عجیب اما واقعی

چقدر گریه بی وقفه بچه تان را می توانید تحمل کنید؟ یک ربع ؟ نیم ساعت ؟ یک ساعت؟ امروز بچه من دقیقا دو ساعت بی وقفه گریه کرد. گریه ای که با هیچ چیزی آرام نمی شد. هر حرکتی تشدیدش می کرد. در ضمن با حرکاتی ترکیب شده بود که من تا به حال از پسرم ندیده بودم. مثل جیغ و گاز گرفتن. انگار شیطان کوچکی درونش بود. شیطانی که در عین حال کودک معصوم من بود که با اصرار از من شیر می خواست. وقتی بعد از دو ساعت گریه بالاخره خوابانمدش می لرزیدم. دستهایم می لرزیدند. پاهایم می لرزیدند. انگار که ساعتها دویده باشم. انگار که زمین خورده باشم از بلندترین کوه دنیا و در گوشم صدایش زنگ می زد. نگاهش می کردم که خوابیده بود و هنوز انگار جیغ می زد. بعد دوش گرفتم. برای خودم یک فنجان نسکافه داغ درست کردم و برای برخوردی تا حدودی آرام به خودم تبریک گفتم. ( آقای سلطانی می گفت که باید موفقیتهای کوچکتان را تشویق کنید. من امروز کمتر از همیشه خشمگین شدم و بیشتر از هر زمان دیگری صبور بودم)
***
باورتان می شود که من هیپنوتیزم بلدم؟ خودم نمی دانستم. از وقتی مادر شده ام یک سری قابلیتهای جدید پیدا کرده ام که قبلا ازشان خبر نداشتم. بچه ام را که از گریه ورم کرده بود و وقتی بغلش می کردم لگد می زد با قصه ای به روش هیپنوتیزم خواباندم. قصه ای در مورد خواب و شب و رویا و با آرام کردن صدایم! وقتی خوابید کم مانده بود هورا بکشم و دوباره بیدارش کنم. به این نتیجه دلگرم کننده رسیدم که اگر در عالم معماری فرصت درخشش دوباره نداشته باشم ، می توانم کلاسی در باب دانسته های خنده دارم برای مادرهای بی تجربه بگذارم و کمی از این فعالیتهای جدید و کمی تا قسمتی ژانگولرم را بهشان آموزش بدهم!!
***
چشمتان شور است؟ آخر بیکارید؟ برای چی بچه مرا چشم می زنید؟ بد کردم نوشتم که یک شب سراغ شیر را نگرفت؟ چنان چشمی زدید که ببینید به چه حال و روزی افتادم. سر جدتان چشم نزنید! یه وردی چیزی می خوانم برمی گردد می خورد پای چشمتان ، چپر چلاقتان می کند!! نگین نگفتما!
***
در کتاب "راز کودکان شاد" می خواندم : مهمترین وظایف ما به ترتیب اهمیت عبارتند از :

1- توجه به خود
2- توجه به همسر
3- توجه به فرزندان!

این درجه بندی سلامت روحی و روانی ما را تضمین می کند و باعث می شود که والد بهتری باشیم. به نظرم باید درست باشد. جالب نیست؟ تفکر سنتی ما دقیقا عکس این مطلب را می گوید. اول بچه ها. اگر وقتی ماند بعدش همسر و هیچ وقت خودت. باید دوباره فکر کنیم. به همه چیز. نسل سختی هستیم.
***
در مورد سوال کردنهای بچه ها ، از وبلاگ مانای عزیزم داشته باشید :

بچه ها توی يک سنی شروع به سوال ميکنند که فقط بايد حواسمون باشه که جوابها کوتاه و در حد درک بچه باشه. بچه ها خودشون را مرکز جهان می دانند و فکر ميکنند که خورشيد و ماه و انسانها و ...همه به خاطر اونها دارند به وظايفشون عمل ميکنند.وقتی سوال های بچه ها شروع ميشه به خصوص چرا؛ نمی خواهند حتما دليل ها را بدانند و بيشتر منظورشان اين است که چرا بدون ميل من در دنيا اين اتفاق افتاده است!شايد اينجا شروع تناقضات برای بچه ها باشدو به خاطر همين حس مرکز جهان بودن تمام اتفاقات بد را نيز تقصير خودشون می دانند.مثلا اگه ماشين يا تلويزيون خراب بشه فکر ميکنند که تقصير آنهاست.يا اگه والدين دعوا کنند و يا حتی خسته و بي حوصله باشند.
***
امشب به این راحتیها خوابم نخواهد برد.

خانم شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…