مکالمات من و سینا - 5
آرزوهای بزرگ
دارم با چاقوی سفید بزرگم میوه قاچ می کنم. سینا سر می رسد:
- وقتی بزرگ بشم چاقو بزرگ بر می دارم چااک چااک می کنم!
***
کجا افتادم ؟
سینا بعد از کلی تمرین یاد گرفته است که آب را توی دهنش نگه دارد و بعد تف کند بیرون. از این کشف جدیدش خیلی خوشحال است. آب را از لیوان کنار تخت پر می کند و تف می کند روی تخت! وسط رژه رفتن در این جریان روی دریاچه تازه تاسیسش افتاد :
- مامان افتادم تو هیس! *
* هیس = خیس
***
کتک کاری با اجازه
سینا با دخترعمه 16 ماهه اش لیلا میانه چندان خوبی ندارد. وارد اتاق که می شوم می بینم که هر چند دقیقه یک بار از کنار لیلا که رد می شود طفلک را می زند. تا نگاه مرا می بیند فوری می پرسد:
- مامان می شه لیلا رو بزنم؟
***
نوبت عاشقی
- سینا لیلا رو دوست داری؟
- نه !
- چرا نه؟
- برای اینکه لیلا کثیفه!!
***
یاسبز چه رنگیه؟
- مامان اینا رو با کدوم توپه بزنم؟ یاسبز یا آبی؟
***
کابی امرنگ چطور؟
- مامان این چه رنگیه؟
- آبی کمرنگ.
چند دقیقه بعد :
- مامان کابی امرنگو بده!
***
اوزالت نکن مادر!
سینا روی کابینت کنار گاز نشسته است. در یک لحظه غفلتم پایش را دراز می کند به طرف گاز و کمی انگشت پایش می سوزد. بعد از کمی گریه به من می گوید :
- مامان دیدی؟ پامو اوزالت* کردم سوخت!
* اوزالت = دراز کن به ترکی
مادر شین بانمک
پ.ن. برای آن دوستی که به خاطر پستهای شاد و شنگول مداوم من احساس همذات پنداری با من نمی کرد می نویسم. بخشهایی از زندگی هست که باید پررنگتر باشد تا زندگی زیباتر جلوه کند. ظرف زندگی ها تفاوت کمی با هم دارد اما ما انتخاب می کنیم که از کدام زاویه نگاهش کنیم و کدام زاویه اش را بیشتر به خاطر بسپاریم. برای همین بیشتر از شیرینهایش می نویسم.
دارم با چاقوی سفید بزرگم میوه قاچ می کنم. سینا سر می رسد:
- وقتی بزرگ بشم چاقو بزرگ بر می دارم چااک چااک می کنم!
***
کجا افتادم ؟
سینا بعد از کلی تمرین یاد گرفته است که آب را توی دهنش نگه دارد و بعد تف کند بیرون. از این کشف جدیدش خیلی خوشحال است. آب را از لیوان کنار تخت پر می کند و تف می کند روی تخت! وسط رژه رفتن در این جریان روی دریاچه تازه تاسیسش افتاد :
- مامان افتادم تو هیس! *
* هیس = خیس
***
کتک کاری با اجازه
سینا با دخترعمه 16 ماهه اش لیلا میانه چندان خوبی ندارد. وارد اتاق که می شوم می بینم که هر چند دقیقه یک بار از کنار لیلا که رد می شود طفلک را می زند. تا نگاه مرا می بیند فوری می پرسد:
- مامان می شه لیلا رو بزنم؟
***
نوبت عاشقی
- سینا لیلا رو دوست داری؟
- نه !
- چرا نه؟
- برای اینکه لیلا کثیفه!!
***
یاسبز چه رنگیه؟
- مامان اینا رو با کدوم توپه بزنم؟ یاسبز یا آبی؟
***
کابی امرنگ چطور؟
- مامان این چه رنگیه؟
- آبی کمرنگ.
چند دقیقه بعد :
- مامان کابی امرنگو بده!
***
اوزالت نکن مادر!
سینا روی کابینت کنار گاز نشسته است. در یک لحظه غفلتم پایش را دراز می کند به طرف گاز و کمی انگشت پایش می سوزد. بعد از کمی گریه به من می گوید :
- مامان دیدی؟ پامو اوزالت* کردم سوخت!
* اوزالت = دراز کن به ترکی
مادر شین بانمک
پ.ن. برای آن دوستی که به خاطر پستهای شاد و شنگول مداوم من احساس همذات پنداری با من نمی کرد می نویسم. بخشهایی از زندگی هست که باید پررنگتر باشد تا زندگی زیباتر جلوه کند. ظرف زندگی ها تفاوت کمی با هم دارد اما ما انتخاب می کنیم که از کدام زاویه نگاهش کنیم و کدام زاویه اش را بیشتر به خاطر بسپاریم. برای همین بیشتر از شیرینهایش می نویسم.