در شکار پیرزن درون

وقتی که هوش معنوی را می خوانم بیشتر غصه می خورم. می دانم که بعضی وقتها امنیتش را از او می گیرم. هنوز. هنوز و این از همه چیز غم انگیزتر است. می دانم علتش ضعف خودم در این هوش است. باید یاد بگیرم و عمل کنم. " من جزئی از کل هستم و کل از من حمایت می کند."
***
در لحظه بودن. چند دقیقه در روز می توانم در لحظه باشم؟ به زحمت شاید 10 دقیقه. هدر دادن مطلق زمان. ولو در بی جایی بین گذشته و آینده و به خاک سپردن لحظه های قیمتی حال!! من نمی خواهم اینطور زندگی کنم.
***
از آن بدتر قضاوت نکردن است. انگار فرکانس مغزم تنظیم شده است روی قضاوت. "این کم حرفه. این زشته. مگه عقلش نمی رسه؟..." پیرزن درون را که ساکت می کنم در فضای ذهنم صدایی می پیچد مثل "زززززززززززززز" مثل وقتی که جایی رادیویی روی موج غلطی روشن مانده باشد. بعد دوباره شروع می کند به غر زدن." منظورش این بوده. همیشه همینه. دیگه درست نمی شه." دلم می خواهد پیدایش کنم و با دو تا دستهایم خفه اش کنم - پیرزن سرزنشگر درونم را می گویم!! -
***
حالم بدتر از آن است که چیزی بنویسم. به هم ریخته ام. دنبال پیرزن درون سوراخ سنبه های ذهنم را بیرون می ریزم. لحظه هایم را مهر "حال" می زنم و با این همه سر بچه ام داد می زنم. هنوز جمع و جور نشده ام که از هوش عاطفی بنویسم. بنویسم که چه؟ که یاد بگیرید که مسئول غم و شادیتان خودتان هستید؟ آیا آمادگی پذیرش این مسئولیت را دارید؟ آیا تمام 50 نفری که آن روز سر کلاس بودند و یک صدا گفتند بله - اینجا پیرزن دلش می خواهد بگوید هر 50 آدم احمقی که ...- می فهمیدند که این کار چقدر دشوار است؟
***
نباید آسان باشد. آسان نیست. تغییر ذهن آسان نیست. مقاومت می کند. دست و پا می زند. فحشهای آب نکشیده چاوداری می دهد. دنبالش که می گردم تغییر قیافه می دهد. صدایش را نازک می کند که مواظب باش من تو هستم هاااا!! سرگردانم.

خانم شین سرگشته

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…