راز آخرین دانه برنج - داستانگونه
همیشه همینطوری بود. ندیده بودمش که بنشیند و دستهایش خالی باشد. اصلا ندیده بودمش که بنشیند. مگر در آخر شبهای طولانی تابستان. به یاد می آورمش در آشپزخانه تنگ و کوچکش که غذاهای رنگ به رنگ برایمان درست می کرد. به یاد می آورمش که وقتی شعرهای فارسی می خواندم غصه می خورد. به یاد می آورمش همانطور که آخرین بار دیدمش. ایستاده دست به دست پسرش در فرودگاه. با روسری قهوه ای به سر و چشمهای پیرش که پر از اشک بود. همیشه همانطور که آخرین بار دیدمش به یاد می آورمش. انگار هرگز سکته نکرده باشد. هرگز نمرده باشد. انگار اگر باز به آن خانه قدیمی بروم باز می بینمش که با معجزه حضورش همه جا را رنگ زندگی می زند. انگار آن سنگ سفید که نامش را بر خود دارد دروغ بزرگ و غم انگیزیست. من برای همیشه زنده به خاطر می سپارمش.
***
برنجهایش را از ایران برایش می آوردیم. دانه های آخر برنج را که نمی خوردیم ، صدایمان می کرد. " اگه دونه آخر برنج رو نخوری ، پشت سرت گریه می کنه!" من نمی خواستم دانه برنج گریه کند. تا آخر آخرش را می خوردم. حالا بعد از این همه سال آنقدر این جمله اش در ذهنم تکرار شده است که می ترسم اگر دانه های آخر برنج در بشقابم بماند گریه او را ببینم.
***
راه ، بی وفا و ظالم و بی گذشت بود. چنان جدایمان کرد که صدایمان به گوش هم نرسید. من کجا بودم وقتی او با عصا راه می رفت؟ ندیدمش. همیشه در خیال من با آن قامت پیرش راست و استوار بود. همه را از آشپزخانه بیرون می کرد . طاقت کار کردن هیچ کس را نداشت. انگار او را نمی توانم از آن آشپزخانه کوچک و تنگ و بالکن کنارش جدا کنم. انگار برای همیشه آمیخته است با دانه های برنج. با عطر خرفه. با سیب زمینی های سرخ شده ترد و نمکی. با تخم مرغ عسلی. با نانهای تازه. انگار برای همیشه در بالکن کوچکش را به روی من بسته باشد.
***
گلدان سبز و کوچکی دارم که از بالکن او تا اینجا آمده است. انگشتر فیروزه ای که روزی بر انگشتهای او می درخشید. این سفر دو غنیمت دیگر هم به چنگ آوردم. مجموعه ای از عروسکهای چوبی که به ترتیب قد داخل هم قرار می گیرند و یک وردنه. از همان بوفه قدیمیش که عکس عروسی همه بچه هایش را به شیشه هایش زده بود. همه به جز آخری که هیچ وقت عروسی نکرد.
***
همسر دوم بود و من هیچ وقت در آن سالهایی که زنده بود این را نفهمیدم. بچه اولش را در ایران از دست داده بود. آن را هم. نمی دانم که عاشق پدربزرگم بود یا نه. مردی که آوردش به غربتی دور از همه کس. نمی دانم. جرات نمی کنم از کسی بپرسم. نمی دانم زندگیش چگونه بود. اما می دانم که ذخیره ای داشت از شادی خالص. ذخیره ای که فقط بعد از مرگ پسر بزرگ و بیماری پسر دومش ته کشید. ذخیره ای که گاهی هنوز رنگی از جنس نور به زندگیهای ما می پاشید . بعد از این همه سختیها.
***
ندیدمش وقتی که عصا به دست می گرفت و ساعتها یک گوشه خانه می نشست. ندیدمش وقتی که دیگر از آشپزخانه اش بوی غذا نمی آمد و یک ساله هزار سال پیرتر شد. وقتی که مرد ، 6 سال بود که من ندیده بودمش. وقتی خودم را به خانه اش رساندم درست 6 ماه بود که مرده بود. من ایستاده بودم در خانه تازه اش و می دانستم که نمرده است. می دانستم که در همان خانه قدیمی به انتظارم نشسته است. با یک ظرف بزرگ سیب زمینی سرخکرده و باز هم وقتی شعرهای فارسی بخوانم می نشیند و غصه می خورد. می دانستم.
شین
***
برنجهایش را از ایران برایش می آوردیم. دانه های آخر برنج را که نمی خوردیم ، صدایمان می کرد. " اگه دونه آخر برنج رو نخوری ، پشت سرت گریه می کنه!" من نمی خواستم دانه برنج گریه کند. تا آخر آخرش را می خوردم. حالا بعد از این همه سال آنقدر این جمله اش در ذهنم تکرار شده است که می ترسم اگر دانه های آخر برنج در بشقابم بماند گریه او را ببینم.
***
راه ، بی وفا و ظالم و بی گذشت بود. چنان جدایمان کرد که صدایمان به گوش هم نرسید. من کجا بودم وقتی او با عصا راه می رفت؟ ندیدمش. همیشه در خیال من با آن قامت پیرش راست و استوار بود. همه را از آشپزخانه بیرون می کرد . طاقت کار کردن هیچ کس را نداشت. انگار او را نمی توانم از آن آشپزخانه کوچک و تنگ و بالکن کنارش جدا کنم. انگار برای همیشه آمیخته است با دانه های برنج. با عطر خرفه. با سیب زمینی های سرخ شده ترد و نمکی. با تخم مرغ عسلی. با نانهای تازه. انگار برای همیشه در بالکن کوچکش را به روی من بسته باشد.
***
گلدان سبز و کوچکی دارم که از بالکن او تا اینجا آمده است. انگشتر فیروزه ای که روزی بر انگشتهای او می درخشید. این سفر دو غنیمت دیگر هم به چنگ آوردم. مجموعه ای از عروسکهای چوبی که به ترتیب قد داخل هم قرار می گیرند و یک وردنه. از همان بوفه قدیمیش که عکس عروسی همه بچه هایش را به شیشه هایش زده بود. همه به جز آخری که هیچ وقت عروسی نکرد.
***
همسر دوم بود و من هیچ وقت در آن سالهایی که زنده بود این را نفهمیدم. بچه اولش را در ایران از دست داده بود. آن را هم. نمی دانم که عاشق پدربزرگم بود یا نه. مردی که آوردش به غربتی دور از همه کس. نمی دانم. جرات نمی کنم از کسی بپرسم. نمی دانم زندگیش چگونه بود. اما می دانم که ذخیره ای داشت از شادی خالص. ذخیره ای که فقط بعد از مرگ پسر بزرگ و بیماری پسر دومش ته کشید. ذخیره ای که گاهی هنوز رنگی از جنس نور به زندگیهای ما می پاشید . بعد از این همه سختیها.
***
ندیدمش وقتی که عصا به دست می گرفت و ساعتها یک گوشه خانه می نشست. ندیدمش وقتی که دیگر از آشپزخانه اش بوی غذا نمی آمد و یک ساله هزار سال پیرتر شد. وقتی که مرد ، 6 سال بود که من ندیده بودمش. وقتی خودم را به خانه اش رساندم درست 6 ماه بود که مرده بود. من ایستاده بودم در خانه تازه اش و می دانستم که نمرده است. می دانستم که در همان خانه قدیمی به انتظارم نشسته است. با یک ظرف بزرگ سیب زمینی سرخکرده و باز هم وقتی شعرهای فارسی بخوانم می نشیند و غصه می خورد. می دانستم.
شین