نمایشنامه دو صدایی از ماجرای فیل آدم خوار در پنج صحنه مخوف

می گویند ترک عادت موجب مرض است. حالا شده حکایت من. بچه می خوابد ، من بلند می شوم و به عادت دو سال اخیر قیقاج سحرگاهی می روم! در نتیجه عصرها، مست خوابم. سینا ، برعکس من تازه یاد گرفته که شبها درست بخوابد. عصرها به زحمت و خیلی دیر می خوابد و گاهی نمی خوابد! مکان این نمایشنامه خانه ما و زمانش بعد از ظهر یکی از همین روزهاست.



صحنه اول - در راهرو، ساعت 4 بعد از ظهر

سینا مستقر پشت میز تحریرش و من کنارش روی زمین نشسته ام. خط و خطوطی کشیده و چیزهایی بلغور می کند. می شنوم و نمی شنوم:

یه دونه از اینا کشیدم که بویوک بشه! بعد اینجوری درش کشیدم که بزرگه. بعد یه دونه از اونا کشیدم که بویوک بشه. بعد یه دونه بشگاب کشیدم. بذار بشگاب بکشم! تو بشگاب بکش!
چرتم پاره می شود. مداد را از دستش می گیرم. نگرفته می پرسد : "چی می کشی؟"
***
صحنه دوم - در اتاق سینا

سینا کمدش را تکان می دهد و از آن بالا چیزهایی روی زمین می افتد. " چی می خوای؟" ، "اون بازیه... اون!" بغلش می کنم. خمیرها را نشانم می دهد. جعبه خمیر بازی را پایین می آورم. می نشینم کنارش. پلاستیک دور خمیرها را باز می کنم. وسایل بازی را می چینم. " تو هم بازی کن!" نیمه خواب دارم با یک گلوله خمیر سفید کلنجار می روم که دادش در می آید : " نه اینجوری نه! اونجوری" چطوری؟" ، "اونجوری!"،"گرد؟" ، "نه!" ، "مثل مار؟"، "نه!" - خدایا کمکم کن! " مثل توپ؟" ، "نه! اونجوری... اونجوری!" می افتد به گریه. بغلش می کنم. دست و پا می زند. "دستمو نشور" دستش را به زور می شویم. دستم را می شویم. کنار در دستشویی گریه می کند. بغلش می کنم.
***
صحنه سوم - در پذیرایی

سینا روی دوش من.
"قصه سینا کوچولو رو بگم؟"، "نه!""قصه گربه های اشرافی؟"..."سیندرلا؟" ... "اسب پرنده؟" ... " گاو چهار شاخ؟" ... "سینا رفته بود باغ وحش؟" "آره !" - آره ... خدای من آره!
***
صحنه چهارم - همان قبلی، شروع قصه ، ساعت 4 و نیم بعد از ظهر

"یکی بود یکی نبود . یه سینا کوچولو بود که تو یه خونه قشنگ با مامان و بابا زندگی می کرد. یه روز صبح که سینا از خواب بیدار شد به مامانش گفت منو ببر آدا.مامانش گفت باشه. امروز می برمت یه جای تازه. می ریم باغ وحش. سوار ماشین شدن و رفتن باغ وحش. اول توی باغ وحش یه فیل دیدن ..."

قدم زنان آهسته به طرف اتاق خواب می روم. "اونجا نریم!" گیر افتاده ام. برمی گردم.

"فیل خیلی گنده بود. سینا از فیل ترسید. به مامانش گفت: مامان این چقدر بزرگه؟ نکنه منو بخوره؟ مامانش گفت : نه مامانی"

رسیده ام به دم دراتاق خواب.

" فیلا آدم نمی خورن!"

صدای خوابزده ای از اعماق تخت می گوید: " حالا نمیشه همین یه دفه بخورن؟" آقای الف است که نیم ساعت پیش با سردرد به امید خواب نیمروز به اتاق رفته و هنوز خوابش نبرده است.

" اما فیله گفت: وقتی بچه ها زیاد گریه می کنن ، صورتشون شور می شه اونوقت من دوست دارم بخورمشون!! ببینم این پسر کوچولو زیاد گریه می کنه؟ مامان سینا گفت : نه نه ! پسر من زیاد گریه نمی کنه!!"

دراز می کشیم روی تخت.

"مامان بگو"،" بعد می رن تا می رسن به یه میمون. میمون داشته با دمش تاب بازی می کرده ..." پانزده دقیقه بعد " بعد می رسن به یه زرافه..."، "بعد می رسن به خرسها"،"خرگوشها..." و پانزده دقیقه بعد که پلکهای سنگین از خوابم حیوان دیگری به یاد نمی آورند." مامان بگو"، "بعد رسیدن به قفس قورباغه ها.... همه قورباغه ها سبز بودن. یکیشون قهوه ای بود. سینا پرسید تو چرا قهوه ای هستی؟ قورباغه گفت : برای اینکه من قورباغه نیستم.وزغم..." دارم مزخرف می بافم که نفسهایش سنگین می شود.
***
صحنه پنجم - اتاق خواب ، ساعت 5 بعد از ظهر ، دقیقا 5 دقیقه بعد از خوابیدن سینا

در باغ وحشم. دارم با قورباغه قهوه ای گپ می زنم. قورباغه روسریم را می کشد. تا روسریم را از دستش بگیرم دنگ.... صدای زنگ در خانه! خوابم پاره می شود. نیست و نابود می شود ، انگار هرگز نبوده است. آقای الف می دود که تا بیدار نشده ام در را باز کند. خوابم رفته است. می خواهم برای خوابم گریه کنم. می خواهم بروم دم در و هر کسی را که دم در باشد خفه کنم. " پیک بود. اشتباهی زنگ زده بود" لعنت به پیک و اشتباه و زنگ در و تمام قورباغه های قهوه ای دنیا!!

شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…