من ، تولد پسرم و بقیه روزهای زندگیم

کی پسر کوچولوی من دو ساله شد؟ نفهمیدم. یک ساله که شد از یک هفته پیش تمام خانه را کاغذ کشی چسبانده بودیم و مشغول برنامه ریزی برای دو مهمانی پشت سر هم بودم. دو سالگیش را با جشنی کوچک در خانه مادرم جشن گرفتیم. با بستگانی که برایشان تولد سینا و بودنمان آرزویی بزرگ و باور نکردنی بود. فامیلهایی که دارم و ندارمشان. خاله هایم. دخترخاله ها. دایی ام. بماند که پسرکم از تولدش خیلی ذوق زده بود. از چند روز قبل مرتب تولدت مبارک ترکی *رو می خوند و ذوق می کرد. وقتی کیکش رو با شمعهای روش آوردیم توی بغل من بود. به صورت کوچکش نگاه کردم که از خوشحالی می درخشید. به این موجود دوست داشتنی که منشا این همه احساسات متضاد در وجود منه. به بچه ام که دو سال را پشت سر گذاشته بود. بزرگ شده است، کمی. شمعهای تولدش را یک بار ، دو بار و سه بار فوت کرد. تولدت مبارک پسرم!
***
خانم شین پستی آماده کرده بود پرطمطراق به مناسب برگشت پر غرورش به آغوش مام میهن! من که مادر شین باشم بساطش را به هم زدم با شرح شیرین زبانیهای سینا که به نظر خودم شیرینترین بخش سفرمان بود. این بخشی از پست خانم شین بود که بیات شد : کلید را می چرخانم در قفل در. سینا را که می گذارم زمین ، با ذوق می دود داخل خانه :" ا... ماشینم! ببین پی کی تو! (= پی تی کو = اسب)" نور آبی می افتد روی صورت کوچکش. چراغها را روشن می کنم. خانه ام گرم ، روشن و دلباز است. از اینکه به خانه برگشته ایم ، خوشحالیم.
***
کمی غمگینم کرد وبلاگم در ترکیه. نه اینکه خوش نباشم. نه اینکه بار اولم باشد که ترکیه را می بینم و مردمش را ... اما دلم نمی خواست وقتی برداشتهایم را می نویسم ، کسی با بدگویی از ایران جوابم را بدهد. یا جوابهای بی مزه ای مثل اینکه "مگه بار اولت است که ..." بگذریم. ننوشتنم دلیل مهمترش همان کیبورد کذایی و اتاق پر دود داییم بود که هیچ چیزش به من آرامش نمی داد. شاید یادداشتهای کاغذیم را کم کم برایتان بنویسم. شاید در همان دفتر یادداشت سیاه بمانند - بهاره ، همانی است که همسرت در سفر اولش برای من سوغات آورد. یادت هست؟ -
***
سفر به من فرصت فکر کردن داد. طولانی و بی دغدغه. فکر کردم به همه چیزهایی که دلم نمی خواهد باشم. چقدر نوشتن این لیست ساده و آسان است. لیست دومی هم هست. " چه می خواهم باشم" و راهم را چگونه می خواهم ادامه بدهم. نوشتن این یکی اصلا ساده نیست.فکر می کنم و می نویسم. فکر می کنم و نمی نویسم. در این سفر به این نتیجه رسیدم که مادر صبور و با حوصله ای نیستم - می دانستم انگار. کی زن یا همسر صبور و با حوصله ای بودم.- با سینا همیشه صبورتر بودم از هر کس دیگری در زندگیم. اما سفر کمی مرا به اشتباههایم آشناتر کرد. به این نتیجه رسیدم که بار آوردن درست این بچه مستلزم تلاش زیادی برای من است. برای اینکه بتوانم واقعا رفتار درستی داشته باشم. در این یک ماه بین من و سینا نوعی تنش حاکم بود. تنشی که الان نیست. شاید مال اضطراب سینا از تغییر محیط بود. به هر حال سر هر چیز کوچکی با من لج می کرد و من نه حوصله به راه آوردنش را داشتم و نه توانش را. تمام اینها دست به دست هم داد تا فکر بچه دوم را حداقل برای سه سال بایگانی کنم. شاید هم برای همیشه. فکر کنم به اینکه شاید از این به بعد محیطی پر از بچه برای سینا مناسبتر باشد از تنها بودنمان. فکر کنم به اینکه برنامه های دیگری هم دارم برای زندگیم. مهمترینش باز مثل همیشه سینا و مساله شاد و خوب بودنش است. ساده ترهایش این است که کم کم که سینا دو سالگی را پر می کند باید برای ادامه کارم تصمیم بگیرم و کی و کجا و مهدکودک و هزار کار دیگر و همه اینها به اضافه پروژه نیمه تمام خانه ویلایی و گواهینامه و مدرک دانشگاه و تلفن به هزار نفر و رفتن به دیدن هزار تای دیگر که بچه دار شده اند. باید یک جدول زمانی درست کنم و سر و سامانی به زندگیم بدهم. بگذریم که به خانه رسیدن کمی دوباره آدم را تنبل می کند ... اینجا می نویسم که فراموشم نشود.

خانم شین

پ.ن. لعنت خدا بر کسی که در این مکان آشغال بریزد!!

*iyi ki dogdun Sina ترجمه اش میشه خوب شد که به دنیا آمدی سینا

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…