من و دنیای عجیب من

زرشکی تیره و نقره ای. ساختمان جدید شرکت را که بازسازی کرده اند با این رنگها بخش مدیریتشان را آراسته اند. سالن بزرگی برای بچه های آتلیه ساخته اند و آن را به چهار بخش تقسیم کرده اند. دو بخش معماری و دو بخش دیگر شهر سازی و ترافیک. پانلهای بخش کارمندان رنگ چوب است. برای مهندس م. قفسی شیشه ای درست کرده اند که باعث شده شبیه موجودات نادر توی آکواریوم باشد. اتاق بچه های حسابداری جداست و هیچ طراحی خاصی ندارد. آشپزخانه بزرگی هم دارند که میزی 14-15 نفره در آن است. جایی که نمی دانم کجای قلبم است از دلتنگی تیر می کشد. روزهای بی شماری را به یاد می آورم که غر زده ام و تکرار راههای همیشگی شرکت دیوانه ام کرده است. روزهایی را به یاد می آورم که چک حقوقم را در دستم می گرفتم و برای اولین بار به آن رقم بزرگ خیره می شدم - من در این شرکت برای اولین بار فولتایم کار کردم و اولین حقوق درست و حسابیم را از آنها گرفتم - وقتی در حصار پانلهای نقره ای و زرشکی هستم به سینا فکر نمی کنم. فکر می کنم که پرسنل بخش معماری زیاد شده اند. فکر می کنم که چقدر طول می کشد تا دوباره مدیر پروژه باشم. فکر می کنم پشت پانل چوبیم نوشته هایی را که دوست دارم می چسبانم و شاید عکس پسرم را. دلم تنگ نمی شود. هنوز نه. جای جدید شرکت آنقدرها هم که فکر می کردم دور نیست. چسبیده به جایی که ماشینم را پارک کرده ام یک مهدکودک هست. قبل از رفتن سری به آنجا زده ام. فکر می کنم به صبحهایی که با سینا بیدار خواهیم شد. فکر می کنم به هیجان شروع یک روز تازه. فکر می کنم به دوباره مهندس بودن. فکر می کنم به روزهایی که ساعت ناهار زیباترین وقت روز بود. نیم ساعتی سرشار از خنده . دخترها دارند ناهار می خورند و جای من خالیست. جای من خالیست می دانم. بعد همه می پرسند از سینا." بله. دو سالش شده است. حرف می زند.بله. شبیه من است. "حس عمیق مادری ، تجسمات مهندس گونه ام را کنار می زند. جایی که می دانم بزرگترین تکه قلبم است تیر می کشد از دلتنگی. می دانم که روزهای زیادی دلتنگش خواهم شد. می دانم که از این به بعد همیشه اول مادر خواهم بود. می دانم که هر روز صبح بیدار شدن و با هم راهی شدن آسان نیست. می دانم که بعضی روزها دلش نخواهد خواست اتاق گرمش را ترک کند. می دانم و به زودی پسرم سه ساله خواهد شد. سه سالگی یعنی زمان ورود به زندگی اجتماعی. سه سالگی یعنی دلتنگ شدن در خانه. در اتاق مدیر عاملمان را می زنم. گپ دوستانه ای می زنیم که یادگار روزهاییست که او فقط مدیر پروژه من بود. کار کردن با او آسان و لذت بخش بود. می گویم که مایلم که از بعد از عید همکارشان باشم. بعد از عید پسرم 2 سال و نیمه می شود. من تا عید تقریبا 1500 کار نیمه تمام دارم." البته که مایلند با من کار کنند ولی زمانش مشخص نیست و با من تماس می گیرند." می شنوم. دلم می خواهد هیچ وقت زنگ نزنند. دلم می خواهد همین فردا زنگ بزنند. لبریز از دو گانگی از شرکت بیرون می آیم. راهم را کج می کنم تا برگهای پاییزی را لگد کنم. از کنار مهدکودک که رد می شوم فکر می کنم چهره کودکانی که دیدم غمگین بود. باید دنبال مهدکودک دیگری بگردم. به خانه که می رسم می بینمش با مادرم ،که نشسته اند و با هواپیماها بازی می کنند. مرا که می بیند همان خنده جادویی اش را می کند. مسحور نگاهش می کنم .بعد می گوید :" مامان ببین، هواپیما بویوک دمش خراب شده!" دلم می خواهد بغلش کنم و تا ابد در آغوشم نگهش دارم.

مادر شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…