غروب حکایت دیگریست
این روزها نوشتنم نمی آید. همان حکایت صبحها و غیره. عصرها انگار که وقت نوشتن نیست. سرم را می چرخانم و می بینم تمام سوژه های نابی که ذهنم داشتم دود شده اند و رفته اند ... تمام! من معتادم به وبلاگم. از ننوشتنم هیچ کس بیشتر از خودم غمگین نمی شود. می دانم.
***
یک انبر کوچک مخصوص شکستن گردو را در خانه مادرم اینا با زور و زر داده ام دست سینا.بعد از اینکه سینا جیغ زده برای گرفتنش و من بررسیش کرده ام که تیز نباشد و سنگین نباشد و ... می کوبدش روی انگشتش و گریه اش می گیرد. بغلش می کنم. انگشت کوچکش را می بوسم. می گویم که به خاطر همین بود که آننه نمی خواست که تو با انبر بازی کنی. مادرم سر می رسد عصبانی. "دیدی چطور شد؟ انبر رو دادی دستش . دستش درد گرفت." می گویم که هیچ طوری نشده است. تجربه مستقیم غیر خطرناکی داشت که کاملا در ذهنش می ماند . می گویم که بچه زیر 6 سال و به خصوص زیر 3 سال باید آزادانه در محیط تجربه کند. می گویم که طوری نشده است و درد باعث تعالی روح می شود. می گویم و مادرم حتی یک کلمه اش را نمی شنود. از نظر او مادر خوب - مادر فداکار - مادریست که مانع هر تجربه جدید باشد. برای اینکه تجربه جدید خطرناک است. از نظر مادر من حتی یک گوی پلاستیکی هم خطرناک است.چه برسد به این چیزهایی که من می دهم دست بچه ام. چند روز پیش اشتباه کردم و پای تلفن گفتم که با سینا مشغول آب میوه گرفتنیم. بعد یک نطق نیم ساعته را تحمل کردم مشابه برنامه "بچه ها مواظب باشید" . ته دلم گفتم : توبه! دلم می خواست کمی - فقط کمی - همراهم بود در این تجربه های جدیدم. دلم می خواست کمی پذیرش داشت و کمی - فقط کمی - باور می کرد که مادر کامل ، مادری نیست که هر لحظه دنبال بچه اش باشد. می دانم که آنقدر در هر لحظه کودکیم کنارم بوده است که نه زمین خورده ام و نه سرم را به جایی کوبیده ام. می دانم که فقط یک خراش در زندگیم برداشته ام - همان گربه و چنگ کذایی - فقط یک بار ساق پایم را سوزانده ام. - این خودش قصه دیگریست - و هرگز چکش را روی انگشتم نکوبیده ام. متاسفم بابت تجربه نکردن ها.کاش می شد به مادرم بگویم که وقتی که اینقدر مراقبم بود که سرم را به جایی نکوبم فکر می کرد که روزهایی می رسد که سرگردانم و سرم را می کوبم به سنگهای بی شمار تا بالاخره یاد بگیرم که سنگ سخت است و اگر سرت را محکم به آن بکوبی درد می گیرد.
***
فکر می کنم به من ظلم شده است. همان جایی که برادرم فقط بعد از دو سال آمده و همه عشق و علاقه ای را که مال من بود، گرفته است. فکر می کنم که هنوز در حسرت آن عشقم و هنوز و هیچ وقت نخواهمش داشت. فکر می کنم که در زندگی چیزهای دیگری هست به جز غذا. چیزهای ساده تری مثل نوازش. چیزهای غم انگیزتری مثل حسادت.
***
وقتی دلم گرفته است اگر ننویسم بهتر است.
شین
***
یک انبر کوچک مخصوص شکستن گردو را در خانه مادرم اینا با زور و زر داده ام دست سینا.بعد از اینکه سینا جیغ زده برای گرفتنش و من بررسیش کرده ام که تیز نباشد و سنگین نباشد و ... می کوبدش روی انگشتش و گریه اش می گیرد. بغلش می کنم. انگشت کوچکش را می بوسم. می گویم که به خاطر همین بود که آننه نمی خواست که تو با انبر بازی کنی. مادرم سر می رسد عصبانی. "دیدی چطور شد؟ انبر رو دادی دستش . دستش درد گرفت." می گویم که هیچ طوری نشده است. تجربه مستقیم غیر خطرناکی داشت که کاملا در ذهنش می ماند . می گویم که بچه زیر 6 سال و به خصوص زیر 3 سال باید آزادانه در محیط تجربه کند. می گویم که طوری نشده است و درد باعث تعالی روح می شود. می گویم و مادرم حتی یک کلمه اش را نمی شنود. از نظر او مادر خوب - مادر فداکار - مادریست که مانع هر تجربه جدید باشد. برای اینکه تجربه جدید خطرناک است. از نظر مادر من حتی یک گوی پلاستیکی هم خطرناک است.چه برسد به این چیزهایی که من می دهم دست بچه ام. چند روز پیش اشتباه کردم و پای تلفن گفتم که با سینا مشغول آب میوه گرفتنیم. بعد یک نطق نیم ساعته را تحمل کردم مشابه برنامه "بچه ها مواظب باشید" . ته دلم گفتم : توبه! دلم می خواست کمی - فقط کمی - همراهم بود در این تجربه های جدیدم. دلم می خواست کمی پذیرش داشت و کمی - فقط کمی - باور می کرد که مادر کامل ، مادری نیست که هر لحظه دنبال بچه اش باشد. می دانم که آنقدر در هر لحظه کودکیم کنارم بوده است که نه زمین خورده ام و نه سرم را به جایی کوبیده ام. می دانم که فقط یک خراش در زندگیم برداشته ام - همان گربه و چنگ کذایی - فقط یک بار ساق پایم را سوزانده ام. - این خودش قصه دیگریست - و هرگز چکش را روی انگشتم نکوبیده ام. متاسفم بابت تجربه نکردن ها.کاش می شد به مادرم بگویم که وقتی که اینقدر مراقبم بود که سرم را به جایی نکوبم فکر می کرد که روزهایی می رسد که سرگردانم و سرم را می کوبم به سنگهای بی شمار تا بالاخره یاد بگیرم که سنگ سخت است و اگر سرت را محکم به آن بکوبی درد می گیرد.
***
فکر می کنم به من ظلم شده است. همان جایی که برادرم فقط بعد از دو سال آمده و همه عشق و علاقه ای را که مال من بود، گرفته است. فکر می کنم که هنوز در حسرت آن عشقم و هنوز و هیچ وقت نخواهمش داشت. فکر می کنم که در زندگی چیزهای دیگری هست به جز غذا. چیزهای ساده تری مثل نوازش. چیزهای غم انگیزتری مثل حسادت.
***
وقتی دلم گرفته است اگر ننویسم بهتر است.
شین