پاییزانه

مثل" لرزش يك برگ" *بود، دلم كه مي لرزيد. وقتي كه نمي دانستم كسي كه بايد ،آمده است يا نه. وقتي كه هر روز با اميد آمدنش همراه بود. اميد اين كه همينجاها باشد. بالاي اين دو راهي و درست كنار همين درخت توت پير و بزرگ.اميد اين كه فردا از امروز روز بهتري خواهد بود . اميد پاشيدن رنگ طلايي عشق بر تمام روزمرگيهاي دنيا. اميد ساختن چيزي نو...خانه اي كه هيچ كس نساخته است.لحظه هاي بكري كه هيچ كس نزيسته است . خوابهايي كه هيچ كس نديده است و سرزميني كه هيچ كس كشف نكرده است ....وقتي كه زندگي فقط عشق بود و عشق و عشق.... همانطور كه همه شاعرهاي دنيا مي گفتند و من مي گفتم.
***
گاهي بايد دوباره ديد ،پاييز را. همين روزها بود. چند سال پيش؟ چه فرقي مي كند. يك 21 آبان هميشگي بود. روسري آبي حريرم را تازه خريده بودم. پر از رنگ بودم آن روز. خوش بودم بي آنكه بدانم چرا. بعد تو را ديدم.با پيراهني سبز و كتي خاكستري. تو را ديدم كه چشمهايت رنگ نمناك رودخانه ها بود. تو را ديدم كه مي خنديدي و ديدم كه فردا آغاز شده است. نه با فريادي كه با زمزمه اي. زمزمه نام تو. معجزه حضور تو و عشق.
***
تمام روزهاي بعد از آن روز ترجمه سحر عشق بود در روزمرگي و تجربه كردن دوباره پاييز و رنگهايش بود. بعد فصلها عوض شدند. زمستان شد. بهار شد و هميشه تو بودي كه از همه دنيا مهربانتر بودي و من بودم كه همه خنده هاي دنيا را يك جا داشتم براي تو... كي بود كه به خواب من آمدي؟ يادم نيست. فقط مي دانم كه از همان اولين روزي كه ديدمت زندگيم براي هميشه عوض شد. انگار با جادويي سبز شدم. ريشه دادم. تو مثل دستم ، مثل قلبم و مثل چشمم آشنا و هميشگي بودي.هستي.
***
گاهي بايد لرزش برگها را دوباره ببينم تا يادم بيايد كه پاييز زيباترين فصل دنياست. تا يادم بيايد كه فردا براي هميشه آمده است. كه فردا در بستر من مي خوابد. كه فردا برايم كودكي آورده است. كودكي كه مثل خوابهاي تو، چشمهاي گرد مرا دارد.انگار باید دوباره پاییز باشد تا من جان بگیرم و دوباره ، صد باره عاشق باشم.

شین

* مال کدام شاعر بود؟

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…