Posts

Showing posts from December, 2007

تمرین عملی و فوری درک احساسات در پنج اپیزود

امروز در کلاس آقای سلطانی مبحث دوم هوش عاطفی را تدریس کرد. قسمت اعظم این کلاس به موضوع " درک احساسات کودک " اختصاص داشت که در اولین فرصت برایتان می نویسم. عجالتا این اپیزودها را داشته باشید تا بعد. *** سینا صبح ساعت ده و نیم بیدار شده ، تمام روز یک نفس با آننه ( مادر من ) بازی کرده و وقتی که دقیقا می دانم که از بی خوابی در معرض بیهوشی است ، صحنه های زیر اتفاق می افتند: درک احساسات - اپیزود اول - در پذیرایی - ساعت نه و نیم شب موقع رفتن پدر و مادرم سینا غمگین می شود. بغض می کند. همه تسلیم می شوند. بابا کتش را در می آورد. سینا را می نشانم در آغوشم. برای اینکه کسی حرفمان را نشنود آرام در گوشش زمزمه می کنم:- پسرم دوست داری آننه و دده بمونن؟ آخی. خوب حق داری خیلی بهت خوش گذشته. حتما دوست داری بازم بازی کنی؟ نگاهش می کنم. خیره نگاه می کند به یکی از تیزرهای تبلیغاتی شرکت تامین اجتماعی! بابا می پرسد : سینا اجازه می دی ما بریم؟ سینا بدون چشم برداشتن از تلویزیون جواب می دهد : آیه! درک احساسات - اپیزود دوم - در آشپزخانه - ساعت نه و چهل و پنج دقیقه قصه وقت خواب را گفته ام. چراغها را خاموش...

عملیات ژانگولر خانم شین در یک مهمانی خانوادگی

در یک مهمانی خانوادگی هستیم. تعداد زیادی بچه و نوزاد در مهمانی هستند. بچه های بزرگتر چشمک بازی می کنند. از پنج نفری که بازی می کنند فقط دو نفرشان سواد خواندن و نوشتن دارند. بقیه دست به دامن بزرگترها هستند برای خواندن. کوچکترها بی هدف ولو هستند. در دست و بال بزرگترها. بین ظرفهای شیرینی و لیوانهای چای. بین حرفهای زنانه و بوی شام. شام را که می آورند ، غذا را می کشم و بچه ام را می برم توی اتاق.سفره کوچکی پهن می کنم زیر دستش. بشقاب غذا را می گذارم جلویش و کنارش می نشینم. وقتی که حوصله اش سر رفت از کیفم یک کتاب قصه در می آورم. بقیه خانمهای داخل اتاق طوری نگاهم می کنند انگار که شعبده بازی کرده ام. انگار از کلاهم خرگوش در آورده ام. همانطوری به کیف قلمبه من نگاه می کنند که دیگر چه قرار است ازش بیرون بیاید!! یک کتاب قصه دیگر. یکی دیگر. یک دفتر نقاشی. دوازده تا مداد شمعی و یک اسباب بازی چوبی و مهره هایش! برای نوزاد دو ماهه یکیشان عروسکی را تکان می دهم. وقتی با چشمهایش حرکت عروسک را تعقیب می کند تشویقش می کنم. لبهای بی تجربه اش به خنده ای گنگ باز می شود. مادرش با تعجب نگاهم می کند. سینا هم. شاید ف...

دفتر کوچک بهبودی وهفته وحشتناک من

برای آدمی مثل من و وبلاگم نوشتن پستی مثل پست قبل آسان نیست. نه برای اینکه خارج از چهارچوب ذهنی من است. نه. برای اینکه این نوشته ها تصویر را کدر می کند و من دلم می خواهد که تصویرم شفاف باشد. اما نوشتن این پست برای من به قدری آرامش بخش بود که به نظرم به تمام عواقبش می ارزید. اگر برایم ممکن بود حتما کامنت ها را در پست قبل می بستم. من به هیچ نظری احتیاج نداشتم. به هیچ توصیه ای. به هیچ نصیحتی. بهبود من از لحظه نوشتنم شروع شد. از لحظه ای که این خطوط سیاه و خاکی را نوشتم فهمیدم که باید چه کنم. فهمیدم که اشکال کارم کجاست و فهمیدم که چطور باید با آن مواجه شوم. *** ممنون از تمام 18 نفری که برای پست قبلم کامنت گذاشتند. من کامنتهای پست قبل را نخواندم و قصد هم ندارم که بخوانم. مطمئنم که خواندنشان حالم را بهتر نخواهد کرد. می دانم که فقط با نوشتن از سنگینی چیزهایی که در دلم بود رها شده ام. می دانم که خیلی از ماها هنوز بلد نیستیم که در مقابل اندوه دیگران فقط شنونده باشیم و فقط یک دوست.مهمترین علت نخواندنم هم این است که مایل نیستم که دلتنگی ام در نوشته های بقیه تکرار شود. یادتان که نرفته است؟ باید احسا...

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

خانه من و وضعش ارتباط مستقیم با وضع روحی من دارد. روزهایی که مثل امروز به هم ریخته ام شتر با بارش در خانه ام گم می شود. من فقط رد می شوم و نگاه می کنم. حتی نمی توانم یک لیوان را بردارم و در ماشین ظرفشویی بگذارم. می نشینم جلوی کامپیوتر. نگاه می کنم به این صفحه ها و فکر می کنم . آنقدر فکر می کنم که سردرد می گیرم. بعد یکی محکم می کوبم توی سر خودم. دیوانه شدن که شاخ و دم ندارد. دارد؟ *** چه فایده دارد دانستن و ناتوانی در عمل کردن؟ آیا این همه دانش روانشناسی من به این درد می خورد که هر بار در موقعیتهای حساس فکر کنم به این که : حالا دارم هوش عاطفی اش را تحت تاثیر می گذارم! الان دارم ناامنش می کنم... و غیره. چه فایده! اسیر گذشته ام. اسیر گذشته ام.اسیر گذشته ام. *** دلم می خواهد رها شوم. دلم می خواهد نو باشم. دلم می خواهد از تمام این تجربه های قدیمی خالی باشم. جایش کجاست؟ اینجا که نشسته ام و گریه می کنم. وقتی که پشیمانم؟ پشیمانی؟ کلک پلید گذشته ام در زندگی امروزم. کار خودت را بکن و بعد بگو که پشیمانی. برو بمیر. *** می خواهم با خودم خوب باشم. خوبم. تا وقتی که بی خواب نباشم. یا اینکه پسرم لج نکن...

هوش عاطفی - قسمت اول

هوش عاطفی یعنی شناخت احساسات . احساس یعنی یک حالت روحی و روانی ناشی از یک رویداد یا محرک بیرونی. ما مدام در معرض محرکهای بیرونی هستیم پس هیچ وقت نمی توانیم بدون احساس باشیم. احساسات به چهار بخش اصلی تقسیم می شوند : شادی - غم - ترس و خشم. بقیه احساسات زیر مجموعه اینها هستند. این احساسات اصلی مثل رنگهای اصلی در پرینتر هستند. تمام رنگهای دیگر از ترکیب این چهار رنگ ساخته می شوند. هوش عاطفی تنظیم کننده احساسات است. هر چه هوش عاطفی رشد یافته تر باشد عکس خروجی از پرینتر شفافتر و زیباتر خواهد بود. این احساسات جز بالقوه ما هستند.- با ما زاده می شوند- *** 80 درصد خوشبختی ما در گرو احساس ماست. عقل اصلا به خوشبختی ما کمک نمی کند. احساس به ما می گوید که جهت حرکت ما در جاده زندگی درست است یا نه. جهت حرکت را هوش معنوی تعیین می کند. - مسیر زندگی را - اگر در مسیر درست نباشیم احساس به ما هشدار می دهد. *** ما برای شاد بودن نیازی به دلیل نداریم . برای ناشادی به دلیل نیاز داریم. اگر شاد نیستم جایی در وجود من اشکال دارد. هیچ کس در بیرون من نمی تواند مرا ناشاد کند. مسبب شادی و ناشادی من خودم هستم. اگر شاد نی...

راز آخرین دانه برنج - داستانگونه

همیشه همینطوری بود. ندیده بودمش که بنشیند و دستهایش خالی باشد. اصلا ندیده بودمش که بنشیند. مگر در آخر شبهای طولانی تابستان. به یاد می آورمش در آشپزخانه تنگ و کوچکش که غذاهای رنگ به رنگ برایمان درست می کرد. به یاد می آورمش که وقتی شعرهای فارسی می خواندم غصه می خورد. به یاد می آورمش همانطور که آخرین بار دیدمش. ایستاده دست به دست پسرش در فرودگاه. با روسری قهوه ای به سر و چشمهای پیرش که پر از اشک بود. همیشه همانطور که آخرین بار دیدمش به یاد می آورمش. انگار هرگز سکته نکرده باشد. هرگز نمرده باشد. انگار اگر باز به آن خانه قدیمی بروم باز می بینمش که با معجزه حضورش همه جا را رنگ زندگی می زند. انگار آن سنگ سفید که نامش را بر خود دارد دروغ بزرگ و غم انگیزیست. من برای همیشه زنده به خاطر می سپارمش. *** برنجهایش را از ایران برایش می آوردیم. دانه های آخر برنج را که نمی خوردیم ، صدایمان می کرد. " اگه دونه آخر برنج رو نخوری ، پشت سرت گریه می کنه!" من نمی خواستم دانه برنج گریه کند. تا آخر آخرش را می خوردم. حالا بعد از این همه سال آنقدر این جمله اش در ذهنم تکرار شده است که می ترسم اگر دانه های ...

در شکار پیرزن درون

وقتی که هوش معنوی را می خوانم بیشتر غصه می خورم. می دانم که بعضی وقتها امنیتش را از او می گیرم. هنوز. هنوز و این از همه چیز غم انگیزتر است. می دانم علتش ضعف خودم در این هوش است. باید یاد بگیرم و عمل کنم. " من جزئی از کل هستم و کل از من حمایت می کند." *** در لحظه بودن. چند دقیقه در روز می توانم در لحظه باشم؟ به زحمت شاید 10 دقیقه. هدر دادن مطلق زمان. ولو در بی جایی بین گذشته و آینده و به خاک سپردن لحظه های قیمتی حال!! من نمی خواهم اینطور زندگی کنم. *** از آن بدتر قضاوت نکردن است. انگار فرکانس مغزم تنظیم شده است روی قضاوت. " این کم حرفه. این زشته. مگه عقلش نمی رسه؟..." پیرزن درون را که ساکت می کنم در فضای ذهنم صدایی می پیچد مثل " زززززززززززززز " مثل وقتی که جایی رادیویی روی موج غلطی روشن مانده باشد. بعد دوباره شروع می کند به غر زدن." منظورش این بوده. همیشه همینه. دیگه درست نمی شه ." دلم می خواهد پیدایش کنم و با دو تا دستهایم خفه اش کنم - پیرزن سرزنشگر درونم را می گویم!! - *** حالم بدتر از آن است که چیزی بنویسم. به هم ریخته ام. دنبال پیرزن درون س...

لحظه ای با من باش

فرصت ندارم که الان مطالب کلاس امروزم را بنویسم. امروز در مورد " هوش عاطفی " صحبت کردیم. فقط تمرینهایم را برایتان می گویم. در موردش فکر کنید. *** تمرین زندگی کردن بدون قضاوت تمرین در لحظه بودن *** من این هفته را بدون قضاوت سر خواهم کرد و هر لحظه در لحظه خواهم بود. حالا باید بروم مهمانی!! خانم شین پ.ن. سوال فوری : وقتی به تفریح - درتهران- فکر می کنید چه می کنید؟ کجا می روید؟ پ.ن. مبحث خیلی جذاب هوش عاطفی را در اولین فرصت برایتان می نویسم.

مکالمات من و سینا - 5

آرزوهای بزرگ دارم با چاقوی سفید بزرگم میوه قاچ می کنم. سینا سر می رسد: - وقتی بزرگ بشم چاقو بزرگ بر می دارم چااک چااک می کنم! *** کجا افتادم ؟ سینا بعد از کلی تمرین یاد گرفته است که آب را توی دهنش نگه دارد و بعد تف کند بیرون. از این کشف جدیدش خیلی خوشحال است. آب را از لیوان کنار تخت پر می کند و تف می کند روی تخت! وسط رژه رفتن در این جریان روی دریاچه تازه تاسیسش افتاد : - مامان افتادم تو هیس! * * هیس = خیس *** کتک کاری با اجازه سینا با دخترعمه 16 ماهه اش لیلا میانه چندان خوبی ندارد. وارد اتاق که می شوم می بینم که هر چند دقیقه یک بار از کنار لیلا که رد می شود طفلک را می زند. تا نگاه مرا می بیند فوری می پرسد: - مامان می شه لیلا رو بزنم؟ *** نوبت عاشقی - سینا لیلا رو دوست داری؟ - نه ! - چرا نه؟ - برای اینکه لیلا کثیفه!! *** یاسبز چه رنگیه؟ - مامان اینا رو با کدوم توپه بزنم؟ یاسبز یا آبی؟ *** کابی امرنگ چطور؟ - مامان این چه رنگیه؟ - آبی کمرنگ. چند دقیقه بعد : - مامان کابی امرنگو بده! *** اوزالت نکن مادر! سینا روی کابینت کنار گاز نشسته است. در یک لحظه غفلتم پایش را دراز می کند به طرف گاز و ک...

غروب حکایت دیگریست

این روزها نوشتنم نمی آید. همان حکایت صبحها و غیره. عصرها انگار که وقت نوشتن نیست. سرم را می چرخانم و می بینم تمام سوژه های نابی که ذهنم داشتم دود شده اند و رفته اند ... تمام! من معتادم به وبلاگم. از ننوشتنم هیچ کس بیشتر از خودم غمگین نمی شود. می دانم. *** یک انبر کوچک مخصوص شکستن گردو را در خانه مادرم اینا با زور و زر داده ام دست سینا.بعد از اینکه سینا جیغ زده برای گرفتنش و من بررسیش کرده ام که تیز نباشد و سنگین نباشد و ... می کوبدش روی انگشتش و گریه اش می گیرد. بغلش می کنم. انگشت کوچکش را می بوسم. می گویم که به خاطر همین بود که آننه نمی خواست که تو با انبر بازی کنی. مادرم سر می رسد عصبانی. "دیدی چطور شد؟ انبر رو دادی دستش . دستش درد گرفت." می گویم که هیچ طوری نشده است. تجربه مستقیم غیر خطرناکی داشت که کاملا در ذهنش می ماند . می گویم که بچه زیر 6 سال و به خصوص زیر 3 سال باید آزادانه در محیط تجربه کند. می گویم که طوری نشده است و درد باعث تعالی روح می شود. می گویم و مادرم حتی یک کلمه اش را نمی شنود. از نظر او مادر خوب - مادر فداکار - مادریست که مانع هر تجربه جدید باشد. برای این...

می آیی بچه بشیم با همدیگه بازی کنیم؟*

چهار سال پیش برای اولین بار در تاریخ زندگیمان رفتیم برف بازی. بعد از مدتها که آقای الف بهانه می آورد و طفره می رفت. آنقدر برف آمده بود که پراید سفیدمان زیر برف گم شده بود. در کوچه پس کوچه های خیابان دولت راه رفتیم و برف بازی کردیم . بعد درختها را تکاندیم. خیس برف و کرخ سرما برگشتیم خانه. *** پسرم صدایم می کند. بغلش می کنم. "مامان شیر تو شیشه می خوام!" به حق چیزهای ندیده و نشنیده. جای خیلی عمیقی از خوابم هستم."مامان بگیر بخواب!" گریه اش می گیرد."گشنته مامان؟" ،"آیه!" یادم می افتد که شام کم خورده بود دیشب. خوابم را فراموش می کنم. وقت بلند شدن از رختخواب ساعت را نگاه می کنم "3:30" در یخچال را باز می کنم. شیر کیسه ای داریم. بسته! شیر را می گذارم روی پیشخوان. پارچ را. چاقو را. بچه نیمه بیدارم را تکیه می دهم به پیشخوان و با یک دست کیسه شیر را باز می کنم. وقت سرازیر کردنش در پارچ حواسم پرت می شود. زیر پارچ لکه سفید و بزرگی از شیر می درخشد. دستمال آشپزخانه را پرت می کنم روی لکه شیر. شیشه شیر در قرمز را پیدا می کنم. شیر را سرازیر می کنم در شیشه....

دورها آواييست كه مرا مي خواند*

پيشانيم را تكيه مي دهم به خنكاي شيشه. فقط اينجا. در اين خانه اي كه ديگر خانه من نيست.آرامش سرد شيشه را مي كشم درونم. بعدتر بوي كهنه سيگار آ‍زارم مي دهد. بوي سيگار در فضاي اتاق حبس شده است. اين اتاق غريبه زرد رنگ. روزهايي كه به اين شيشه ها سرم را تكيه مي دادم در اين اتاق بوي سيگار نمي آمد. انگار هيچ وقت در اين خانه زندگي نكرده ام. انگار نه انگار كه 14 سال تمام از اين پله ها بالا رفته ام. در اين اتاقها گشته ام و در اين خانه به خواب رفته ام. مثل جاييست كه زماني به خواب ديده ام اما فراموشش كرده ام. دوستش ندارم اما يادآور چيزهاييست. چيزهايي كه ديگر نيست. بگذريم... *** وقتي جايي از بدن بچه ام درد مي گيرد مي بوسمش. عادت كرده است كه بعد از هر درد رو بكند به من و بگويد : مامان بوس كن! قبل از اينكه مبحث هوش جسماني را بفهمم فكر مي كردم : طفلكي بچه ام فكر مي كند بوسه من شفا بخش است. حالا مي دانم كه بوسه من شفابخش است. چند روز پيش انگشتش درد مي كرد و آورده بود كه من ببوسم. بوسيمدش و پرسيدم :" خوب شد؟ " گفت :" آيه !" و رفت... وقتي بخش دردناك بدن را با پماد لمس مي كنيم، پماد نيست ...

هوش جسمی و باران امروز

باران می زند روی شیشه ماشین. برف پاک کن را روشن کرده ام. صدای یکنواختش افکارم را برهم می زند. صدای آهنگی که از پخش صوت می آید اصلا نمی شنوم. فکر می کنم. فکر می کنم و فکر می کنم. ما فقط از 5 تا 7 در صد کل ظرفیت مغزمان در کل زندگیمان استفاده می کنیم. غم انگیز است اما واقعی. بعدتر بیدار می مانم که همین امشب اینها را بنویسم. همین امشب که تازه اند در ذهنم. همین امشب که به "هوش جسمی" فکر می کنم و فکر می کنم به اینکه چه می شود کرد و چه باید کرد. امروز چه ها یاد گرفتم؟ تستهاي هوش تنها بخش كمي از هوش شناختي را در بر مي گيرد. جواب تست هوش دليل اين نيست كه اين انسان ، انسان خوشبخت و متعادلي است. براي زندگي هوش متعادل لازم است. ما انسانها باهوش به دنيا نمي آييم. بايد هوش را بياموزيم. هوش ذاتي نيست. اكتسابي است. بايد تمرين كنيم. ما مردمان باهوشي نيستيم. *** هوش جسمي هوش جسمي يعني درك و فهم ما از جسم. اين تعريف دو جنبه را در بر مي گيرد. درك به معني احساس و فهم به معني شناخت. با جواب به سوالهاي زير متوجه احساستان نسبت به جسمتان مي شويد : - از كل جسمتان چه احساسي داريد؟ - از اينكه هستيد چه ا...

سیزده تایی من و غرغرهایم و واتو واتو

1- شاید مشکل از این فونتهای درشته که نوشتنم نمیاد. وبلاگم شده مثل دفتر مشق بچه های دبستانی. فکر کنم دوباره کوچیکش کنم.نمی تونم. واقعا نمی تونم. 2- خوابیده بودم و خواب می دیدم که با هری و رون سر امتحانیم و هری با رون جر و بحث می کرد که به هرمیون گفته که ما می خوایم از رو دستش بنویسیم یا نه! بعد یه چیزی مثل غول آمد طرف ما. یک سگ رفته بود داخل فندک و غول می خواست فندک بزند و فندک روشن نمی شد! عاقبت خواندن هری پاتر بعد از ناهار سنگین و خوابیدن روی شکم. چشمهایم را که باز کردم دیدم همه پتو را کشیده ام روی خودم و بچه ام مانده است بیرون! 3- دیشب مثل خانمهای درست و حسابی خمیر بنیه درست کردم و میگوی سوخاری، با سس تارتار و سالاد، همراه سوپ دال عدس مخصوص خودم. به سفره نگاه می کردم و باورم نمی شد که کار من باشد! بعضی روزها پدیده هایی از من سر می زند در نوع خودش اعجاب انگیز. مثل پدیده واتو واتو!! 4- آقا جانها! خانم جانها! من نماینده رسمی آقای سلطانی نیستم! ازش حق و حساب هم نمی گیرم. با این همه هر دو روز یک بار دارم آدرس و تلفن و مشخصاتش را در این وبلاگ می نویسم! خسته شدم. به نظر شما چه کنم؟ یک ستون ...

مکالمات من و سینا - 4

دانشمند کوچک پشت کامپیوتر نشسته ام. سینا وارد اتاق می شود. از جایی یک باطری پیدا می کند . نگاهش می کند و هوشمندانه می گوید : اینا پیلن*! تو پیل یه دستگاهی می ذاری که توش دینی دینی بکنه !!** ---------------------------------------------------------------------- * پیل به ترکی یعنی باطری **معنی این جمله افسانه ای احتمالا یعنی این که باطری رو می ذاریم و صدای موزیک در میاد. *** بد آموزی هم حدی داره! سینا عاشق کارتون روبوتهاست و دست کم روزی یک بار این کارتون رو از اول تا آخر می بیند. همه مکالمات را هم از حفظ است. در جایی تیم -دربان بیگ ولد- به رادنی می گوید : "برو گم شو دیوانه!" این قسمت مورد علاقه سیناست و بلافاصله تکرار می کند " برو گم شو بی بایه !" بماند که از این فحش " بی بایه " در جاهای دیگر هم استفاده می کند!! *** وانت شما چه رنگیه؟ موقع حمام وان کوچک سینا را می گذارم روی زیر دوشی و حمامش می کنم. آن روز در دستشویی را باز کرده و زیردوشی را نشانم می دهد و می گوید : مامان این وانته!! * ---------------------------------------------------------------------- * ...

LACK OF OK!

یکی از مهمترین درسهای زندگی مرا معلم کلاس زبانم داد! خانمی که فقط چند سال از ما بیشتر سن داشت. سر یکی از کلاسها گفت مردهای ما دچار حالتی هستند به نام " لک آف اوکی !" - همون تیتر دیگه ... یعنی " فقدان بله !" یعنی مهم اینه که هر چی که می گن بهشون بگین " بله " ولی بعد کار خودتونو بکنین. یعنی همون " بله " رو که می شنون آروم می شن و دیگه پی قضیه رو نمی گیرن. من در مرور زمان کشف کردم که همه آدمها - یعنی نه فقط مردها - فقدان بله دارند .... اون هم به شکل دردناکی! . خود من روشنفکر نمای متفکر هر وقت از آقای الف " بله " می شنوم کاملا خلع سلاح می شم و البته بعد از چند سال زندگی مشترک به شدت لو رفته ام. سوالهای فرضی خانوادگی و سابقا جنجال برانگیز ما اینها بودند " می یای بریم بیرون؟ "، " همین امشب لباس بخریم " و " همین الان 134 نفر مهمون دعوت کنیم ." الان من هر چی بگم آقای الف به من می گه " بله " در واقع با شنیدن " بله " هشتاد یا حتی نود درصد موضوع خود به خود حل شده است. می ماند ده درصد که آن را هم ...

اسمت چیه؟

یکی از هیجان انگیزترین بخشهای بچه دار شدن ، انتخاب اسم است. تا قبل از بچه دار شدن فکر می کردم که پدر و مادرها برای بچه ها انتخاب می کنند اما حالا فکر می کنم که بچه ای که در شکم مادرش است ، اسمی دارد و پدر و مادر این اسم را پیدا می کنند. چند تا از شما اسمهای دلخواه سالیانتان را روی بچه هایتان گذاشته اید؟ اسمهای پسری که من قبل از بارداریم در نظر داشتم و مورد علاقه ام بودند بعد از بارداری و بعد از اینکه فهمیدم که بچه پسر است هیچکدام به دردم نخوردند. نشد. غیر از اینکه آقای الف با هر اسمی که کمی بار مدرنیته داشت مخالف بود و مادرم هر اسمی را در ترکی چک می کرد و اسم باید در دو زبان خوش آوا می بود. بگذریم. از بین اسمهایی که انتخاب کرده بودم چه شد که آخرش رسیدم به سینا ؟ تنها کسی که در تمام عمرم به اسم سینا می شناختم - سینا س. شوهر مرجان بود. - تازه او را هم نمی شناختم. همین دورا دور. اما اسم سینا آمد و نشست روی ذهنم. می دانم که اسمش سینا بود و من فقط این اسم را برایش پیدا کردم. شما این احساس را نداشتید؟ مادر شین پ.ن. تا 15 روز بعد از تولدم اسم من رویا بوده. همه صدا می کردند رویا بجز مادرم ک...

مهدکودک رنگینه و بررسی یک دیدگاه دیگر

همه ما فیلم معروف " بدون دخترم هرگز !"بتی محمودی را دیده ایم. بعضی ها از برخورد مغرضانه این فیلم نالیده اند و آنقدر در این مورد نوشته شده است که هنوز بعد از 16 سال چیزهایی در ذهن من مانده است. دیدگاه این فیلم هر چه که بود غلط نبود. مادر خود من خارجی است. بنابراین من به واسطه مادرم درک می کردم که این فیلم دیدگاه یک خارجی نسبت به ایران است و تصویرش از همان زاویه و نه یک تصویر غلط و ساختگی. تفاوت در نوع نگاه ماست که تفاوت در چیزی را که می بینیم ایجاد می کند.بگذریم. من چیزهایی نوشته ام از آنچه دیده ام و جوابهایی گرفتم که نوشتن این توضیح را الزامی کرد. *** تمام چیزهایی که نوشتم واقعا اتفاق افتاد. شاید بدشانسی یا خوش شانسی من بود که تمام اینها در یک ساعتی که من در آنجا بودم اتفاق افتاد. به جز این تجربه ام از بررسی مهدکودکهای دیگر نشان داده بود که بی برنامگی مهدکودکها برای بچه های زیر 3 سال لزوما به معنی بی برنامگیشان برای بچه های بالای این سن نیست. حالا این بی برنامگی که من مدام می نویسم یعنی چه؟ یعنی بچه در فضایی بدون هیجان ، بدون عوامل محیطی غنی ، بدون هیچ عاملی برای تحریک حواس س...

هوش معنوي و جنبه هاي مثبت خانه نشيني يك خانم شين

به كلاسي از كلاسهاي آقاي سلطاني مي روم كه نمي دانم عنوانش چيست. مي گويند" ارزشهاي زندگي". وقتي مي رسم مي بينم كه در مورد " هوش متعادل و جنبه هاي مختلف هوش " است. و موضوع جلسه " هوش معنوي ". گوش تا گوش كلاس خانمها نشسته اند . آخر جلسه مي ايستم تا با آقاي سلطاني صحبت كنم. مي گويم: "تمام دوره هاي شما را گذرانده ام. با اين سطح توقع بالا بچه ام را كدام مهدكودك بگذارم؟" مي پرسد: "بچه ات چند ساله است؟" تا مي گويم "دو سال و يك ماه" و عاقل اندر سفيه نگاهم مي كند كه : " همه دوره هاي منو گذروندي اونوقت هنوز نمي دوني كه بچه زير 3 سالتو نبايد مهدكودك بگذاري؟" بله! چشم. *** امروز چه ها ياد گرفتم؟ نگاهي كه امروز ما به خدا داريم ديدگاهي است كه در كودكي نسبت به مادرمان داشته ايم. آيا از خدا مي ترسي؟ آيا با خدا مودبي؟ آيا با خدا راحتي؟ منبع امنيت ما در كودكي والدين و در بزرگسالي خداست. * هوش معنوي يعني امنيت. چقدر من جزئي از كل هستم و چقدر اين كل از من حمايت مي كند. * عوامل ايجاد ناامني : 1- خشونت فيزيكي درد جسمي تمام فضيلتهاي انساني ...

يك ساعت در مهدكودك رنگينه

"خواندن اين متن را به مادرهايي كه بچه هاي زير سه سالشان را به هر دليلي مجبورند در مهدكودك بگذارند توصيه نمي كنم." ساعت يك ربع به يازده مي رسيم به مهدكودك.كفشهايمان را در مي آوريم و از پله هاي قرمز مي رويم بالا. مربي ، 15 بچه 2 تا 3 سال را قطار كرده است. از اتاق بازي به اتاق خودشان ظاهرا. سلام و احوالپرسي مختصري با مربي مي كنم و اسم سينا را مي پرسد. من و سينا گوشه كلاس مي نشينيم. بچه ها را دور كلاس مي نشانند. يكي دو تاشان رفته اند زير ميزهاي كم ارتفاع . مربي اول صدا مي كند. "رادمان بيا بيرون" بچه اعتنا نمي كند. "حالا من به اونايي كه نشستن چوب شور مي دم. به تو نمي دم." به هر كدام از بچه ها يك چوب شور مي دهد. زن ديگري در كلاس است كه از ظاهرش پيداست كه كارگر است. لباس بچه ها را عوض مي كند و دستشويي مي بردشان .دماغ يكي از دختر بچه ها آويزان است. هيچ كدام نمي بينند. مربي بعد از اينكه بچه ها را مي نشاند از داخل كمد چند تا عكس رنگ و رو رفته بيرون مي آورد. از همين عكسهايي كه در اينترنت هست. عكس اول. بچه كوچكي روي سگ پشمالويي خوابيده. " ني ني خوابش مي اومد. دنب...

yes,dump it!!

دارم شیر را می جوشانم. کفهای سفید که از دو طرف ظرف بالا می آیند نگاه می کنم. بعد با دست چپم دسته شیرجوش را می گیرم. گیج و گنگ به شیر و شیرجوش نگاه می کنم. با دست راستم بدنه شیرجوش را می گیرم! گیجم این روزها. بدجور. تا یک ساعت با یک کیسه یخ می نشینم کنار کامپیوتر که تاول نزند دستم. یک ساعت بعد مچ دست راستم را می سوزانم. از اول عروسی ام همین بودم. همیشه دستم را می سوزاندم و کمتر غذا را! *** هنوز در شرکت نظم مرا مثال می زنند. کلاسورهای طبقه بندی شده. یادداشتهای منظم و اینکه هیچ وقت هیچ کاری یادم نمی رفت. میز کار فلان و بهمان. تنها شکایتشان از من سمفونیهای موتزارتی بود که درماههای آخر حاملگیم به خوردشان داده بودم. حالا نگاه می کنم به خودم که هی فراموش می کنم و هی گیجم.شاید اگر دوباره پشت میز خودم نشسته باشم منظم بشوم؟ شاید تصویر قبلیم را از یاد ببرند؟ شاید هنوز منظم هستم؟ باورم نمی شود که به روال قبلی برخواهم گشت. اینرسی ساکن وجودم که ذاتش از تنبلی تشکیل شده است به شدت مقاومت می کند این روزها. *** گریه کردنم یادم هست هنوز. چه غم انگیز که از بین این همه خاطره ای که از کودکی نسبتا شادم باید ...

من به احتمال زیاد ترسو هستم

نشسته ام و حرفهایشان را از دور گوش می کنم. زنی که حرف می زند 40 ساله می زند. زیبا با موهای مش شده. چیزهایی می شنوم که حتی شنیدنش برایم سخت است. باورم نمی شود که هنوز هستند زنانی که اینطور فکر می کنند. باورم نمی شود که در دنیایی که با این سرعت پیش می رود کسانی هستند که چشمشان را بسته اند به روی همه چیز و با همین دیدگاه هم بچه هایشان را بزرگ می کنند. بعد بچه های آنها لابد می آیند به بچه های ما زور می گویند. " اگر زنها سر کار نرن توی جامعه این همه فساد به وجود نمیاد. سر کار رفتن زنها باعث فساد می شه..." سرم رو گرم کرده بودم به سینا که با جعبه اسباب بازی مسخره ای سر و کله می زد. دستش را فشار می داد روی دکمه 2 و سگ کوچکی از کنار جعبه بیرون می پرید. من سگ را برمی گرداندم سر جایش. مشتم را فشار می دادم روی سگ بخت برگشته. از شدت حرف نزدن گلویم درد گرفته بود و نگاه می کردم که چرا از بین این همه آدم کسی اعتراض نمی کند و چرا من اعتراض نمی کنم. بعد فهمیدم که چرا اعتراض نمی کنم. چون من احمق نیستم. می دانم که این آدمها گوشی برای شنیدن حرفهای من و امثال من ندارند وگرنه زنی که در جمعی که حداق...

تلفنی که منتظرش نبودم

داشتم پای تلفن با مادرم حرف می زدم. موبایلم زنگ زد. شماره را در حافظه موبایلم نداشتم. " مامان گوشی!" و بعد صدای مهندس م. را شنیدم. " سلام.خیلی خوش شانسی. خانم خ. مدیکالش اومده و رفته دنبال ویزا و تا یه ماه دیگه از شرکت می ره. بله. می تونی بیای؟ " می توانستم بیایم؟ سینا داشت بطریهای خالی را پرت می کرد از این سو به آن سوی پذیرایی و با مهاجمی خیالی شمشیر بازی می کرد. سرویس چایخوری بچگیهام روی میز لمیده بود به انتظار بازی. موهایم را شانه نکرده بودم از صبح. ساعت دقیقا 12 ظهر بود. " بله " این من بودم که جواب دادم؟ یا روح سرگردانی بود که آن لحظه از کنار من رد می شد؟ نمی دانم. چقدر زود و چقدر دیر بود این تلفن. آیا وقتش هست؟ وقتش نیست؟ دیر نشود؟ زود نباشد؟ سینا چطور می شود؟ سینا مهاجم خیالی را سرنگون کرد و نشست روی سینه اش. کز کردم روی مبل. به خودم قول داده بودم که اگر سرکار رفتنی شدم ، هیچ وقت عذاب وجدان نگیرم. فکر نمی کردم به این زودی زنگ بزنند. کاش زنگ نمی زدند. کاش تلفن را برنمی داشتم. کاش خطم را فروخته بودم و شماره تازه ای گرفته بودم. کاش می شد همین فردا بگذار...

لطفا جواب بدین

دوستان کسی مهدکودک خوب در محدوده سید خندان یا سهروردی شمالی سراغ داره؟ ممنون می شم اگه خبر بدین. در ضمن اگه کسی می تونه لیست مهدکودکهای سازمان بهزیستی رو هم برام بفرسته خیلی ممنون می شم. خانم شین

مکالمات من و سینا – 3

همسر ایده آل پسرم سینا از ماشینش پیاده می شود. می رود روی کاپوت ماشین می ایستد: - من اینجا وایمیستم ازدواج می کنم! - مامانی می دونی ازدواج یعنی چی؟ - آره! ( اصولا بچه من همه چی رو می دونه!) - ازدواج یعنی عروسی. با کی می خوای عروسی کنی؟ - با ماشین!! *** بازم ازدواج؟ سینا از روی مبل با سر به سمت زمین آویزان شده است. داد می زنم : - سینا چیکار داری می کنی؟ - دارم ازدواج می کنم!! *** پیشنهاد ازدواج... نبود؟ بعد از اینکه نشسته ام و برایش توضیح داده ام که عروسی یعنی چی و چندتایی از عکسهای عروسیمان را نشان داده ام. باز خوابیده روی زمین و زیر ماشین را نگاه می کند. - سینا چه کار می کنی؟ - دارم ازدواج می کنم! - با کی ازدواج می کنی؟ - با ماشین. - با ماشین که نمی شه. - با مامان! - من قبلا عروسی کردم عزیزم! - با بابا!! *** بزرگ بشم چه کارا که نمی کنم!! نشسته ام و برای اولین بار جلوی سینا لاک می زنم. می آید کنارم: - مامان چیکار می کنی؟ - لاک می زنم پسرم. - وقتی منم بزرگ شدم ، لاک می زنم! *** تعمیرکار کوچولو از ماشین پیاده می شود. کنار چرخ ماشینش خم می شود : - برم پیچ گوشتی بیارم ، تگ (تق) بزنم ماشینم...

یک باربی برای تمام کودکیهایم

Image
هیچ وقت باربی نداشتم. خیلی دلم می خواست باربی داشته باشم.از این قصه های سوزناک هم نبود که پدرم به نان شبش محتاج بود و خانه مان را با کاغذ آب نبات گرم می کردیم.نه! از این خبرها نبود. دستمان به دهنمان می رسید. فقط مشکل کوچکی بود. به نظر پدرم باربی به اندازه کافی بزرگ نبود که جبران قیمتش را بکند! یک بار در مغازه ای که من برای یک باربی یک ساعت التماس کردم با همان پول برای من سه تا عروسک بزرگ خرید. آن عروسکها را دادم به صدف انگار. او هم همانطور دست نخورده نگه شان داشته بود. الان که حتما او هم داده به کسی. صدف که زمانی بچه بود حالا 20 سالش است و دانشجوی معماریست. صدف دختر خاله من است.بگذریم داشتم از ماجرای باربی نداشتنم می گفتم. تمام سالهای کودکیم هی فکر کردم به اینکه اگر آن عروسک لاغر را با موهای طلایی و بلندش داشته باشم چه ها که نمی کنم ... نداشتمش هیچ وقت. برای همین ماند در رویاهایم. بافه های هزارتایی موهایش. دوختن لباسهای تازه برایش. اینکه دخترمن باشد در خاله بازیهای هر روزه. شاید حتی اسمی هم داشت که الان یادم نیست. یک بار برای آقای الف در اوائل آشناییمان تعریف کردم که نوستالژی بیمار گون...

راز خونین کیسه سیاه - داستانگونه

فروشنده سوپر ماركت پسر جوان و محجوبي است. مي گويم : "يك استن و يك بسته نوار بهداشتي". سرخ مي شود. نوار بهداشتي را كه مي آورد عذر خواهي مي كند كه كيسه سياه ندارد. مهم نيست. ديگر مهم نيست. اين محموله خطرناك كه روزي حمل و نقلش از مواد مخدر دشوارتر بود ديگر باعث شرم من نمي شود. *** در كلاس درس نشسته ام. 14 ساله ام. درد دارم. لكه قرمز زير لباسم لحظه به لحظه بزرگتر مي شود. دارم از ترس و خجالت مي ميرم. آرام كوله خاكستري و بنفش نويم را سر مي دهم زيرم. مي ترسم از كسي كمك بگيرم. مي ترسم. هيچ يادم نيست آن روز چطور به خانه برگشتم. اما يادم مي آيد كه لكه قرمز روي كوله ام پاك نشد كه نشد. نمي دانستم كه لكه خون را نبايد با صابون شست. لكه سياه و مسخره اي ماند روي كوله ام و سه سال تمام ،هر روز با ديدنش يادم آمد كه چه شرمي را تحمل كرده ام و چطور جان سالم به در برده ام. *** بعدها بزرگتر كه شدم ياد گرفتم كه هميشه نوار بهداشتي همراهم داشته باشم. ياد گرفتم كه از دوستانم خجالت نكشم و خيلي بعدتر ياد گرفتم كه عادت ماهيانه شدن يك مساله كاملا طبيعي است. نشسته بودم و فكر مي كردم به بار شرمي كه با آموزش ا...

بازیهایی برای دو ساله ها- قسمت اول 24 تا 30 ماهگی

1- یکی برای من ، یکی برای تو برای این بازی می توانید از هر چیزی که دوست دارید استفاده کنید – دکمه ها، تکه های گچ، دانه های کشمش. به بچه یک گروه از آنها را بدهید و از او بخواهید که آنها را داخل ظرفها تقسیم کند. "یکی برای من، یکی برای تو" می توانید یک دوست دیگر، پدرش یا یکی از عروسکها را هم به این بازی دعوت کنید آنوقت بچه می توان تقسیم بین سه نفر را هم یاد بگیرد. کودک شما مسئولیت داشتن را دوست خواهد داشت و این بازی به او شمردن را یاد خواهد داد. 2- بسکتبال داخل خانه صفحات روزناامه را برای درست کردن تعداد زیادی توپ کوچک به کار ببرید. اشیای شکستنی را از کنارتان جمع کنید. یک مسابقه کوچک را آغاز کنید. کودک را تشویق کنید که توپها را تا جایی که می تواند دورتر بیندازد. بعد بسکتبال بازی کنید. یک سطل زباله را حدود یک متر عقبتر بگذارید و ببینید که چه کسی می تواند توپها را داخل آن بیندازد. در کنار تفریح زیاد این بازی می تواند برای هماهنگی چشم و دست کودک مفید باشد. 3- بازی مرد عجیب بیرون ! این بازی را با استفاده از ظرف میوه ها یا یک بشقاب بیسکوییت می توانید شروع کنید. تعدادی سیب و یک موز – ...