نصفه شبانه

نشد که بنویسم. از وقتی از استانبول برگشته ام ، انگار برنگشته ام. اول از شیر گرفتن سینا ، بعد مریضی خودم و سینا و بعد مساله مهم دیگری که فکرم را به شدت مشغول کرده است. به روزهایم التماس می کنم که برگردند به روال قدیم. اما ممکن نیست. مدام در حال حرکتیم و برگشتی در کار نیست. شبها که می خوابم هزار ایده ننوشته ام می آیند و در ذهنم جولان می دهند. چند بار شبانه بلند شده ام و یادداشت برداشته ام و صبح دیگر سراغ یادداشتها نرفته ام. دیروز به پسر کوچولوی تنهایم نگاه می کردم و نمی دانستم که آیا تصمیم درستی گرفته ام با تنها نگه داشتنش یا نه. زندگی... ای تجربه عجیب و یک باره! ما کی و از کجا می فهمیم که در راه درستی هستیم یا اشتباه ؟ دلم می خواهد بدانم کجا ایستاده ام. نمی دانم. دلم می خواهد فکر نکنم به آن چیزی که تو هم مدام فکر می کنی. نمی شود. بعد فکر می کنم هر چه که باشد با همان زندگی خواهیم کرد. فکر می کنم که چقدر روزها کوتاه شده اند. چقدر ، انگار فرصت جوانی کم است. فکر می کنم به این که دلم تنگ شده است برای یک میز سفید یک دست و یک فنجان چای پر رنگ. فکر می کنم که دلم می خواهد الان شمال بودم با تو و به هیچ چیز فکر نمی کردم. دلم می خواهد بخوابم و به هیچ چیز فکر نکنم.

شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…