مهدکودک رنگینه و بررسی یک دیدگاه دیگر
همه ما فیلم معروف "بدون دخترم هرگز!"بتی محمودی را دیده ایم. بعضی ها از برخورد مغرضانه این فیلم نالیده اند و آنقدر در این مورد نوشته شده است که هنوز بعد از 16 سال چیزهایی در ذهن من مانده است. دیدگاه این فیلم هر چه که بود غلط نبود. مادر خود من خارجی است. بنابراین من به واسطه مادرم درک می کردم که این فیلم دیدگاه یک خارجی نسبت به ایران است و تصویرش از همان زاویه و نه یک تصویر غلط و ساختگی. تفاوت در نوع نگاه ماست که تفاوت در چیزی را که می بینیم ایجاد می کند.بگذریم. من چیزهایی نوشته ام از آنچه دیده ام و جوابهایی گرفتم که نوشتن این توضیح را الزامی کرد.
***
تمام چیزهایی که نوشتم واقعا اتفاق افتاد. شاید بدشانسی یا خوش شانسی من بود که تمام اینها در یک ساعتی که من در آنجا بودم اتفاق افتاد. به جز این تجربه ام از بررسی مهدکودکهای دیگر نشان داده بود که بی برنامگی مهدکودکها برای بچه های زیر 3 سال لزوما به معنی بی برنامگیشان برای بچه های بالای این سن نیست. حالا این بی برنامگی که من مدام می نویسم یعنی چه؟ یعنی بچه در فضایی بدون هیجان ، بدون عوامل محیطی غنی ، بدون هیچ عاملی برای تحریک حواس سرگردان باشد. نه اینکه بچه دو ساله را بنشانند سر کلاس و بهش درس زبان بدهند.
من نوشتم که برنامه هایی که مهدکودک برای یک ماه بچه های دو تا سه ساله داشت ناکافی بود. این ناکافی یعنی ناکافی از نظر من. شاید آن چیزی که برای من ناکافی است برای مادر دیگر کاملا خوب و ارضا کننده باشد. مثال می زنم. برای بعضی ها نقاشی کردن بچه یعنی یک مداد دستش بگیرد و روی یک کاغذ خط بکشد. حالا اگر این بچه در محیطی قرار بگیرد که هفته ای دو روز هم مداد شمعی دستش بدهند و یک کاغذ بزرگ که خط خطی کند محیطش از نظر خلاقیت غنی تر شده است. اما من برای نقاشی بچه ام تقریبا هر متریال در دسترسی که بوده فراهم کرده ام. یعنی تا همین امروز مداد رنگی،ماژیک، مداد شمعی ، پاستل، گواش و آبرنگ را تجربه کرده است. سوای اینکه هر کدام از این متریالها را روی سطوح مختلف تجربه کرده است. از دیوار آشپزخانه بگیرید تا روی لباس من! و باز جدا از اثر گذراهای دیگر که در وبلاگ بازی کم و بیش در موردش نوشته ام. حالا این بچه اگر در همان موقعیت قرار بگیرد خلاقیتش محدود می شود. با مواد محدود و زمان محدود . پس هر کس باید تجربه های محیطی را با تجربه های خانگیش مقایسه کند و نتیجه گیری کند.
برای همین همیشه می نویسم که نتیجه گیریها و تصمیمها قابل تعمیم نیستند. هر کسی با توجه به شرایط خودش برای خودش باید تصمیم بگیرد. یا مثلا در برنامه های ماه آذر بچه ها تجربه درست کردن نوعی سالاد با خیار و کدو بود. خوب شاید برای خیلی از بچه ها این تجربه در نوع خودش بی نظیر باشد. تا جایی که من می دانم خیلی از مادرها اصلا اجازه نمی دهند بچه ها به چیزی به جز اسباب بازیهایشان دست بزنند و باز ایضا چیزهای دیگری که در دفترچه شان بود که همه واقعا خوب بود. ولی فقط دو شعر. فقط دو بازی. یک تجربه دست ورزی. به نظر من کم بود. نه بد. جدا از اینکه من کیفیت اجرای این برنامه ها را ندیدم و با مربیی که دیدم فکر نمی کنم که برنامه هایی که درست مدون شده اند در عمل و هنگام اجرا هم درست اجرا شوند.
***
کامنت مفصل خانم آنا را خواندید؟ اگر نخواندید برایتان اینجا کپی می کنم که بخوانید:
دختر من تا دوسال پيش ، به مدت سه سال توي يكي از همين گروه مهد ها مي رفت . برات توي ايميلم هم نوشتم كه جسته گريخته شنيده بودم كه توي يكي دوسال اخير كيفيت اين مهدها افت داشته اونهم به خاطر تعددشون و تعداد بالاي بچه هايي كه گرفته اند و خب توان مديريتي يك آدم مگر چقدره ؟ يا چند تا مربي خوب و تحصيلكرده مگر مي تونه هميشه دم دست داشته باشه . اما با همه اين حرفها ، وضعيت اونقدر رقت بار كه خيلي ها استنباط كردند كه به قول دوستي ياد تنارديه و خانم مين چين افتادند نيست.
ببين برات نوشتم كه زير 3 سال خواست تو به عنوان يك مادر خيلي متفاوته با اون چيزي كه مادر يك بچه بالاي 3 سال از مهد مي خواد . من مي ديدم كه بچه ها چقدر بهشون خوش مي گذره . خانمي كه بچه ها رو دستشويي مي برد بسيار مهربون بود بچه ها بي نهايت دوستش داشتند . مي دوني كه بچه ها خيلي صادقند و لزومي به دروغگويي نمي بينند . بچه ها توي مهد نون مي پختند و براي ما هم مي آوردند .گاهي هماهنگ مي شد كه غذاهاي ساده درست كنند و با هم بخورند . هرزماني كه دوست داشتند مي تونستند خودشون بيان تلفن كنن به خونه يا هرجايي و با والدينشون يا هركس ديگه اي از اقوام صحبت كنند. به مناسبتهاي مختلف جشن داشتند . توي جشن هايي كه بيرون برگزار مي شد مديرمهد ماشينش رو دراختيار بچه ها ميذاشت تا نقاشيش كنند ، جوري كه در پايان مراسم نمي تونستي تشخيص بدي اين ماشین چه رنگی بوده .هيچ تكيه اي روي حفظيات بچه ها نبود . براي بچه هاي آمادگي پیژاما پارتی داشتند.
روي مفاهيم اجتماعي و اصول زندگي خيلي كار مي شد . طي برنامه هايي بچه ها نمايشگاهي از كارهاي دستيشون براي والدين ميذاشتند و اونها رو به والدينشون مي فروختند و پول حاصل را هركلاسي براي خودش صرف مي كرد . بعضي ها خوراكي مي خريدند يا هركار ديگه . به مناسبت روزهاي پدر و مادر با كمك بچه ها سورپرايزي براي پدر يا مادر ( هركدوم كه روزش بود ) ترتيب مي دادند . مناسبت هاي مختلف را به خوبي براي بچه ها خاطره انگيز مي كردند مثل شب يلدا . همراه با نمايش و موسيقي . برنامه پيك نيك هاي گروهي با مختصر خوراكي خونگي همراه با بازي و نقاشي در فضاي باز و خيلي خيلي برنامه هاي ديگه كه از حوصله اين بحث خارجه.
اما موافقم كه كيفيت غذاي هيچ مهدي خوب نيست . حتي توي مهدهاي خارجي هم كه خيلي از ما حسرتش را داريم ماكارونيشون ، چيزي جز يك مشت رشته سفيد و بي رنگ و رو نيست . مشكل كمبود فضا هم نسبت به تعداد آدمها ، از جمله مشكلات شايع توي ايرانه . اما صحبت من اينه كه بايد محاسن و معايب را كنار هم ديد . شايد الان زمان مناسبي براي مهد رفتن سينا نباشه ولي مطمئنا يك سال ديگه اون نياز داره كه در كنار همسن و سالانش باشه . ما هم به عنوان پدر و مادر نمي تونيم يك فضاي صددرصد ايده آل براي بچه هامون فراهم كنيم كه اگر فكرمون اينه ، بايد اونها رو تا آخر عمر در كنار خودمون نگه داريم . اگر مي خوايم بچه هامون بتونن گليم خودشونو از آب دربيارن بايد بسته به سنشون و شرايطشون در يك حد معقول اجازه بديم كه شرايط خارج از خونواده را هم لمس كنند . هميشه نمي شه اونها رو توي پرقو نگه داشت هرچند كه سخته . من دركت مي كنم . مدتها گشتم ولي دخترم توي سن 3 سال و 8 ماهگي خيلي خوب اون مهد را پذيرفت و بعد ازمدتي اعتمادم جلب شد . درهرصورت اميدوارم بتوني جايي را پيدا كني كه دوستش داشته باشي و اعتمادت را جلب كنه.
از برنامه های دیگه ای هم که داشتند و شاید یادآوریش بد نباشه اینه که هرسال بهار به هرکدوم از بچه ها چند کرم ابریشم می دادن تا بیارن خونه و ازشون مراقبت کنند و بهشون برگ توت بدن. توی این مدت هم همیشه یک جعبه بزرگ پر از کرمهای ابریشم روی میز ورودی مهد بود و بچه ها از نردیک مراحل رشد و تبدیل اونها به پروانه را می دیدند . یا اینکه همیشه گوشه حیاط فضایی پر از ماسه شسته شده با سطل و بیلچه بود برای بازی بچه ها . توی جشنها دورتادور میدونو پارچه می زدن تا بچه ها روش نقاشی بکشن. میز بزرگی پر از قطعات چوبی کوچیک بود با چسب چوب که بچه ها اونها رو سرهم می کردند و اجسامی را که دوست داشتند خلق میکردند . استخرهای بزرگی پر از کف درست میکردند و نی های بلندی در اختیار بچه ها میذاشتند تا حباب درست کنند و این خیلی بهشون لذت می داد.بچه ها را با مامان ها به پلی هوس می بردند . همیشه یک اتاق پر از اسباب بازی های بی خطر بود و یک چیزی که برای من قابل توجه بود این بود که در برنامه ها و نمایش های مهد که مربی نمایش خلاقشون خانم اکرم قاسم پور بود برخلاف خیلی از مهد ها که چند تا بچه سرزبون دارتر و احیانا" خوشگلترو انتخاب می کنند همه بچه ها رو شرکت می دادند . برنامه ها جوری بود که تمام بچه ها توش شرکت داشتند.
***
این هم یک دیدگاه دیگه است و حتما در نوع خودش درسته. برای اینکه بچه بالای 3 سال را با شرایط خاص خودش مقایسه کرده است و البته تمام این برنامه ها ، برای بچه ها مناسب و هیجان انگیز و آموزنده است. بهرحال من اینها را اینجا نوشتم که به اصطلاح یک طرفه به قاضی نرفته باشم. راستی از آقای سلطانی در مورد مهدکودک پرسیدم. همین 5 مهدکودک گروه رنگین کمان را بهترین مهدکودکهای تهران معرفی کرد به علاوه مهدکودک رویان. من مهدکودک رویان سر زدم. مهدکودک کوچکی بود و محیط خوشایندی داشت. در گروه سنی سینا زیر دست یک خانم مربی باتجربه فقط با 6 کودک کار می کرد که عالی بود. در مهدکودک رنگینه خانم مربی با 15 بچه بود که بعد از ساعت ناهار یکی از اینها جا مانده بود و تنها در طبقات پرسه می زد و کسی احتمالا بچه ها را نشمرده بود. بهرحال در گروه سنی سینا هرچه تعداد بچه ها کمتر باشد بهتر است. شاید برای گروه سنی بالاتر این موضوع برعکس باشد.
***
گلمریم پست جالبی نوشته با عنوان "یک پست مامانانه یا چرا من مهدکودک سام را دوست دارم" . به نظر من دیدگاه خودش را خیلی خوب بیان کرده. اگر شاغلید آن را هم بخوانید.
***
حالا که دارم همه مطالب را معرفی می کنم مطلب مانا در مورد زمان فرستادن بچه ها به "مهدکودک" را هم بخوانید. مطلب قدیمیتری هم دارد با عنوان "والدین علمی" که خیلی خواندنیست.
***
چرا وقتی می نویسم که بچه ها را نباید تا 3 سال به مهدکودک فرستاد کسانی پیدا می شوند و می نویسند که"سلطانی غلط کرده. من بچه ام را از 6 ماهگی گذاشتم مهدکودک و هیچ اتفاقی هم نیفتاده؟" آیا باید برای بچه هایی که به مهدکودک می روند اتفاق خاصی بیفتد؟ آیا باید شاخ دربیاورند یا نوعی آلزایمر خاص بگیرند؟ آیا وقتی به خودتان زحمت توهین به یک دیدگاه را می دهید به دلایل این امر واقفید یا نه؟صرف از کنار این وبلاگ رد شده اید و جمله ای خوانده اید و خواسته اید دست خالی رد نشوید. بعد از این همه اظهار لطف هم اسمتان را فراموش کرده اید که اصلا عجیب نیست. من هیچ جایی ننوشته ام که بچه هایی که به مهدکودک می روند مشکلی پیدا می کنند. آقای سلطانی هم نگفته است. مقایسه بین "خوب" و "بهتر" است و نه "بد" و "خوب" و مقایسه هر بچه در درجه اول با خودش مقایسه درست است نه با بچه های دیگر. مثال دیگری می زنم. من آرشیتکت هستم و رشته ام به طور مستقیم با خلاقیت سر و کار دارد. مادر من از آن مادرهای تمیز است که در کودکیم اجازه نمی داد من هیچ چیزی غیر از اسباب بازیهایم را لمس کنم. حیاط هم نداشتیم. یعنی یک بچه پاستوریزه آپارتمانی خالص بودم.بعد از اینکه به کلاس بازی رفتم متوجه شدم که چقدر تماس فیزیکی داشتن با همه چیز برای رشد خلاقیت بچه موثر است. سینای من به همه چیز دست می زند و با همه چیز بازی می کند. مثل خاک گلدان، مایه کیک، تخم مرغ خام و هزار چیز دیگر که بعضی هایش را در وبلاگ بازی نوشته ام. مطمئنم که سینا نسبت به من در آینده انسان خلاقتری خواهد بود. اما این به این معنی نیست که من آدم بد یا حتی ناموفقی هستم. متوجه شدید؟
***
برای بلفی عزیزم هم یک توضیح کوتاه در مورد شهریه بنویسم. شهریه مهدکودک رنگینه برای گروه سنی سینا 100 هزار تومن بود. فولتایم. یعنی از ساعت 7 صبح تا 4 بعد از ظهر. همراه با صبحانه و ناهار که به نظر من مناسب بود. البته سالش 3 میلیون نمی شود. شاید برای گروه سنی بالاتر گرانتر باشد که من نپرسیدم. حالا که احتمالا نوشته آنا را هم خوانده ای می بینی که برنامه های مهدکودک برای بچه های بالای 3 سال خیلی مناسب و جذاب است. بهرحال 2 و نیم ساله ها به همان کلاسی می روند که من دیدم و فکر نمی کنم که مهدکودک رنگین کمان فرق چندانی داشته باشد.
***
از تک تک کسانی که برای پست مهدکودک کامنت گذاشتند ممنونم به علاوه کسانی که برایم ایمیل زدند و تجربیات خودشان را نوشتند. از وبلاگ داشتنم اینجور وقتها خوشحالترم.
خانم شین
***
تمام چیزهایی که نوشتم واقعا اتفاق افتاد. شاید بدشانسی یا خوش شانسی من بود که تمام اینها در یک ساعتی که من در آنجا بودم اتفاق افتاد. به جز این تجربه ام از بررسی مهدکودکهای دیگر نشان داده بود که بی برنامگی مهدکودکها برای بچه های زیر 3 سال لزوما به معنی بی برنامگیشان برای بچه های بالای این سن نیست. حالا این بی برنامگی که من مدام می نویسم یعنی چه؟ یعنی بچه در فضایی بدون هیجان ، بدون عوامل محیطی غنی ، بدون هیچ عاملی برای تحریک حواس سرگردان باشد. نه اینکه بچه دو ساله را بنشانند سر کلاس و بهش درس زبان بدهند.
من نوشتم که برنامه هایی که مهدکودک برای یک ماه بچه های دو تا سه ساله داشت ناکافی بود. این ناکافی یعنی ناکافی از نظر من. شاید آن چیزی که برای من ناکافی است برای مادر دیگر کاملا خوب و ارضا کننده باشد. مثال می زنم. برای بعضی ها نقاشی کردن بچه یعنی یک مداد دستش بگیرد و روی یک کاغذ خط بکشد. حالا اگر این بچه در محیطی قرار بگیرد که هفته ای دو روز هم مداد شمعی دستش بدهند و یک کاغذ بزرگ که خط خطی کند محیطش از نظر خلاقیت غنی تر شده است. اما من برای نقاشی بچه ام تقریبا هر متریال در دسترسی که بوده فراهم کرده ام. یعنی تا همین امروز مداد رنگی،ماژیک، مداد شمعی ، پاستل، گواش و آبرنگ را تجربه کرده است. سوای اینکه هر کدام از این متریالها را روی سطوح مختلف تجربه کرده است. از دیوار آشپزخانه بگیرید تا روی لباس من! و باز جدا از اثر گذراهای دیگر که در وبلاگ بازی کم و بیش در موردش نوشته ام. حالا این بچه اگر در همان موقعیت قرار بگیرد خلاقیتش محدود می شود. با مواد محدود و زمان محدود . پس هر کس باید تجربه های محیطی را با تجربه های خانگیش مقایسه کند و نتیجه گیری کند.
برای همین همیشه می نویسم که نتیجه گیریها و تصمیمها قابل تعمیم نیستند. هر کسی با توجه به شرایط خودش برای خودش باید تصمیم بگیرد. یا مثلا در برنامه های ماه آذر بچه ها تجربه درست کردن نوعی سالاد با خیار و کدو بود. خوب شاید برای خیلی از بچه ها این تجربه در نوع خودش بی نظیر باشد. تا جایی که من می دانم خیلی از مادرها اصلا اجازه نمی دهند بچه ها به چیزی به جز اسباب بازیهایشان دست بزنند و باز ایضا چیزهای دیگری که در دفترچه شان بود که همه واقعا خوب بود. ولی فقط دو شعر. فقط دو بازی. یک تجربه دست ورزی. به نظر من کم بود. نه بد. جدا از اینکه من کیفیت اجرای این برنامه ها را ندیدم و با مربیی که دیدم فکر نمی کنم که برنامه هایی که درست مدون شده اند در عمل و هنگام اجرا هم درست اجرا شوند.
***
کامنت مفصل خانم آنا را خواندید؟ اگر نخواندید برایتان اینجا کپی می کنم که بخوانید:
دختر من تا دوسال پيش ، به مدت سه سال توي يكي از همين گروه مهد ها مي رفت . برات توي ايميلم هم نوشتم كه جسته گريخته شنيده بودم كه توي يكي دوسال اخير كيفيت اين مهدها افت داشته اونهم به خاطر تعددشون و تعداد بالاي بچه هايي كه گرفته اند و خب توان مديريتي يك آدم مگر چقدره ؟ يا چند تا مربي خوب و تحصيلكرده مگر مي تونه هميشه دم دست داشته باشه . اما با همه اين حرفها ، وضعيت اونقدر رقت بار كه خيلي ها استنباط كردند كه به قول دوستي ياد تنارديه و خانم مين چين افتادند نيست.
ببين برات نوشتم كه زير 3 سال خواست تو به عنوان يك مادر خيلي متفاوته با اون چيزي كه مادر يك بچه بالاي 3 سال از مهد مي خواد . من مي ديدم كه بچه ها چقدر بهشون خوش مي گذره . خانمي كه بچه ها رو دستشويي مي برد بسيار مهربون بود بچه ها بي نهايت دوستش داشتند . مي دوني كه بچه ها خيلي صادقند و لزومي به دروغگويي نمي بينند . بچه ها توي مهد نون مي پختند و براي ما هم مي آوردند .گاهي هماهنگ مي شد كه غذاهاي ساده درست كنند و با هم بخورند . هرزماني كه دوست داشتند مي تونستند خودشون بيان تلفن كنن به خونه يا هرجايي و با والدينشون يا هركس ديگه اي از اقوام صحبت كنند. به مناسبتهاي مختلف جشن داشتند . توي جشن هايي كه بيرون برگزار مي شد مديرمهد ماشينش رو دراختيار بچه ها ميذاشت تا نقاشيش كنند ، جوري كه در پايان مراسم نمي تونستي تشخيص بدي اين ماشین چه رنگی بوده .هيچ تكيه اي روي حفظيات بچه ها نبود . براي بچه هاي آمادگي پیژاما پارتی داشتند.
روي مفاهيم اجتماعي و اصول زندگي خيلي كار مي شد . طي برنامه هايي بچه ها نمايشگاهي از كارهاي دستيشون براي والدين ميذاشتند و اونها رو به والدينشون مي فروختند و پول حاصل را هركلاسي براي خودش صرف مي كرد . بعضي ها خوراكي مي خريدند يا هركار ديگه . به مناسبت روزهاي پدر و مادر با كمك بچه ها سورپرايزي براي پدر يا مادر ( هركدوم كه روزش بود ) ترتيب مي دادند . مناسبت هاي مختلف را به خوبي براي بچه ها خاطره انگيز مي كردند مثل شب يلدا . همراه با نمايش و موسيقي . برنامه پيك نيك هاي گروهي با مختصر خوراكي خونگي همراه با بازي و نقاشي در فضاي باز و خيلي خيلي برنامه هاي ديگه كه از حوصله اين بحث خارجه.
اما موافقم كه كيفيت غذاي هيچ مهدي خوب نيست . حتي توي مهدهاي خارجي هم كه خيلي از ما حسرتش را داريم ماكارونيشون ، چيزي جز يك مشت رشته سفيد و بي رنگ و رو نيست . مشكل كمبود فضا هم نسبت به تعداد آدمها ، از جمله مشكلات شايع توي ايرانه . اما صحبت من اينه كه بايد محاسن و معايب را كنار هم ديد . شايد الان زمان مناسبي براي مهد رفتن سينا نباشه ولي مطمئنا يك سال ديگه اون نياز داره كه در كنار همسن و سالانش باشه . ما هم به عنوان پدر و مادر نمي تونيم يك فضاي صددرصد ايده آل براي بچه هامون فراهم كنيم كه اگر فكرمون اينه ، بايد اونها رو تا آخر عمر در كنار خودمون نگه داريم . اگر مي خوايم بچه هامون بتونن گليم خودشونو از آب دربيارن بايد بسته به سنشون و شرايطشون در يك حد معقول اجازه بديم كه شرايط خارج از خونواده را هم لمس كنند . هميشه نمي شه اونها رو توي پرقو نگه داشت هرچند كه سخته . من دركت مي كنم . مدتها گشتم ولي دخترم توي سن 3 سال و 8 ماهگي خيلي خوب اون مهد را پذيرفت و بعد ازمدتي اعتمادم جلب شد . درهرصورت اميدوارم بتوني جايي را پيدا كني كه دوستش داشته باشي و اعتمادت را جلب كنه.
از برنامه های دیگه ای هم که داشتند و شاید یادآوریش بد نباشه اینه که هرسال بهار به هرکدوم از بچه ها چند کرم ابریشم می دادن تا بیارن خونه و ازشون مراقبت کنند و بهشون برگ توت بدن. توی این مدت هم همیشه یک جعبه بزرگ پر از کرمهای ابریشم روی میز ورودی مهد بود و بچه ها از نردیک مراحل رشد و تبدیل اونها به پروانه را می دیدند . یا اینکه همیشه گوشه حیاط فضایی پر از ماسه شسته شده با سطل و بیلچه بود برای بازی بچه ها . توی جشنها دورتادور میدونو پارچه می زدن تا بچه ها روش نقاشی بکشن. میز بزرگی پر از قطعات چوبی کوچیک بود با چسب چوب که بچه ها اونها رو سرهم می کردند و اجسامی را که دوست داشتند خلق میکردند . استخرهای بزرگی پر از کف درست میکردند و نی های بلندی در اختیار بچه ها میذاشتند تا حباب درست کنند و این خیلی بهشون لذت می داد.بچه ها را با مامان ها به پلی هوس می بردند . همیشه یک اتاق پر از اسباب بازی های بی خطر بود و یک چیزی که برای من قابل توجه بود این بود که در برنامه ها و نمایش های مهد که مربی نمایش خلاقشون خانم اکرم قاسم پور بود برخلاف خیلی از مهد ها که چند تا بچه سرزبون دارتر و احیانا" خوشگلترو انتخاب می کنند همه بچه ها رو شرکت می دادند . برنامه ها جوری بود که تمام بچه ها توش شرکت داشتند.
***
این هم یک دیدگاه دیگه است و حتما در نوع خودش درسته. برای اینکه بچه بالای 3 سال را با شرایط خاص خودش مقایسه کرده است و البته تمام این برنامه ها ، برای بچه ها مناسب و هیجان انگیز و آموزنده است. بهرحال من اینها را اینجا نوشتم که به اصطلاح یک طرفه به قاضی نرفته باشم. راستی از آقای سلطانی در مورد مهدکودک پرسیدم. همین 5 مهدکودک گروه رنگین کمان را بهترین مهدکودکهای تهران معرفی کرد به علاوه مهدکودک رویان. من مهدکودک رویان سر زدم. مهدکودک کوچکی بود و محیط خوشایندی داشت. در گروه سنی سینا زیر دست یک خانم مربی باتجربه فقط با 6 کودک کار می کرد که عالی بود. در مهدکودک رنگینه خانم مربی با 15 بچه بود که بعد از ساعت ناهار یکی از اینها جا مانده بود و تنها در طبقات پرسه می زد و کسی احتمالا بچه ها را نشمرده بود. بهرحال در گروه سنی سینا هرچه تعداد بچه ها کمتر باشد بهتر است. شاید برای گروه سنی بالاتر این موضوع برعکس باشد.
***
گلمریم پست جالبی نوشته با عنوان "یک پست مامانانه یا چرا من مهدکودک سام را دوست دارم" . به نظر من دیدگاه خودش را خیلی خوب بیان کرده. اگر شاغلید آن را هم بخوانید.
***
حالا که دارم همه مطالب را معرفی می کنم مطلب مانا در مورد زمان فرستادن بچه ها به "مهدکودک" را هم بخوانید. مطلب قدیمیتری هم دارد با عنوان "والدین علمی" که خیلی خواندنیست.
***
چرا وقتی می نویسم که بچه ها را نباید تا 3 سال به مهدکودک فرستاد کسانی پیدا می شوند و می نویسند که"سلطانی غلط کرده. من بچه ام را از 6 ماهگی گذاشتم مهدکودک و هیچ اتفاقی هم نیفتاده؟" آیا باید برای بچه هایی که به مهدکودک می روند اتفاق خاصی بیفتد؟ آیا باید شاخ دربیاورند یا نوعی آلزایمر خاص بگیرند؟ آیا وقتی به خودتان زحمت توهین به یک دیدگاه را می دهید به دلایل این امر واقفید یا نه؟صرف از کنار این وبلاگ رد شده اید و جمله ای خوانده اید و خواسته اید دست خالی رد نشوید. بعد از این همه اظهار لطف هم اسمتان را فراموش کرده اید که اصلا عجیب نیست. من هیچ جایی ننوشته ام که بچه هایی که به مهدکودک می روند مشکلی پیدا می کنند. آقای سلطانی هم نگفته است. مقایسه بین "خوب" و "بهتر" است و نه "بد" و "خوب" و مقایسه هر بچه در درجه اول با خودش مقایسه درست است نه با بچه های دیگر. مثال دیگری می زنم. من آرشیتکت هستم و رشته ام به طور مستقیم با خلاقیت سر و کار دارد. مادر من از آن مادرهای تمیز است که در کودکیم اجازه نمی داد من هیچ چیزی غیر از اسباب بازیهایم را لمس کنم. حیاط هم نداشتیم. یعنی یک بچه پاستوریزه آپارتمانی خالص بودم.بعد از اینکه به کلاس بازی رفتم متوجه شدم که چقدر تماس فیزیکی داشتن با همه چیز برای رشد خلاقیت بچه موثر است. سینای من به همه چیز دست می زند و با همه چیز بازی می کند. مثل خاک گلدان، مایه کیک، تخم مرغ خام و هزار چیز دیگر که بعضی هایش را در وبلاگ بازی نوشته ام. مطمئنم که سینا نسبت به من در آینده انسان خلاقتری خواهد بود. اما این به این معنی نیست که من آدم بد یا حتی ناموفقی هستم. متوجه شدید؟
***
برای بلفی عزیزم هم یک توضیح کوتاه در مورد شهریه بنویسم. شهریه مهدکودک رنگینه برای گروه سنی سینا 100 هزار تومن بود. فولتایم. یعنی از ساعت 7 صبح تا 4 بعد از ظهر. همراه با صبحانه و ناهار که به نظر من مناسب بود. البته سالش 3 میلیون نمی شود. شاید برای گروه سنی بالاتر گرانتر باشد که من نپرسیدم. حالا که احتمالا نوشته آنا را هم خوانده ای می بینی که برنامه های مهدکودک برای بچه های بالای 3 سال خیلی مناسب و جذاب است. بهرحال 2 و نیم ساله ها به همان کلاسی می روند که من دیدم و فکر نمی کنم که مهدکودک رنگین کمان فرق چندانی داشته باشد.
***
از تک تک کسانی که برای پست مهدکودک کامنت گذاشتند ممنونم به علاوه کسانی که برایم ایمیل زدند و تجربیات خودشان را نوشتند. از وبلاگ داشتنم اینجور وقتها خوشحالترم.
خانم شین
پ.ن. جدا همه شو خوندین؟ بهتون تبریک می گم!! خیلی با حوصله اید