می آیی بچه بشیم با همدیگه بازی کنیم؟*
چهار سال پیش برای اولین بار در تاریخ زندگیمان رفتیم برف بازی. بعد از مدتها که آقای الف بهانه می آورد و طفره می رفت. آنقدر برف آمده بود که پراید سفیدمان زیر برف گم شده بود. در کوچه پس کوچه های خیابان دولت راه رفتیم و برف بازی کردیم . بعد درختها را تکاندیم. خیس برف و کرخ سرما برگشتیم خانه.
***
پسرم صدایم می کند. بغلش می کنم. "مامان شیر تو شیشه می خوام!" به حق چیزهای ندیده و نشنیده. جای خیلی عمیقی از خوابم هستم."مامان بگیر بخواب!" گریه اش می گیرد."گشنته مامان؟" ،"آیه!" یادم می افتد که شام کم خورده بود دیشب. خوابم را فراموش می کنم. وقت بلند شدن از رختخواب ساعت را نگاه می کنم "3:30" در یخچال را باز می کنم. شیر کیسه ای داریم. بسته! شیر را می گذارم روی پیشخوان. پارچ را. چاقو را. بچه نیمه بیدارم را تکیه می دهم به پیشخوان و با یک دست کیسه شیر را باز می کنم. وقت سرازیر کردنش در پارچ حواسم پرت می شود. زیر پارچ لکه سفید و بزرگی از شیر می درخشد. دستمال آشپزخانه را پرت می کنم روی لکه شیر. شیشه شیر در قرمز را پیدا می کنم. شیر را سرازیر می کنم در شیشه. می رویم به تخت. شیر را نمی خورد پسرم. نق می زند. نق می زند. نمی دانم چند وقت بعد می نالد "مامان سییاک می خوام" بغلش می کنم. می گذارمش روی کابینت آشپزخانه . همان جای همیشگی اش. قوطی سرلاک را می دهم دستش.زیر کتری را روشن می کنم. صبر می کنم تا خودش چند پیمانه سرلاک بریزد در کاسه. کمی شکر اضافه می کنم. آب نیمگرم را می ریزم روی سرلاک."مامان پلنگ می خوام!" ،"عزیز من! الان نصفه شبه! پلنگ مال صبحه." می برمش روی کاناپه. تند و تند سرلاک را می خورد. به آنجایی از درونم که می نالد از بی خوابی با قیافه ای حق به جانب می گویم: "دیدی که بچه واقعا گرسنه بود" با بی ادبی در درونم می گوید " به من چه! من خوابم میاد!" می گذارمش روی تختش. "آب" لیوان آب را می دهم دستش. آب را که خورد پشتش را می کند به من و چنان که انگار اصلا بیدار نبوده است ، می خوابد. ساعتم را نگاه می کنم."5:00" خواب بال بال زنان دنیایم را ترک می کند. چراغ قوه کوچکم را روشن می کنم ، التماس کنان به خواب که برگردد و مرا با خودش ببرد، چند صفحه ای کتاب می خوانم. بعد چشمم می افتد به پرده ها. روزهای برفی هوا از برف سنگین است انگار. می فهمم که برف می آید. از تخت بلند می شوم و نگاه می کنم که برف دلبرانه روی زمین نشسته است. نگاه می کنم و فکر می کنم فردا می رویم برف بازی. پلکهایم سنگین می شوند.
***
صبحانه دوم پسرک را داده ام. لباس تنش می کنم. برف را که می بیند از ذوق می خندد. از ذوقش می خندم. نگاه می کنم که دستکش های سبزش برایش کوچک شده اند. نگاهش می کنم که در برف قدم برمی دارد. نگاهش می کنم . برف. برف. برف. گوله برفها را پرت می کنیم به گلها. به آب یخزده حوض. به گربه همسایه. به ماشین عمو. دستکش های صورتیم را پوشیده ام. کودک درونم از ذوق می خندد. می توانم بخوابم روی برف و غلت بزنم. می توانم یواشکی کمی برف بخورم. می توانم روی برف نقاشی کنم. سینا به من نگاه می کند. دستهایش را فرو کرده است در آب یخ حوض و از دستکش سبزش آب یخ می چکد. بغلش می کنم. دکمه آسانسور را که می زنم ، انگار که بخواهد دلداریم بدهد می گوید: "بازم میایم برف بازی!"
شین
* عمران صلاحی
***
پسرم صدایم می کند. بغلش می کنم. "مامان شیر تو شیشه می خوام!" به حق چیزهای ندیده و نشنیده. جای خیلی عمیقی از خوابم هستم."مامان بگیر بخواب!" گریه اش می گیرد."گشنته مامان؟" ،"آیه!" یادم می افتد که شام کم خورده بود دیشب. خوابم را فراموش می کنم. وقت بلند شدن از رختخواب ساعت را نگاه می کنم "3:30" در یخچال را باز می کنم. شیر کیسه ای داریم. بسته! شیر را می گذارم روی پیشخوان. پارچ را. چاقو را. بچه نیمه بیدارم را تکیه می دهم به پیشخوان و با یک دست کیسه شیر را باز می کنم. وقت سرازیر کردنش در پارچ حواسم پرت می شود. زیر پارچ لکه سفید و بزرگی از شیر می درخشد. دستمال آشپزخانه را پرت می کنم روی لکه شیر. شیشه شیر در قرمز را پیدا می کنم. شیر را سرازیر می کنم در شیشه. می رویم به تخت. شیر را نمی خورد پسرم. نق می زند. نق می زند. نمی دانم چند وقت بعد می نالد "مامان سییاک می خوام" بغلش می کنم. می گذارمش روی کابینت آشپزخانه . همان جای همیشگی اش. قوطی سرلاک را می دهم دستش.زیر کتری را روشن می کنم. صبر می کنم تا خودش چند پیمانه سرلاک بریزد در کاسه. کمی شکر اضافه می کنم. آب نیمگرم را می ریزم روی سرلاک."مامان پلنگ می خوام!" ،"عزیز من! الان نصفه شبه! پلنگ مال صبحه." می برمش روی کاناپه. تند و تند سرلاک را می خورد. به آنجایی از درونم که می نالد از بی خوابی با قیافه ای حق به جانب می گویم: "دیدی که بچه واقعا گرسنه بود" با بی ادبی در درونم می گوید " به من چه! من خوابم میاد!" می گذارمش روی تختش. "آب" لیوان آب را می دهم دستش. آب را که خورد پشتش را می کند به من و چنان که انگار اصلا بیدار نبوده است ، می خوابد. ساعتم را نگاه می کنم."5:00" خواب بال بال زنان دنیایم را ترک می کند. چراغ قوه کوچکم را روشن می کنم ، التماس کنان به خواب که برگردد و مرا با خودش ببرد، چند صفحه ای کتاب می خوانم. بعد چشمم می افتد به پرده ها. روزهای برفی هوا از برف سنگین است انگار. می فهمم که برف می آید. از تخت بلند می شوم و نگاه می کنم که برف دلبرانه روی زمین نشسته است. نگاه می کنم و فکر می کنم فردا می رویم برف بازی. پلکهایم سنگین می شوند.
***
صبحانه دوم پسرک را داده ام. لباس تنش می کنم. برف را که می بیند از ذوق می خندد. از ذوقش می خندم. نگاه می کنم که دستکش های سبزش برایش کوچک شده اند. نگاهش می کنم که در برف قدم برمی دارد. نگاهش می کنم . برف. برف. برف. گوله برفها را پرت می کنیم به گلها. به آب یخزده حوض. به گربه همسایه. به ماشین عمو. دستکش های صورتیم را پوشیده ام. کودک درونم از ذوق می خندد. می توانم بخوابم روی برف و غلت بزنم. می توانم یواشکی کمی برف بخورم. می توانم روی برف نقاشی کنم. سینا به من نگاه می کند. دستهایش را فرو کرده است در آب یخ حوض و از دستکش سبزش آب یخ می چکد. بغلش می کنم. دکمه آسانسور را که می زنم ، انگار که بخواهد دلداریم بدهد می گوید: "بازم میایم برف بازی!"
شین
* عمران صلاحی