پاییز دو چشم تو چه زیباست... پاییز چه زیباست*

سینا دارد یاد می گیرد که خودش بخوابد. می دانم که اشتباه کردم که این مهارت را از روزهای اول تولدش یادش ندادم و وابسته اش کردم به شیر خوردن برای خوابیدن. حالا که نگاهش می کنم که غلت می زند، نق می زند و بالاخره می خوابد... یا اینکه می بینمش که جای سرش را عوض می کند تا به وضعیت راحتتری برسد، در عین اینکه از خودم شرمنده می شوم ، مغرور هم می شوم. مغرور به کودکم ** که این همه آمادگی پذیرش چیزهای غیر منتظره را دارد. مغرور به او که می تواند خودش را هماهنگ کند با از دست دادن قیمتی ترین داشته هایش و مغرور به اینکه زندگی هنوز برایش زیباست و هنوز می خندد و بازی می کند و هر روز کمی کمتر غصه می خورد. این حرف را هزار بار هزار جا خوانده اید اما از من هم بشنوید که ما باید دانسته هایمان را کنار بگذاریم و زندگی کردن را از بچه ها یاد بگیریم.
***
از بین تمام آدمهایی که سوال پیچشان کردم بابت از شیر گرفتن بچه و جوابها و راهنماییهایی که شنیدم ، یکی و فقط یکی خیلی تحت تاثیر قرارم داد و همان شیوه را هم استفاده کردم. البته شیوه نویی نبود و شاید سالهای سال است که مادرها از این شیوه استفاده می کنند. چیزی که روش آلوچه خانوم را با بقیه روشها متفاوت کرد جمله ای بود که اضافه کرد در انتهایش " وقتی که قاطع باشی بچه قاطعیتت رو احساس می کنه " و شاید لحن قاطع و مطمئن صدایش بود که بیشتر از همه کسانی که می نالیدند و از شبهای هجران و غم و اندوه می گفتند متاثرم کرد. هر مادری که این دوران را پشت سر گذاشته باشد می داند که دوره آسانی نیست. نه برای مادر. نه برای بچه. اما کمتر مادری - مثل آلوچه خانوم - می داند که قاطعیت درد کمتری ایجاد می کند و حالا من هم می دانم. اشکهایم را برای خودم نگه می دارم. دیدن غم من ، نه تنها پسرم را تسکین نمی دهد بلکه باعث شکنجه اش می شود. من باید محکم و قوی باشم. من مادر هستم.
***
ساعت سه بعد از ظهر... چشمانم از خواب سنگین هستند. پسرم خزیده است در خانه تازه اش*** . صدایم می کند : "مامان بیا" دراز کشیده ام روی یکی از دشکهای کف اتاق سینا. پلکهایم برای 5 دقیقه خواب التماس می کنند. جواب می دهم:" من اینجا نگاهت می کنم تو بازی کن." بیرون می آید. بالای سرم می ایستد. " بریم پارک" پناه بر خدا! " پارک دوست دارم" من دراز کشیده ام و نگاهش می کنم. نگاهش می کنم که با تمام کودکیش از من قویتر است. مصمم تر. - مشخصه خاص دوران کودکی - بلند می شوم. دلخوشم به اینکه شب زود می خوابد. دلخوشم به اینکه ساعت 10 شب خواهم خوابید. لباس می پوشیم و می رویم پارک.
***
برگهای پاییزی روی چمنها ریخته اند. رنگ.رنگ. رنگ. نشسته ام روی چمنها. کف دستهایم را می گذارم روی چمن و با طبیعت نفس می کشم. پسرم دور من می چرخد و بازی می کند. پدر و مادرهای دیگر خموده و خسته لحظه ای کنار زمین بازی می نشینند و لحظه ای بعد بچه هایشان را جیغ کشان به خانه می برند. مغرور از انجام یک مسئولیت. فقط من و پسرم لمیده ایم روی چمنها و با برگها بازی می کنیم. با شاخه درخت برگها را سوراخ می کنم و رشته ای از برگ درست می کنم. "من دلیک**** سوک***** می کنم!" سینا را نگاه می کنم. آسمان را نگاه می کنم و می دانم که این لحظه ، لحظه بی نظیریست. بی برگشت و در نهایت ممکن زیبایی.


مادر شین

* از نصرت رحمانی
** این ویژگی نه تنها بچه من که همه بچه هاست
*** خانه عروسکی از جنس پلاستیک که در یکی از تولدهایش کادو گرفته و حالا عملا نصف روز را توی آن زندگی می کند
**** delik سوراخ
***** sok فرو کردن

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…