه می خورد. این حرف را هزار بار هزار جا خوانده اید اما از من هم بشنوید که ما باید دانسته هایمان را کنار بگذاریم و زندگی کردن را از بچه ها یاد بگیریم. *** از بین تمام آدمهایی که سوال پیچشان کردم بابت از شیر گرفتن بچه و جوابها و راهنماییهایی که شنیدم ، یکی و فقط یکی خیلی تحت تاثیر قرارم داد و همان شیوه را هم استفاده کردم. البته شیوه نویی نبود و شاید سالهای سال است که مادرها از این شیوه استفاده می کنند. چیزی که روش آلو...

قصه نیم شبی

صدای غلت زدن پسرم که بلند می شود ، نیم خیز می شوم. چراغ کوچک ساعتم را روشن می کنم. 2 بامداد. انگار از یک ساعت پیش تا به حال اصلا نخوابیده ام. بیدار می شود. نق می زند. شیر می خواهد. ناامید که می شود به آب خوردن راضی می شود. لیوان آب را می دهم دستش. - همیشه خودش آب می خورد - پس می زند. " تو آب بده !" لیوان را می چسبانم به لبهای کوچکش. چشمانش بسته است. دراز می کشیم ... چند لحظه در آغوشم مکث می کند ، با صبر و امید و بعد دوباره نق می زند. جمله همیشگی را تکرار می کنم. این بار حرف تازه ای می زند. " مامان قصه بگو !" با چشمهای سنگین و نیمه بسته ام ، با دل غمگین و سر سنگینم قصه ای سر هم می کنم. غلت می زند و می رود به تخت خودش." بگو،بگو " قصه را ادامه می دهم. نفسهایش سنگین می شوند. " قصه ما به سر رسید. کلاغه به خونه اش نرسید." چند شب و روز دیگر بچه من بی تابی خواهد کرد؟ مادر شین

تو هرگز امروز را به خاطر نخواهی داشت

روز آسانی نیست. نشسته ام که بنویسم ... شاید فقط برای دل خودم. تو این روز را به یاد نخواهی داشت. نه اشکهایت را. نه بی تابیت را. نه خواهش آرزومندانه نگاهت را. ولی من هرگز از یاد نخواهم بردش. یادم می آید اولین باری که تو را در آغوش من گذاشتند. غریبه ، کوچک و اخمو بودی ... اولین بار که شیرت دادم دهان کوچکت را باز کرده بودی مثل یک ببر کوچک و من جاری شدن زندگی را از درونم احساس می کردم... کاش اینقدر سخت نبود از شیر گرفتنت. برای من. هنوز تو، بی تابی را شروع نکرده ای. منم که بی تابم و دل دیوانه ام می کوبد به سینه ام . به خودم می گویم: دو سال تمام ... به علاوه ده روز! می دانم. تمام جوابها را می دانم و باز بی تابم. باز انگار چیزی از من کم شده است. چیزی از من گرفته شده است. باز انگار باید باور کنم که تو دیگر کوچک نیستی. اما تو هنوز خیلی کوچکی. آنقدر کوچک که نمی فهمی این خطهای قرمزی که کشیده ام روی تنم ، زخم نیست.آنقدر کوچک که باورم می کنی. شاید یکی دو روز دیگر اینقدر سخت نباشد. انگار دوباره تو را از شکم من در آورده اند. انگار دوباره من تنها مانده ام در تپشهای قلبم. کاش کمی آسانتر بود امروز. تنها ...

من ، تولد پسرم و بقیه روزهای زندگیم

کی پسر کوچولوی من دو ساله شد؟ نفهمیدم. یک ساله که شد از یک هفته پیش تمام خانه را کاغذ کشی چسبانده بودیم و مشغول برنامه ریزی برای دو مهمانی پشت سر هم بودم. دو سالگیش را با جشنی کوچک در خانه مادرم جشن گرفتیم. با بستگانی که برایشان تولد سینا و بودنمان آرزویی بزرگ و باور نکردنی بود. فامیلهایی که دارم و ندارمشان. خاله هایم. دخترخاله ها. دایی ام. بماند که پسرکم از تولدش خیلی ذوق زده بود. از چند روز قبل مرتب تولدت مبارک ترکی *رو می خوند و ذوق می کرد. وقتی کیکش رو با شمعهای روش آوردیم توی بغل من بود. به صورت کوچکش نگاه کردم که از خوشحالی می درخشید. به این موجود دوست داشتنی که منشا این همه احساسات متضاد در وجود منه. به بچه ام که دو سال را پشت سر گذاشته بود. بزرگ شده است، کمی. شمعهای تولدش را یک بار ، دو بار و سه بار فوت کرد. تولدت مبارک پسرم! *** خانم شین پستی آماده کرده بود پرطمطراق به مناسب برگشت پر غرورش به آغوش مام میهن! من که مادر شین باشم بساطش را به هم زدم با شرح شیرین زبانیهای سینا که به نظر خودم شیرینترین بخش سفرمان بود. این بخشی از پست خانم شین بود که بیات شد : کلید را می چرخانم در قف...

مکالمات من و سینا در استانبول

تمیز کوچولو با سینا در کوچه راه می رویم. پشت پنجره زیرزمین خانه ای - داخل خانه - گربه ای نشسته است. سینا می ایستد و گربه را نگاه می کند : پیشی بیا بیرون! اونجا کثیفه ، اینجا تمیزه! آننه سوپوردو!!! ----------------------------------------------------------------- supurdu * جارو کرده = *** من تازگیا فکر می کنم کنار من خوابیده است. سرش روی دست من است. با کمی تعجب به من نگاه می کند و می پرسد : - صدای چی میاد؟ - نمی دونم عزیزم. - فکر می کنم صدای قلبمه! *** من کلا خیلی فکر می کنم صدایی شبیه صدای هلیکوپتر می آید. سینا می پرسد: سینا- بابا صدای چیه؟ بابا - هلیکوپتره بابا! سینا - فکر می کنم صدای هلیکوپتر باشه! مامان - نه صدای قایقه! سینا - فکر می کنم صدای هلیکوپتر نباشه. فکر می کنم صدای قایق باشه! *** سینا و باباش و بابام سینا رو به باباش : بابا دیدی؟ گبک* دد** بویوک*** شده! ---------------------------------------------------------------- * gobek شکم = ** dedeپدربزرگ = *** buyukبزرگ = *** سینا و باباش و زبان سلیس فارسی سینا - بابا کو؟ من - تو اتاقه ... باباش سینا رو صدا کن! بابا - میو! سینا - م...