تو هرگز امروز را به خاطر نخواهی داشت
روز آسانی نیست. نشسته ام که بنویسم ... شاید فقط برای دل خودم. تو این روز را به یاد نخواهی داشت. نه اشکهایت را. نه بی تابیت را. نه خواهش آرزومندانه نگاهت را. ولی من هرگز از یاد نخواهم بردش. یادم می آید اولین باری که تو را در آغوش من گذاشتند. غریبه ، کوچک و اخمو بودی ... اولین بار که شیرت دادم دهان کوچکت را باز کرده بودی مثل یک ببر کوچک و من جاری شدن زندگی را از درونم احساس می کردم... کاش اینقدر سخت نبود از شیر گرفتنت. برای من. هنوز تو، بی تابی را شروع نکرده ای. منم که بی تابم و دل دیوانه ام می کوبد به سینه ام . به خودم می گویم: دو سال تمام ... به علاوه ده روز! می دانم. تمام جوابها را می دانم و باز بی تابم. باز انگار چیزی از من کم شده است. چیزی از من گرفته شده است. باز انگار باید باور کنم که تو دیگر کوچک نیستی. اما تو هنوز خیلی کوچکی. آنقدر کوچک که نمی فهمی این خطهای قرمزی که کشیده ام روی تنم ، زخم نیست.آنقدر کوچک که باورم می کنی. شاید یکی دو روز دیگر اینقدر سخت نباشد. انگار دوباره تو را از شکم من در آورده اند. انگار دوباره من تنها مانده ام در تپشهای قلبم. کاش کمی آسانتر بود امروز. تنها چیزی که دلداریم می دهد دانستن این است که تو هرگز امروز را به خاطر نخواهی داشت.
مادر شین
پ.ن. شنبه - 19 آبان 86
مادر شین
پ.ن. شنبه - 19 آبان 86