یک باربی برای تمام کودکیهایم

هیچ وقت باربی نداشتم. خیلی دلم می خواست باربی داشته باشم.از این قصه های سوزناک هم نبود که پدرم به نان شبش محتاج بود و خانه مان را با کاغذ آب نبات گرم می کردیم.نه! از این خبرها نبود. دستمان به دهنمان می رسید. فقط مشکل کوچکی بود. به نظر پدرم باربی به اندازه کافی بزرگ نبود که جبران قیمتش را بکند! یک بار در مغازه ای که من برای یک باربی یک ساعت التماس کردم با همان پول برای من سه تا عروسک بزرگ خرید. آن عروسکها را دادم به صدف انگار. او هم همانطور دست نخورده نگه شان داشته بود. الان که حتما او هم داده به کسی. صدف که زمانی بچه بود حالا 20 سالش است و دانشجوی معماریست. صدف دختر خاله من است.بگذریم داشتم از ماجرای باربی نداشتنم می گفتم. تمام سالهای کودکیم هی فکر کردم به اینکه اگر آن عروسک لاغر را با موهای طلایی و بلندش داشته باشم چه ها که نمی کنم ... نداشتمش هیچ وقت. برای همین ماند در رویاهایم. بافه های هزارتایی موهایش. دوختن لباسهای تازه برایش. اینکه دخترمن باشد در خاله بازیهای هر روزه. شاید حتی اسمی هم داشت که الان یادم نیست. یک بار برای آقای الف در اوائل آشناییمان تعریف کردم که نوستالژی بیمار گونه ای دارم نسبت به هر مدل باربی که می بینم. بعدها که حامله شدم خدا خدا می کردم که بچه دختر باشد که به بهانه اش چندتایی باربی بخرم برای خودم و هر از چند گاهی بروم سراغشان. انگار معجزه ای محقق می شد اگر من یکی از این موطلاییها را در خانه داشتم. بعدترها در کلاس آقای سلطانی شنیدم که "باربی ها برای دختران ما سم هستند. برای اینکه زیادی زیبا هستند و اعتماد به نفس دخترها را از آنها می گیرند." توی دلم گفتم."آفرین به بابای فرهیخته خودم که هیچ وقت برایم باربی نخرید!" با سینا که شروع کردم دوباره کودک شدن، دیدم باز چیزی کم دارم. چیزی از خاطرات کودکیم که جای خالی یک عروسک باربی بود. از ترکیه که برمی گشتیم رفتیم فریشاپ و نگاهم افتاد به باربی ها در آن جعبه های زیبای صورتی. آقای الف پرسید : " تو واقعا باربی می خوای؟" من واقعا باربی می خواستم. حالا یک ماهی هست که من یک باربی دارم. زیبای خفته ام را از جعبه صورتیش در آورده ام و دست کشیده ام به معجزه طلایی موهایش و هی نگاه کرده ام که چه بازیها که می شد با او بکنم که نشد. بعد نگاه پسر کوچکم افتاده به عروسکم و بهانه گرفته که "می خوام" دستش که داده ام بیچاره را آویزان کرده از موهای طلائیش و کمی با خودش در خانه گردانده و با شوتی پرت کرده وسط پذیرایی!! "نه! نه! مرا ببخش پسرم. من برای داشتن این عروسک دقیقا بیست و پنج سال صبر کرده ام. می توانی سرویس چینی گل طلایی جهازم را بشکنی اما این آخرین باریست که به باربی من دست می زنی !!"
کودک شین
پ.ن. این عکس باربی من است. زیبای خفته بالرین یا هر کوفت دیگه!!مهم این است که باربی من است