تمرین عملی و فوری درک احساسات در پنج اپیزود

امروز در کلاس آقای سلطانی مبحث دوم هوش عاطفی را تدریس کرد. قسمت اعظم این کلاس به موضوع "درک احساسات کودک" اختصاص داشت که در اولین فرصت برایتان می نویسم. عجالتا این اپیزودها را داشته باشید تا بعد.
***
سینا صبح ساعت ده و نیم بیدار شده ، تمام روز یک نفس با آننه ( مادر من ) بازی کرده و وقتی که دقیقا می دانم که از بی خوابی در معرض بیهوشی است ، صحنه های زیر اتفاق می افتند:

درک احساسات - اپیزود اول - در پذیرایی - ساعت نه و نیم شب

موقع رفتن پدر و مادرم سینا غمگین می شود. بغض می کند. همه تسلیم می شوند. بابا کتش را در می آورد. سینا را می نشانم در آغوشم. برای اینکه کسی حرفمان را نشنود آرام در گوشش زمزمه می کنم:- پسرم دوست داری آننه و دده بمونن؟ آخی. خوب حق داری خیلی بهت خوش گذشته. حتما دوست داری بازم بازی کنی؟ نگاهش می کنم. خیره نگاه می کند به یکی از تیزرهای تبلیغاتی شرکت تامین اجتماعی! بابا می پرسد : سینا اجازه می دی ما بریم؟ سینا بدون چشم برداشتن از تلویزیون جواب می دهد : آیه!

درک احساسات - اپیزود دوم - در آشپزخانه - ساعت نه و چهل و پنج دقیقه

قصه وقت خواب را گفته ام. چراغها را خاموش کرده ام. سینا می نشیند در تختش. "مامان سییاک می خوام" قبل از اینکه فکر کنم جواب می دهم "تو الان پلو خوردی. سرلاکم می خوای؟" یادم می افتد : درک احساسات. " گشنته مامانی؟" بعد می بینم که این ورژن جدیدی است! شاید واقعا سیر نشده باشد. می برمش در آشپزخانه. سرلاکش را پیمانه می کند . آب را گرم می کنیم. سرلاک را قاطی می کنم و در این حین یک بند حرف می زند. "مامان میشه روبوتها ببینم؟" ، "نه!" سرلاکش را با سرعت می خورد. دوباره بغلش می کنم.

درک احساسات - اپیزود سوم - در اتاق خواب - ساعت ده و ربع

غلت می زند. چراغ کوچکم را روشن می کنم که کتاب بخوانم. دوباره می پرد روی سرم. " بچه برو بگیر بخواب!" ، "مامان بازی کنیم!" سعی می کنم درکش کنم. چراغ را خاموش می کنم. در تاریکی مطلقیم. با صدایی آرام حرف می زنم. " خیلی دلت می خواست الان بازی کنی؟ چه بازیایی دوست داری بکنی؟ چه خوب بود اگه الان صبح بود و بازی می کردی. نه؟" او می گوید و من می گویم. از بازیها. از لگوها. از ماشین های بزرگ و کوچک. غلت می زند.

درک احساسات - اپیزود چهارم - در اتاق خواب - ساعت ده و نیم

با بغض می گوید " آخه آننه چرا رفت؟" سعی می کنم درکش کنم. " دلت می خواست آننه بمونه ... حق داری. همه روز باهات بازی کرده. منم جای تو بودم دلم می خواست بمونه با من بازی کنه. چه بازیهایی با هم کردین؟ با جعبه ها هم بازی کردین؟" یک ربع ساعت بعد متوجه می شوم که از بغض خبری نیست. فقط بچه ام فکر کرده است که من قصه تازه ای می گویم. به محض اینکه مکث می کنم فوری می گوید: " مامان بگو!!"

درک احساسات - اپیزود پنجم - همان اتاق خواب - ساعت یازده

"مامان...بریم بازی" ... نه!! بعد از یک ساعت و نیم... نه!! درک احساساتم ته کشیده است. تازه متوجه می شوم که در بازی شیطنت آمیزی که پسرم برایم ترتیب داده گیر افتاده ام! اسم این بازی را باید بگذارم "بازی درک احساسات شبانه برای اجتناب از خوابیدن" فکر می کنم کمی اشتباه کردم. "بچه برو تو تختت و همین الان بخواب! بسه دیگه!!" یک دقیقه نگذشته صدای نفسهایش آرام می شود....... آخیش!!

خانم شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…